در دلم دردیست ندانم با آن چه کنم
در دلم دردیست ندانم با آن چه کنم
رفت از برم یار و با درد هجران چه کنم
کرده مرا اسیر و محبوس در خویش
برای رفتن از این زندان چه کنم
رفت و بنهاد یادگاری در گلوی من
گر نکنم آن را جبران چه کنم
زان لحظه که رفت دائم به جبرانم
زین ره نشود چشمانم گریان چه کنم
گویند مرا رندی کن و ره دیگر بپوی
گر نخواهم شوم جزو رندان چه کنم
عهدی بسته ام در این ره با خویش
گر نکنم وفا به پیمان چه کنم
دل در گروی تو دادم و نخواهم جز این
گر نکنم این جان را به قربان چه کنم
رفت از برم یار و با درد هجران چه کنم
کرده مرا اسیر و محبوس در خویش
برای رفتن از این زندان چه کنم
رفت و بنهاد یادگاری در گلوی من
گر نکنم آن را جبران چه کنم
زان لحظه که رفت دائم به جبرانم
زین ره نشود چشمانم گریان چه کنم
گویند مرا رندی کن و ره دیگر بپوی
گر نخواهم شوم جزو رندان چه کنم
عهدی بسته ام در این ره با خویش
گر نکنم وفا به پیمان چه کنم
دل در گروی تو دادم و نخواهم جز این
گر نکنم این جان را به قربان چه کنم
- ۴.۲k
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط