{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دکترم تا نبض من را بین دستانش گرفت

دکترم تا نبض من را بین دستانش گرفت
با تعجب ناگهان لب را به دندانش گرفت


گفت:گویی عاشقی و درد هجران دیده ای
گفتم آری ، دیدم او حال پریشانش گرفت
دیدگاه ها (۴)

ئـەو خـوایـە کـە گـەردوون و زەوی بـەر پـا کـرد ئـەو رۆژە...

....

چه صبحیست این صبحیک غزل شعر برای توستحافظ و سعدی لبان توستچه...

سلام دوستای عزیزمصبحتون به روشنایی وجود

یک نفرمیگفت دیدی آخرش سرماگذشت،،موسم گرمارسیدوفصل سختی هاگذش...

پارت دوم نماد مرگ

اربعین حسینی

نه وصلت دیده بودم کاشکی ای گل نه هجرانتکه جانم در جوانی سوخت...

💌 نه وصلت دیده بودم کاشکی ای گل نه هجرانتکه جانم در جوانی سو...

𝒫𝒶𝓇𝓉8عقد با رئیس مافیا ات بدون توجه به فریاد نگهبان‌ها از پل...

پارت ۱ «ساعت ²²:⁴⁰ دقیقه»آروم گوشت تکه شده ای رو‌ از توی دیس...

پارت ۴«تو امروز با اون کاری که کردی، تقریباً خودت رو کشتی.»چ...

روایتی عجیب در مورد آخرالزمان

Part ⁴⁸The name of the story: Madness hall(تالار جنون)رفتم س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط