{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت دوم

پارت دوم



لارا و جونگ‌کوک بعد از آشنایی‌شون روز به روز نزدیک‌تر شدن.
پیام‌ها و قرارهای کوتاه تبدیل شد به ساعت‌های طولانی با هم بودن.
اما درست وسط این خوشبختی تازه، چیزی آرام و بی‌صدا وارد زندگی لارا شد…



---



ماه‌ها از اولین دیدار گذشته بود.
لارا و جونگ‌کوک حالا بخشی جدانشدنی از زندگی هم شده بودند.
صبح‌ها پیام‌های کوتاه:

– «بیداری؟ قهوه‌تو خوردی؟»

شب‌ها تماس‌های طولانی که تا خوابیدن یکی از آن‌ها ادامه داشت.

خاطره‌های کوچک اما پررنگ؛ قدم زدن در خیابان‌های خلوت، خوردن بستنی نیمه‌شب، گوش دادن به آهنگ‌هایی که جونگ‌کوک برای لارا ساخته بود.

زندگی‌شان ساده و شیرین بود.
اما درست همان‌جا که همه‌چیز شبیه رؤیا به نظر می‌رسید، اولین سایه وارد شد.


---


یک عصر بارانی بود.
لارا بعد از کلاس از خیابان خیس و شلوغ می‌گذشت.
گوشی‌اش در جیب لرزید.
پیامی ناشناس:

«می‌دونم کی هستی. می‌دونم کی رو دوست داری. اگه نمی‌خوای همه‌چیزو از دست بدی، با من همکاری می‌کنی.»

لارا اول فکر کرد شوخی بی‌مزه‌ای‌ست اما وقتی تصویر بعدی روی صفحه ظاهر شد، تمام بدنش یخ زد.
عکسی از خانه‌ی مادرش.
از پنجره‌ای که فقط از کوچه‌ی کناری دیده می‌شد.

دست‌هایش شروع به لرزیدن کرد.
به اطراف نگاه کرد، انگار هر رهگذری می‌توانست دشمن باشد.


---


آن شب وقتی جونگ‌کوک با ذوق از تمرین برگشت و گفت:

– «فکر کن! بالاخره آهنگ جدیدمو ضبط کردم، اسمشو گذاشتم Dreamer( رویایی ). می‌خوام اولین کسی که گوش می‌ده تو باشی.»

لارا لبخند زد، اما پشت آن لبخند ترس پنهان بود.

او به‌جای اینکه بپرسد:
«چی شده؟ چرا رنگت پریده؟»
فقط غرق هیجان از گذاشتن آهنگ بود.

لارا هم نمی‌خواست چیزی بگوید.
نه هنوز.
نه وقتی ممکن بود جونگ‌کوک هم در خطر بیفتد.


---


روزهای بعد، پیام‌ها ادامه پیدا کردند.

«فردا ساعت ۸ شب این آدرس. تنها.»
«هیچ‌کس نباید بفهمه. مخصوصاً اون پسر.»

لارا در سکوت اطاعت می‌کرد.
اولین ملاقات، کوچه‌ای تاریک بود. مردی ناشناس با چهره‌ای نیمه‌پنهان ایستاده بود.
صدایش سرد و محکم:

– «تو همون کسی هستی که برام مهم نیست… اما می‌تونی کاری که می‌گم انجام بدی. یا اینکه آماده باشی همه‌چیزت نابود شه.»

لارا حتی نمی‌توانست جواب بدهد. فقط سر تکان داد.


---


از آن شب، همه‌چیز تغییر کرد.
لارا دیر به خانه می‌آمد، گاهی با چهره‌ای خسته و نگاه‌هایی که از اشک پر شده بود.

جونگ‌کوک کم‌کم متوجه شد.
شب‌ها وقتی کنار هم بودند، حس می‌کرد فاصله‌ای نامرئی میانشان کشیده شده است.

– «لارا… چیزی هست که به من نمی‌گی؟»

لارا فقط لبخند می‌زد.

– «نه. فقط کمی خستم. همه‌چیز خوبه.»

اما در دلش فریاد می‌کشید:

"نه! هیچی خوب نیست…"



ادامه دارد....
دیدگاه ها (۲)

پارت سومروزها به سرعت می‌گذشتند، اما آرامش دیگر به خانه‌ی کو...

پارت چهارم ( اخر )دست‌هایش می‌لرزید. قلبش مثل طبل در س*ینه‌ا...

درخواستی جونگکوک پارت اول آفتاب ظهر آرام روی شاخه‌های سبز پا...

تا اینکه... 🙂

قهوه تلخ پارت چهارم روز ها گذشت جونگ...

تنها کسی که دوسم داره پارت ششمجونگ کو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط