پارت ۱۴: فرار به سویِ روشنایی
پارت ۱۴: فرار به سویِ روشنایی
ا.ت با نگاه به کدهایی که روی مانیتور میرفتن، نفس عمیقی کشید. کار تمام بود. پروتکلِ خانوادهی لی قفل شده بود و هیچ تهدیدی دیجیتالی باقی نمونده بود. کانگده هم که با زخمِ گلوله به دستِ پلیس سپرده شده بود. عمارت دوباره امن بود.
یونگی که از پشت پنجره به آسمانِ شب نگاه میکرد، برگشت و آروم گفت: «همهچیز تموم شد، ا.ت. این جنگ… بالاخره تموم شد.»
ا.ت از پشت میز بلند شد و به سمتِ یونگی رفت. خستگیِ چند روزِ بیخوابی تویِ تمامِ وجودش موج میزد، اما تویِ چشمهاش یه چیز دیگه میدرخشید؛ آرامش.
یونگی لبخندی زد و دستش رو گرفت: «بس کن. تا وقتی لیها رو زیرِ نظر داریم، هیچی اتفاق نمیافته. من میخوام همین الان، همین امشب، تو رو از این عمارت ببرم یه جای دیگه. یه جای که هیچ دشمنی، هیچ آژیری و هیچ دوربینی نیست. فقط اونجا ما هستیم.»
ا.ت با تعجب خندید: «منظورت یه سفره؟ این وسط؟»
«نه،» یونگی گفت، «منظورم یه زندگیه. فقط برای چند روز. ماشین آمادهست، وسایل هم سر جاشونن. بیا.»اون شب، یونگی و ا.ت سوار بر ماشینِ سیاه و شیکِ یونگی، از دروازهی عمارت بیرون رفتن. وقتی عمارت کوچیک و کوچیکتر شد تویِ آینه، ا.ت نفسِ عمیقی کشید و سرش رو به شونهی یونگی تکیه داد. ابرها کنار میرفتن و طلوعِ سپیده از پشتِ کوهها نمایان میشد. مثل اینکه جهان هم داشت برای اونا شروعی دوباره میساخت.
[پایان پارت ۱۴]
ا.ت با نگاه به کدهایی که روی مانیتور میرفتن، نفس عمیقی کشید. کار تمام بود. پروتکلِ خانوادهی لی قفل شده بود و هیچ تهدیدی دیجیتالی باقی نمونده بود. کانگده هم که با زخمِ گلوله به دستِ پلیس سپرده شده بود. عمارت دوباره امن بود.
یونگی که از پشت پنجره به آسمانِ شب نگاه میکرد، برگشت و آروم گفت: «همهچیز تموم شد، ا.ت. این جنگ… بالاخره تموم شد.»
ا.ت از پشت میز بلند شد و به سمتِ یونگی رفت. خستگیِ چند روزِ بیخوابی تویِ تمامِ وجودش موج میزد، اما تویِ چشمهاش یه چیز دیگه میدرخشید؛ آرامش.
یونگی لبخندی زد و دستش رو گرفت: «بس کن. تا وقتی لیها رو زیرِ نظر داریم، هیچی اتفاق نمیافته. من میخوام همین الان، همین امشب، تو رو از این عمارت ببرم یه جای دیگه. یه جای که هیچ دشمنی، هیچ آژیری و هیچ دوربینی نیست. فقط اونجا ما هستیم.»
ا.ت با تعجب خندید: «منظورت یه سفره؟ این وسط؟»
«نه،» یونگی گفت، «منظورم یه زندگیه. فقط برای چند روز. ماشین آمادهست، وسایل هم سر جاشونن. بیا.»اون شب، یونگی و ا.ت سوار بر ماشینِ سیاه و شیکِ یونگی، از دروازهی عمارت بیرون رفتن. وقتی عمارت کوچیک و کوچیکتر شد تویِ آینه، ا.ت نفسِ عمیقی کشید و سرش رو به شونهی یونگی تکیه داد. ابرها کنار میرفتن و طلوعِ سپیده از پشتِ کوهها نمایان میشد. مثل اینکه جهان هم داشت برای اونا شروعی دوباره میساخت.
[پایان پارت ۱۴]
- ۱۱۷
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط