{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زندگی کاروانسرایی است پرآشوب که هر کس در آن گامی مینهد

زندگی، کاروانسرایی است پرآشوب، که هر کس در آن گامی می‌نهد تا فصلی از روایتِ ناتمامِ ما را به نامِ خویش رقم بزند. آدمیان می‌آیند و می‌روند؛ گروهی چون طوفان، آرامشِ پوشالی‌مان را بر هم می‌زنند تا در ویرانه‌هایِ پس از خویش، برایمان “عبرتی” به بلندایِ عمر به جای بگذارند؛ اینان آموزگارانِ سخت‌گیرِ روزگارند که به بهایِ زخم، ما را به بلوغ می‌رسانند.

گروهی دیگر، چون نسیمِ سحری، گذرا اما دلپذیرند. می‌آیند، لبخندی بر لب می‌نشانند، عطری از مهربانی در فضایِ جان می‌پاشند و در غبارِ زمان گم می‌شوند؛ اینان همان “خاطراتِ خوشی” هستند که در شب‌هایِ سردِ تنهایی، گرمابخشِ خلوتِ ما می‌شوند.

اما در این میان، اندک‌شمارند جان‌هایِ عاشقی که گویی از ازل برایِ ماندن در کنارِ ما تراشیده شده‌اند. آن‌ها که نه برایِ تماشا، که برایِ “ساختن” آمده‌اند. کسانی که نبضِ حضورشان با ضرب‌آهنگِ قلبِ ما یکی می‌شود و تا واپسین دم، در هیاهویِ رفتن‌ها، “ماندن” را معنا می‌کنند. گویی تقدیر، آن‌ها را نه به عنوانِ یک رهگذر، که به مثابه‌یِ بخشی از وجودِ ما در متنِ زندگی نگاشته است تا ثابت کند در انتهایِ هر قصه‌ای، همیشه کسی هست که شانه به شانه‌ی ما، تا انتهایِ جاده قدم بردارد.
دیدگاه ها (۳)

گاه چنان هجومِ تلخی‌ها بی‌امان می‌شود که گویی جهان، تمامِ در...

عشق وقتی از بسترِ منطق سرریز کند، نامش «جنون» می‌شود؛ ساحتی ...

گاه چنان به ابدیتِ این پیوند ایمان داشتیم که گویی قانونِ نان...

آدمی گاهی شبیه درختی می‌شود که صاعقه به جانش افتاده؛ از بیرو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط