گاه چنان به ابدیت این پیوند ایمان داشتیم که گویی قانون
گاه چنان به ابدیتِ این پیوند ایمان داشتیم که گویی قانونِ نانوشتهیِ «فراق»، در جغرافیایِ ما معنایی نداشت. گمان میبردیم ما آن استثنایِ باشکوهِ روزگاریم که تقدیر، راهی جز تماشایِ سپید شدنِ موهایمان در آغوشِ هم ندارد؛ پنداری قلمِ قضا را به ما سپرده بودند تا خود، معمارِ سرنوشتمان باشیم.
اما روزگار، آن نویسندهیِ چیره دست و غافلگیر، فصلی را رقم زد که هرگز در شمارِ رویاهایمان نبود. دستِ تقدیر با بیرحمیِ تمام، ما را از اوجِ آن اطمینانِ محض، به مسلخِ «ناگزیری» کشانده و در میانهیِ طوفانی از دوری رها کرد. اکنون، از آن همه یقینِ به هم رسیدن، تنها غباری از خاطراتِ دور مانده و جادههایی که با غربتی تمام، ما را به دو سویِ متفاوتِ جهان میخوانند؛ آری، ما نقشهیِ بهشت را ترسیم کرده بودیم، اما به هبوط در تنهائی محکوم شدیم.
اما روزگار، آن نویسندهیِ چیره دست و غافلگیر، فصلی را رقم زد که هرگز در شمارِ رویاهایمان نبود. دستِ تقدیر با بیرحمیِ تمام، ما را از اوجِ آن اطمینانِ محض، به مسلخِ «ناگزیری» کشانده و در میانهیِ طوفانی از دوری رها کرد. اکنون، از آن همه یقینِ به هم رسیدن، تنها غباری از خاطراتِ دور مانده و جادههایی که با غربتی تمام، ما را به دو سویِ متفاوتِ جهان میخوانند؛ آری، ما نقشهیِ بهشت را ترسیم کرده بودیم، اما به هبوط در تنهائی محکوم شدیم.
- ۱۵.۷k
- ۲۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط