{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گاه چنان به ابدیت این پیوند ایمان داشتیم که گویی قانون

گاه چنان به ابدیتِ این پیوند ایمان داشتیم که گویی قانونِ نانوشته‌یِ «فراق»، در جغرافیایِ ما معنایی نداشت. گمان می‌بردیم ما آن استثنایِ باشکوهِ روزگاریم که تقدیر، راهی جز تماشایِ سپید شدنِ موهایمان در آغوشِ هم ندارد؛ پنداری قلمِ قضا را به ما سپرده بودند تا خود، معمارِ سرنوشتمان باشیم.

اما روزگار، آن نویسنده‌یِ چیره دست و غافلگیر، فصلی را رقم زد که هرگز در شمارِ رویاهایمان نبود. دستِ تقدیر با بی‌رحمیِ تمام، ما را از اوجِ آن اطمینانِ محض، به مسلخِ «ناگزیری» کشانده و در میانه‌یِ طوفانی از دوری رها کرد. اکنون، از آن همه یقینِ به هم رسیدن، تنها غباری از خاطراتِ دور مانده و جاده‌هایی که با غربتی تمام، ما را به دو سویِ متفاوتِ جهان می‌خوانند؛ آری، ما نقشه‌یِ بهشت را ترسیم کرده بودیم، اما به هبوط در تنهائی محکوم شدیم.
دیدگاه ها (۳)

زندگی، کاروانسرایی است پرآشوب، که هر کس در آن گامی می‌نهد تا...

گاه چنان هجومِ تلخی‌ها بی‌امان می‌شود که گویی جهان، تمامِ در...

آدمی گاهی شبیه درختی می‌شود که صاعقه به جانش افتاده؛ از بیرو...

ما اصالتِ خودمان را پای رابطه‌هایی ریختیم که آدم‌هایش، حافظه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط