{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت دوم

پارت دوم


– "از امروز اینجا زندگی می‌کنی. قوانین ساده‌ست:
به موقع درس بخون، بی‌نظم نباش، و... هیچ اشتباهی نکن."

دختر با صدایی لرزان گفت:

– "بله... متوجه شدم."


---



از همان روز اول، دختر تمام تلاشش را کرد تا بی‌عیب و نقص باشد.
تکالیفش همیشه اول وقت روی میز یونگی بود.
نمره‌هایش همه بیست.
حتی وقتی یونگی به عنوان معلمش سخت‌ترین سوالات را می‌پرسید، او با دقت و آرامش جواب می‌داد.


اما چیزی که بیشتر از درس مهم بود، این بود که دل یونگی را به دست بیاورد.
نه از سر نیاز، بلکه از سر احترام و علاقه‌ای پنهان که در دلش شکل گرفته بود.

او می‌دید که پشت آن چهره‌ی سرد، مردی است که می‌تواند مانند یک پدر مهربان باشد... اگر اجازه دهد.


گاهی وقت‌ها، وقتی یونگی فکر می‌کرد کسی نمی‌بیند، نگاهش نرم‌تر می‌شد.
وقتی دختر با شوق از موفقیتش حرف می‌زد، ل*بانش اندکی لر*زشی شبیه به لبخند پیدا می‌کرد.
اما همیشه سریع نگاهش را برمی‌گرداند، انگار می‌ترسید دیوارهای یخی‌اش ترک بخورند.


---



خدمتکار، که نامش "هانا" بود، از همان ابتدا دل خوشی از دختر نداشت.

برای او، حضور یک دختر جوان در خانه به معنای تهدید بود.
او همیشه تنها زنی بود که در خانه حضور داشت، تنها کسی که یونگی به‌طور روزمره با او حرف می‌زد و حالا این دختر، با نمره‌های کامل و لبخندهای بی‌پایانش، داشت آرام‌آرام جایی در دل یونگی باز می‌کرد.


اما هانا زرنگ‌تر از آن بود که دشمنی‌اش را آشکار کند.
در ظاهر، مهربان بود، برای دختر غذا می‌آورد، لباس‌هایش را می‌شست، و گاهی حتی نصیحتش می‌کرد.
اما پشت سر، نقشه می‌کشید.


یک بار دفترچه‌ی تکالیف دختر را پنهان کرد.
بار دیگر کتاب مهمی را که باید برای امتحان می‌خواند، گم کرد.

و وقتی دختر با گریه به یونگی گفت، هانا طوری وانمود کرد که انگار نگران است و خودش را بی‌تقصیر جلوه داد.

یونگی، با سردی همیشگی‌اش فقط گفت:

– "اگر این‌قدر بی‌دقتی، بهتره بیشتر حواست جمع کنی."

و دختر بغض کرد.
برای اولین بار احساس کرد تلاش‌هایش ممکن است بی‌ثمر باشد.


ادامه دارد......
دیدگاه ها (۳)

پارت سوم یک شب زمستانی، وقتی دختر به اتاق مطالعه رفت تا تکال...

متنفرم از وقتایی که ناراحتی میخوای گریه کنی اما هیچ اشکی برا...

درخواستی یونگی موضوع : اسلاید دوم ---هوا سرد بود. سرمایی که ...

پارت پنجم ( اخر )❤️اولین جرقهیه روز بارونی بود. همه توی خونه...

#ازت.متنفرم.اما.دوست.دارمویو نویسنده:هانا و سانزو‌ مثل دوتا ...

«ادامه ی قسمت دوم»ناری وقتی به اشپز خانه برگشت کمی در فکر فر...

#ازت.متنفرم.اما.دوست.دارم #پارت16 --------------------------...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط