الماس من | پارت سوم
الماس من | پارت سوم
نصفهشب بود و سکوتِ سنگینی فضای اتاق رو پر کرده بود. جیمین توی خواب هم آرامش نداشت. خواب میدید که توی یه راهروی بیپایان با دیوارهای سنگی گیر افتاده و صدای پاهایی که روی زمین کشیده میشد، هر لحظه بهش نزدیکتر میشد. صدایی خشدار توی گوشش زمزمه میکرد: فرشته... الماسِ من...
جیمین/ با ضربان تند قلبش از خواب پرید. نفسنفس میزد. اتاق توی تاریکیِ مطلق بود و فقط نور ضعیف ماه از لای پردهها روی فرش میتابید. به سمتِ جونگکوک چرخید؛ کوک توی خوابِ عمیقی بود و صدای نفسهای منظمیی اش ، تنها چیزی بود که به جیمین اطمینان میداد هنوز توی دنیای واقعی هستن اما یک جای کار میلنگید. جیمین حس کرد چیزی توی اتاق تغییر کرده. بویِ سرد و غریبی توی فضا پیچیده بود؛ بوی عطر. همون عطری که توی اون خیابونِ فرعی به مشامش رسیده بود جیمین آروم از تخت پایین اومد. نوکِ انگشتهاش رو روی زمین گذاشت تا صدایی ایجاد نشه. نگاهش به سطلِ زباله افتاد، همون جایی که اون کاغذِ سفیدِ به ظاهر خالی رو انداخته بود. چیزی توی سطل میدرخشید نزدیکتر شد. زیرِ نورِ نقرهایِ ماه، روی اون کاغذِ مچاله شده، کلمات به آرومی داشتند ظاهر میشدند. انگار جوهرِ نامرئیِ روی کاغذ، با گرمایِ اتاق یا شاید با طلسمی که جیمین نمیشناخت، فعال شده بود. کلمات به سرعت روی کاغذ نقش میبستند:
[ فردا ساعتِ هشت، پشتِ کتابخونهی قدیمیِ مدرسه. اونجا میفهمی چرا انقدر برای من خاصی]
جیمین دستش رو جلوی دهنش گرفت تا جیغش در نیاد. کاغذ توی دستش میلرزید. ناگهان صدایِ جابهجا شدنِ ملافهها رو از سمت تخت شنید. سریع کاغذ رو مشت کرد و توی جیبِ پیژامهاش فرو کرد.
جونگکوک توی خواب غلت زد و زیر لب
کوک/ جیمین؟... چرا بیداری؟
جیمین که ضربانِ قلبش به گلوش رسیده بود، با صدایی که سعی میکرد لرزشش معلوم نباشه،
جیمین/ چیزی نیست کوکی... فقط... فقط تشنهام بود.
جونگکوک بدون اینکه چشماش رو باز کنه، دستش رو سمتِ پاتختی دراز کرد و بطریِ آب رو به سمتِ جیمین گرفت.
کوک/ بخور و بخواب... فردا کلی امتحان داریم، یادت نرفته که؟
جیمین لیوانِ آب رو سر کشید، اما میدونست که تا صبح دیگه خواب به چشمش نمیآد. اون نامه، اون دعوتِ عجیب... انگار زندگیِ آرومِ اونها قرار بود برای همیشه عوض بشه. اون «الماس» منظورش چی بود؟ و چرا اون مرد، جیمین رو نشونه گرفته بود؟ جیمین نگاهش رو به پنجره دوخت. اون بیرون، توی سیاهیِ مطلقِ شب، حس میکرد دوباره همون چشمهای سرد دارن تماشاش میکنن و سریع رفت زیر پتو خوابید فردا صبح شد جیمین و کوک رفتن سره کلاس
نصفهشب بود و سکوتِ سنگینی فضای اتاق رو پر کرده بود. جیمین توی خواب هم آرامش نداشت. خواب میدید که توی یه راهروی بیپایان با دیوارهای سنگی گیر افتاده و صدای پاهایی که روی زمین کشیده میشد، هر لحظه بهش نزدیکتر میشد. صدایی خشدار توی گوشش زمزمه میکرد: فرشته... الماسِ من...
جیمین/ با ضربان تند قلبش از خواب پرید. نفسنفس میزد. اتاق توی تاریکیِ مطلق بود و فقط نور ضعیف ماه از لای پردهها روی فرش میتابید. به سمتِ جونگکوک چرخید؛ کوک توی خوابِ عمیقی بود و صدای نفسهای منظمیی اش ، تنها چیزی بود که به جیمین اطمینان میداد هنوز توی دنیای واقعی هستن اما یک جای کار میلنگید. جیمین حس کرد چیزی توی اتاق تغییر کرده. بویِ سرد و غریبی توی فضا پیچیده بود؛ بوی عطر. همون عطری که توی اون خیابونِ فرعی به مشامش رسیده بود جیمین آروم از تخت پایین اومد. نوکِ انگشتهاش رو روی زمین گذاشت تا صدایی ایجاد نشه. نگاهش به سطلِ زباله افتاد، همون جایی که اون کاغذِ سفیدِ به ظاهر خالی رو انداخته بود. چیزی توی سطل میدرخشید نزدیکتر شد. زیرِ نورِ نقرهایِ ماه، روی اون کاغذِ مچاله شده، کلمات به آرومی داشتند ظاهر میشدند. انگار جوهرِ نامرئیِ روی کاغذ، با گرمایِ اتاق یا شاید با طلسمی که جیمین نمیشناخت، فعال شده بود. کلمات به سرعت روی کاغذ نقش میبستند:
[ فردا ساعتِ هشت، پشتِ کتابخونهی قدیمیِ مدرسه. اونجا میفهمی چرا انقدر برای من خاصی]
جیمین دستش رو جلوی دهنش گرفت تا جیغش در نیاد. کاغذ توی دستش میلرزید. ناگهان صدایِ جابهجا شدنِ ملافهها رو از سمت تخت شنید. سریع کاغذ رو مشت کرد و توی جیبِ پیژامهاش فرو کرد.
جونگکوک توی خواب غلت زد و زیر لب
کوک/ جیمین؟... چرا بیداری؟
جیمین که ضربانِ قلبش به گلوش رسیده بود، با صدایی که سعی میکرد لرزشش معلوم نباشه،
جیمین/ چیزی نیست کوکی... فقط... فقط تشنهام بود.
جونگکوک بدون اینکه چشماش رو باز کنه، دستش رو سمتِ پاتختی دراز کرد و بطریِ آب رو به سمتِ جیمین گرفت.
کوک/ بخور و بخواب... فردا کلی امتحان داریم، یادت نرفته که؟
جیمین لیوانِ آب رو سر کشید، اما میدونست که تا صبح دیگه خواب به چشمش نمیآد. اون نامه، اون دعوتِ عجیب... انگار زندگیِ آرومِ اونها قرار بود برای همیشه عوض بشه. اون «الماس» منظورش چی بود؟ و چرا اون مرد، جیمین رو نشونه گرفته بود؟ جیمین نگاهش رو به پنجره دوخت. اون بیرون، توی سیاهیِ مطلقِ شب، حس میکرد دوباره همون چشمهای سرد دارن تماشاش میکنن و سریع رفت زیر پتو خوابید فردا صبح شد جیمین و کوک رفتن سره کلاس
- ۲.۵k
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط