{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

BEYOND THE SPOTLIGHT

PART:13

کالیستا چند لحظه ساکت ماند.

نگاهش روی صورت تهیونگ ثابت مانده بود.

انگار می‌خواست چیزی بگوید، اما فقط نفس آرامی کشید. “تهیونگ…”
در همان لحظه، در اتاق ناگهان باز شد.

"اووه—"

صدای جیمین بود.

نوئلی هم پشت سرش سرش را داخل آورد. "خب خب… مزاحم نشدیم؟"

کالیستا سریع یک قدم عقب رفت و صاف ایستاد.
دستش را روی میز جابه‌جا کرد، انگار دقیقاً یادش افتاده رئیس کجاست.

تهیونگ هم تقریباً هم‌زمان سرفه‌ی کوتاهی کرد و نگاهش را از او دزدید.

بعد جیمین با لبخند شیطنت‌آمیزی گفت: "ما فقط اومدیم بگیم استراحت تموم شده… ولی انگار یه چیز دیگه هم تموم نشده."

نوئلی خندید. "نه نه، اصلاً معلوم نیست اینجا هیچی نبوده."

کالیستا اخم ساختگی کرد. "هر دوتون بیرون."

جیمین خنده‌اش گرفت. "باشه رئیس، ولی دفعه بعد درو قفل کنین."

تهیونگ زیر لب خندید…
و برای اولین بار، فضا واقعاً سبک شد.

کالیستا دستش را روی شقیقه‌اش گذاشت و نفس آرامی کشید."خب… برای امروز کافیه. بقیه‌اش فردا."

همه شروع کردند وسایل را جمع کردن.
جیمین اما قبل از رفتن کمی جلو آمد و با دقت به صورت کالیستا نگاه کرد."تو رنگت پریده."

کالیستا لبخند کوچکی زد. "این اسمش خستگیه، نه بحران."

نوئلی خندید. "دروغ میگه."

جیمین شانه بالا انداخت و با همان لحن راحتش گفت: "خب پس امشب بریم بیرون."

کالیستا ابرو بالا برد. "چی؟"

"یه جای آروم. غذا، هوا، کمی خندیدن. برای سردرد هم خوبه."
بعد با شیطنت به نوئلی اشاره کرد. "ضمن اینکه ما دوتا هم تازه دوست شدیم."

کالیستا چند ثانیه بهشان نگاه کرد… بعد خنده کوتاهی کرد. "باشه. ولی اگه فردا صبح کسی خواب موند، تقصیر جیمینه."

جیمین فوراً دستش را بالا برد. "قبول. ولی اگه حال تو بهتر شد، اعتبارش برای منه."

تهیونگ زیر لب گفت: "چقدر مطمئنی از خودت."

جیمین لبخند زد. "خیلی."


#taehyung #kimtaehyung #jungkook #bts #namjoon #jin #sokjin #jimin #bangtan #suga #jhope
دیدگاه ها (۲)

نه پارت ۹ | کارمند موردعلاقه؟! 😂ساعت ده و نیم صبح بود.تهیونگ...

معامله p30آن روز، بالاخره صبر تهیونگ تمام شد.در اتاق با صدای...

تک پارتی✨صدای موزیک کل سالن رو پر کرده بود و نورهای صحنه مدا...

👑 پارت سوم | حرف‌های پشتِ لبخندموسیقی تمام شد.صدای تشویق مهم...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p75نینا سریع سرش رو تکون داد.«امیدوارم ه...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۱۷: وقتی قصر بالاخره نفس کشیدچند لحظه بعد ...

برادر ناتنی

𝖕𝖆𝖗𝖙۳سوهو در انتهای راهرو ایستاده بود. موهای تیره‌اش را باد ...

💜 پارت سوم | چیزی که تهیونگ فهمیدتهیونگ هنوز با همان لبخند ش...

پارت 2

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط