عشقمافیایمن پارت
#عشق_مافیای_من پارت۲۵
ویوی چوکی:
گونم میسوخت درد میکرد میدونستم نباید اینکارو کنم ولی تقصیر منم نیست.... ایی خیلی محکم بودد نباید گریه کنم چرا یهو این همه فن جمع شدن باید عادی جلووش بدم*
لبخند ملیحی زدم که بی نقص بود چویا یه دقیقه ترسید احساس گناه کل بدنشو گرفت بعد چوکی شروع کرد به راه رفتن بدون اینکه به چویا اهمیت بده*
☆میریم به سوی شبببب
چویا: شب چه خبره
☆با تو نبودم لحن سرد*
چویا: ببخشید رییس
شب*
ساعت ۹باید میرفتم تالار چون مافیا و آژانس پارتی گرفتن(واکنش من: عامممممم)
پاشدم رفتم یه حموم گرفتم و امدم موهام خشک کردم به بهشون حالت دادم یه میکاپ شاینی هم کردم لباسمم پوشیدم رفتم داخل هال نشستم منتظر دازای بودم زنگ بزنه برم پایین*
خماریییی برای پارت بعد۵ لایک
راستی دوست داری پایان این داستان چطوری باشه؟ بهم بگو تا از ایدتون استفاده کنم
ویوی چوکی:
گونم میسوخت درد میکرد میدونستم نباید اینکارو کنم ولی تقصیر منم نیست.... ایی خیلی محکم بودد نباید گریه کنم چرا یهو این همه فن جمع شدن باید عادی جلووش بدم*
لبخند ملیحی زدم که بی نقص بود چویا یه دقیقه ترسید احساس گناه کل بدنشو گرفت بعد چوکی شروع کرد به راه رفتن بدون اینکه به چویا اهمیت بده*
☆میریم به سوی شبببب
چویا: شب چه خبره
☆با تو نبودم لحن سرد*
چویا: ببخشید رییس
شب*
ساعت ۹باید میرفتم تالار چون مافیا و آژانس پارتی گرفتن(واکنش من: عامممممم)
پاشدم رفتم یه حموم گرفتم و امدم موهام خشک کردم به بهشون حالت دادم یه میکاپ شاینی هم کردم لباسمم پوشیدم رفتم داخل هال نشستم منتظر دازای بودم زنگ بزنه برم پایین*
خماریییی برای پارت بعد۵ لایک
راستی دوست داری پایان این داستان چطوری باشه؟ بهم بگو تا از ایدتون استفاده کنم
- ۲.۹k
- ۱۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط