الماس من | پارت چهارمم
الماس من | پارت چهارمم
صبحِ روزِ بعد، جوِ کلاس درس برای جیمین شبیه به یه کابوسِ طولانی بود. جونگکوک مثل همیشه حواسش به جزوهها بود و با اشتیاق از نقشههای آیندهشون برای جیمین میگفت، اما جیمین حتی نمیتونست کلماتِ استاد رو بشنوه. تمام فکر و ذکرش اون کاغذِ مچاله شده توی جیبِ شلوارش بود که مثل یه تیکه زغال داغ، پاش رو میسوزوند.
ساعتِ مدرسه به کندی میگذشت. وقتی بالاخره زنگِ آخر زده شد، جیمین با بهونهی اینکه باید یه کتاب رو از کتابخونه پس بده، از جونگکوک جدا شد.
کوک با نگرانی ابروهاش رو گره زد
کوک/ جیمین، مطمئنی؟ میخوای باهات بیام؟
جیمین لبخندی تصنعی زد و دستش رو روی شونهی کوک گذاشت
جیمین/ نه کوکی، تو برو. باید یه سری به دفتر بزنم. زود میام پیشت
جیمین با قدمهای لرزان به سمتِ بخشِ قدیمیِ مدرسه حرکت کرد. جایی که دیگه کمتر کسی پا میگذاشت. راهروها تاریکتر بودند و بوی خاک و کاغذهای قدیمی فضا رو پر کرده بود. وقتی به پشتِ قفسههای چوبیِ بلندِ کتابخونه رسید، سکوت اونجا به قدری مطلق بود که صدای ضربانِ قلب خودش رو میشنید.
صدای لولایِ زنگزدهی یه درِ قدیمی باعث شد جیمین از جا بپره. یه سایه، بلند و کشیده، روی زمین افتاد. جیمین برگشت و با دیدنِ کسی که اونجا ایستاده بود، نفس توی سینهاش حبس شد.
اون یونگی بود. با همون لباسهای تیره و چشمهایی که انگار مثل الماسهای سرد میدرخشیدند. اون یه شاخه رز قرمزِ خشکیده توی دستش داشت که گلبرگهای لبهاش سیاه شده بودند.
یونگی قدمی جلو گذاشت. بویِ سرد و غریبی که جیمین شب قبل حس کرده بود، حالا کل فضا رو پر کرده بود.
یونگی/ با صدای ارومی لب زد
یونگی/ اومدی... میدونستم میایی جیمین
جیمین با صدایی که به سختی از گلوش خارج میشد، گفت
جیمین/ تو... تو کی هستی؟ چرا منو تعقیب میکنی؟ اون نامه... اون کاغذ چیه؟
یونگی به گلِ توی دستش نگاه کرد و به آرومی اون رو روی لبهی میزِ قدیمی گذاشت.
یونگی/ «نامه نیست، جیمین. یه دعوته. دعوتی برای بازگشت به اون چیزی که واقعاً هستی
یونگی یه قدم دیگه نزدیک شد. اونقدر نزدیک که جیمین میتونست گرمایِ بدنش رو حس کنه. یونگی دستش رو دراز کرد و نوکِ انگشتش رو به آرومی روی گونهی جیمین کشید. جیمین خواست عقب بکشه، اما بدنش فلج شده بود.
یونگی/ تو یه الماس معمولی نیستی، فرشته. الماسها زیر فشار ساخته میشن... و تو مدتی طولانی تحتِ فشار بودی. وقتشه که بیدار بشی.»
در همین لحظه، صدای پاهایِ آشنایی توی راهرو پیچید. صدایِ راه رفتنِ کسی که با عجله میدوید. صدایِ جونگکوک
جیمین/ولی جیمین همش نگاهش به یونگی بود
یونگی لبخندِ کجی زد
یونگی/فردا هم باید بیایی حرف بزنیم به گوشیت به ادرس میفرستم بیا اونجا حرف بزنیم تنهایی
جیمین/ا...اوکی
بعد یونگی از در رفت بیرون
جونگکوک از پیچِ راهرو با عجله وارد شد: «جیمین! اینجا چیکار میکنی؟
کوک با دیدنِ جیمین که رنگش پریده بود و به زمین خیره بود با تعجب بهش نگاه کرد
کوک/ جیمین؟ چی شده؟ کسی اینجا بوده؟
جیمین نگاهش رو به جونگکوک دوخت. اون نمیتونست بهش بگه. چطور میتونست بگه که کسی جیمین رو «فرشته» و «الماس» صدا کرده؟ رو بگه جیمین دستش رو به آرومی روی گونهاش که هنوز جایِ انگشتهای سردِ یونگی رو حس میکرد، گذاشت و زیر لب گفت
جیمین/ نه کوکی... هیچکس اینجا نبود. فکر کنم..ولش کن بیا بریم خونه
کوک/ سری تکون داد اما کوک نگاهش روی جیمین بود ولی هیچ حرفی نزد و رفتن خونه
ببخشید اینقدر دیر میزارم 🤣ببخشید واقعا....یادم میره بزارم🤣
صبحِ روزِ بعد، جوِ کلاس درس برای جیمین شبیه به یه کابوسِ طولانی بود. جونگکوک مثل همیشه حواسش به جزوهها بود و با اشتیاق از نقشههای آیندهشون برای جیمین میگفت، اما جیمین حتی نمیتونست کلماتِ استاد رو بشنوه. تمام فکر و ذکرش اون کاغذِ مچاله شده توی جیبِ شلوارش بود که مثل یه تیکه زغال داغ، پاش رو میسوزوند.
ساعتِ مدرسه به کندی میگذشت. وقتی بالاخره زنگِ آخر زده شد، جیمین با بهونهی اینکه باید یه کتاب رو از کتابخونه پس بده، از جونگکوک جدا شد.
کوک با نگرانی ابروهاش رو گره زد
کوک/ جیمین، مطمئنی؟ میخوای باهات بیام؟
جیمین لبخندی تصنعی زد و دستش رو روی شونهی کوک گذاشت
جیمین/ نه کوکی، تو برو. باید یه سری به دفتر بزنم. زود میام پیشت
جیمین با قدمهای لرزان به سمتِ بخشِ قدیمیِ مدرسه حرکت کرد. جایی که دیگه کمتر کسی پا میگذاشت. راهروها تاریکتر بودند و بوی خاک و کاغذهای قدیمی فضا رو پر کرده بود. وقتی به پشتِ قفسههای چوبیِ بلندِ کتابخونه رسید، سکوت اونجا به قدری مطلق بود که صدای ضربانِ قلب خودش رو میشنید.
صدای لولایِ زنگزدهی یه درِ قدیمی باعث شد جیمین از جا بپره. یه سایه، بلند و کشیده، روی زمین افتاد. جیمین برگشت و با دیدنِ کسی که اونجا ایستاده بود، نفس توی سینهاش حبس شد.
اون یونگی بود. با همون لباسهای تیره و چشمهایی که انگار مثل الماسهای سرد میدرخشیدند. اون یه شاخه رز قرمزِ خشکیده توی دستش داشت که گلبرگهای لبهاش سیاه شده بودند.
یونگی قدمی جلو گذاشت. بویِ سرد و غریبی که جیمین شب قبل حس کرده بود، حالا کل فضا رو پر کرده بود.
یونگی/ با صدای ارومی لب زد
یونگی/ اومدی... میدونستم میایی جیمین
جیمین با صدایی که به سختی از گلوش خارج میشد، گفت
جیمین/ تو... تو کی هستی؟ چرا منو تعقیب میکنی؟ اون نامه... اون کاغذ چیه؟
یونگی به گلِ توی دستش نگاه کرد و به آرومی اون رو روی لبهی میزِ قدیمی گذاشت.
یونگی/ «نامه نیست، جیمین. یه دعوته. دعوتی برای بازگشت به اون چیزی که واقعاً هستی
یونگی یه قدم دیگه نزدیک شد. اونقدر نزدیک که جیمین میتونست گرمایِ بدنش رو حس کنه. یونگی دستش رو دراز کرد و نوکِ انگشتش رو به آرومی روی گونهی جیمین کشید. جیمین خواست عقب بکشه، اما بدنش فلج شده بود.
یونگی/ تو یه الماس معمولی نیستی، فرشته. الماسها زیر فشار ساخته میشن... و تو مدتی طولانی تحتِ فشار بودی. وقتشه که بیدار بشی.»
در همین لحظه، صدای پاهایِ آشنایی توی راهرو پیچید. صدایِ راه رفتنِ کسی که با عجله میدوید. صدایِ جونگکوک
جیمین/ولی جیمین همش نگاهش به یونگی بود
یونگی لبخندِ کجی زد
یونگی/فردا هم باید بیایی حرف بزنیم به گوشیت به ادرس میفرستم بیا اونجا حرف بزنیم تنهایی
جیمین/ا...اوکی
بعد یونگی از در رفت بیرون
جونگکوک از پیچِ راهرو با عجله وارد شد: «جیمین! اینجا چیکار میکنی؟
کوک با دیدنِ جیمین که رنگش پریده بود و به زمین خیره بود با تعجب بهش نگاه کرد
کوک/ جیمین؟ چی شده؟ کسی اینجا بوده؟
جیمین نگاهش رو به جونگکوک دوخت. اون نمیتونست بهش بگه. چطور میتونست بگه که کسی جیمین رو «فرشته» و «الماس» صدا کرده؟ رو بگه جیمین دستش رو به آرومی روی گونهاش که هنوز جایِ انگشتهای سردِ یونگی رو حس میکرد، گذاشت و زیر لب گفت
جیمین/ نه کوکی... هیچکس اینجا نبود. فکر کنم..ولش کن بیا بریم خونه
کوک/ سری تکون داد اما کوک نگاهش روی جیمین بود ولی هیچ حرفی نزد و رفتن خونه
ببخشید اینقدر دیر میزارم 🤣ببخشید واقعا....یادم میره بزارم🤣
- ۱.۲k
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط