{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون !

که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون !

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون
چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید
چو کشتی ام دراندازد میان قُلزم پُرخون

زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد
که هر تخته فرو ریزد زگردش‌های گوناگون

نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا را
چنان دریای بی‌پایان شود بی‌آب چون هامون

شکافد نیز آن هامون نهنگ بحرفرسا را
کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون

چو این تبدیل‌ها آمد نه هامون ماند و نه دریا
چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بی‌چون

چه دانم‌های بسیار است لیکن من نمی‌دانم
که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون



جلال الدین محمد مولوی، « دیوان غزلیات شمس» ، غزل شمارهٔ ۱۸۵۵
دیدگاه ها (۲)

گر تو نگیریم دست کار من از دست شد ! لعل تو داغی نهاد بر دل...

بی حسرت از جهان نرود هیچکس به در، الاّ شهید عشق ! جملگی در ح...

خجاب چهرۀ جان .... ! معشوق چون خواهد که عاشق را در آغوش کشد،...

خشک شد بیخ طَرب، راه «خرابات» کجاست ؟! «خرابات» اشارت به «وح...

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنوندلم را دوزخی سازد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط