پارت سوم
پارت سوم
روزها به سرعت میگذشتند، اما آرامش دیگر به خانهی کوچکشان برنگشته بود.
لارا هر شب دیرتر میآمد.
چهرهاش خسته،
نگاهش پنهان.
جونگکوک با اینکه سعی میکرد لبخند بزند، در دلش آتشی روشن شده بود؛ آتشی از شک.
---
یک شب، وقتی عقربههای ساعت از یازده گذشت و هنوز خبری از لارا نبود، جونگکوک جلوی پنجره ایستاده بود. باران آرام میبارید.
گوشیاش بارها زنگ خورد، اما لارا جواب نداد.
ساعت نزدیک دوازده، کلید در چرخید.
لارا وارد شد. لباسش نمزده از باران، موهایش خیس، و نگاهش پر از خستگی.
جونگکوک نتوانست سکوت کند.
– «کجا بودی؟ چرا جواب ندادی؟»
لارا سرش را پایین انداخت.
– «کار داشتم. ببخشید، گوشیم شارژ نداشت.»
جونگکوک با صدایی لرزان گفت:
– «لارا… به من دروغ نگو. من میفهمم یه چیزی هست. با کی بودی؟»
لارا لحظهای مکث کرد.
میتوانست حقیقت را بگوید.
میتوانست بگوید تهدید شده، میتوانست بگوید همهی اینها برای محافظت از اوست.
اما تصویر مرد ناشناس در ذهنش زنده شد، صدای تهدیدش در گوشش پیچید:
«اگه حتی یک کلمه به اون پسر بگی، پشیمونت میکنم.»
لارا ل*بهایش را فشرد.
– «جونگکوک… خواهش میکنم فقط اعتماد کن. همهچیز درست میشه.»
اما این سکوت برای جونگکوک چیزی جز تأیید خیانت نبود.
---
روز بعد، جونگکوک سر تمرین حواسش پرت بود. دوستانش متوجه شدند.
– «چی شده؟ تو همیشه تمرکز داشتی.»
او فقط سرش را تکان داد.
در دلش تردید مثل خوره افتاده بود.
وقتی شب دوباره لارا دیر کرد، او دیگر طاقت نداشت. تصمیم گرفت دنبالش کند.
---
سایهی لارا در خیابان بارانی حرکت میکرد.
جونگکوک از دور تعقیبش کرد.
لارا وارد کوچهای تاریک شد.
و آنجا… مردی ناشناس در انتظارش بود.
جونگکوک دید که آنها چند دقیقه حرف زدند. مرد چیزی در گوش لارا گفت و او فقط سر تکان داد.
لحظهای کوتاه، لبخندی محو بر ل*ب لارا نشست؛ لبخندی از اجبار، اما برای جونگکوک شبیه خیانت.
قلبش شکست.
او بیصدا برگشت، باران صورتش را پوشاند، اما اشکهایش از باران سردتر بودند.
وقتی لارا به خانه آمد، جونگکوک روی مبل نشسته بود، بیحرکت.
– «جونگکوک… تو هنوز نخوابیدی؟»
صدایش آرام اما لرزان بود.
جونگکوک فقط پرسید:
– «اون کیه؟»
لارا نفسش گرفت.
– «کی…؟»
– «اون مرد. همونی که امشب دیدم. چرا… چرا این کارو میکنی؟»
لارا ل*بهایش لرزید، اشک در چشمانش حلقه زد.
اما هیچ نگفت. هیچ.
و همین سکوت، مثل ضربهی آخر، قلب جونگکوک را از هم پاشید.
---
خانه در سکوتی سنگین فرو رفته بود.
تنها صدای تیکتاک ساعت روی دیوار بود که مثل پتک روی اعصابشان میکوبید.
لارا روی صندلی نشسته بود، دستهایش را در هم قفل کرده، سرش پایین.
جونگکوک مقابلش ایستاده بود، چشمهایش سرخ از بیخوابی و خشم.
– «تا کی میخوای این بازی رو ادامه بدی؟»
صدایش شکست.
«من همهچیزو دیدم، لارا. با اون مرد… حرف زدی. با چشمای خودم دیدم.»
لارا ن*فسش را در س*ینه حبس کرد.
– «جونگکوک… اون چیزی که فکر میکنی نیست.»
– «پس چیه؟! چرا سکوت میکنی؟ چرا هیچی نمیگی؟!»
دستهایش میلرزید.
قلبش مثل طبل در س*ینهاش میکوبید.
ادامه دارد....
روزها به سرعت میگذشتند، اما آرامش دیگر به خانهی کوچکشان برنگشته بود.
لارا هر شب دیرتر میآمد.
چهرهاش خسته،
نگاهش پنهان.
جونگکوک با اینکه سعی میکرد لبخند بزند، در دلش آتشی روشن شده بود؛ آتشی از شک.
---
یک شب، وقتی عقربههای ساعت از یازده گذشت و هنوز خبری از لارا نبود، جونگکوک جلوی پنجره ایستاده بود. باران آرام میبارید.
گوشیاش بارها زنگ خورد، اما لارا جواب نداد.
ساعت نزدیک دوازده، کلید در چرخید.
لارا وارد شد. لباسش نمزده از باران، موهایش خیس، و نگاهش پر از خستگی.
جونگکوک نتوانست سکوت کند.
– «کجا بودی؟ چرا جواب ندادی؟»
لارا سرش را پایین انداخت.
– «کار داشتم. ببخشید، گوشیم شارژ نداشت.»
جونگکوک با صدایی لرزان گفت:
– «لارا… به من دروغ نگو. من میفهمم یه چیزی هست. با کی بودی؟»
لارا لحظهای مکث کرد.
میتوانست حقیقت را بگوید.
میتوانست بگوید تهدید شده، میتوانست بگوید همهی اینها برای محافظت از اوست.
اما تصویر مرد ناشناس در ذهنش زنده شد، صدای تهدیدش در گوشش پیچید:
«اگه حتی یک کلمه به اون پسر بگی، پشیمونت میکنم.»
لارا ل*بهایش را فشرد.
– «جونگکوک… خواهش میکنم فقط اعتماد کن. همهچیز درست میشه.»
اما این سکوت برای جونگکوک چیزی جز تأیید خیانت نبود.
---
روز بعد، جونگکوک سر تمرین حواسش پرت بود. دوستانش متوجه شدند.
– «چی شده؟ تو همیشه تمرکز داشتی.»
او فقط سرش را تکان داد.
در دلش تردید مثل خوره افتاده بود.
وقتی شب دوباره لارا دیر کرد، او دیگر طاقت نداشت. تصمیم گرفت دنبالش کند.
---
سایهی لارا در خیابان بارانی حرکت میکرد.
جونگکوک از دور تعقیبش کرد.
لارا وارد کوچهای تاریک شد.
و آنجا… مردی ناشناس در انتظارش بود.
جونگکوک دید که آنها چند دقیقه حرف زدند. مرد چیزی در گوش لارا گفت و او فقط سر تکان داد.
لحظهای کوتاه، لبخندی محو بر ل*ب لارا نشست؛ لبخندی از اجبار، اما برای جونگکوک شبیه خیانت.
قلبش شکست.
او بیصدا برگشت، باران صورتش را پوشاند، اما اشکهایش از باران سردتر بودند.
وقتی لارا به خانه آمد، جونگکوک روی مبل نشسته بود، بیحرکت.
– «جونگکوک… تو هنوز نخوابیدی؟»
صدایش آرام اما لرزان بود.
جونگکوک فقط پرسید:
– «اون کیه؟»
لارا نفسش گرفت.
– «کی…؟»
– «اون مرد. همونی که امشب دیدم. چرا… چرا این کارو میکنی؟»
لارا ل*بهایش لرزید، اشک در چشمانش حلقه زد.
اما هیچ نگفت. هیچ.
و همین سکوت، مثل ضربهی آخر، قلب جونگکوک را از هم پاشید.
---
خانه در سکوتی سنگین فرو رفته بود.
تنها صدای تیکتاک ساعت روی دیوار بود که مثل پتک روی اعصابشان میکوبید.
لارا روی صندلی نشسته بود، دستهایش را در هم قفل کرده، سرش پایین.
جونگکوک مقابلش ایستاده بود، چشمهایش سرخ از بیخوابی و خشم.
– «تا کی میخوای این بازی رو ادامه بدی؟»
صدایش شکست.
«من همهچیزو دیدم، لارا. با اون مرد… حرف زدی. با چشمای خودم دیدم.»
لارا ن*فسش را در س*ینه حبس کرد.
– «جونگکوک… اون چیزی که فکر میکنی نیست.»
– «پس چیه؟! چرا سکوت میکنی؟ چرا هیچی نمیگی؟!»
دستهایش میلرزید.
قلبش مثل طبل در س*ینهاش میکوبید.
ادامه دارد....
- ۱۱.۰k
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط