𝕸𝖔𝖓𝖘𝖙𝖊𝖗
𝕸𝖔𝖓𝖘𝖙𝖊𝖗
𝕻𝖆𝖗𝖙 22
صدای جیک جیک گنجشکا لب پنجره ذهنش و از عالم خواب بیرون کشید
چشماش لحظه ای برای پرتوی خورشید مچاله شدن.
انگشتاش و روی چشماش کشید و کمی تکون خورد.
وقتی چشماش و کامل باز کرد با جونگ کوکی لخت روی تخت دراز کشیده مواجه شد.
ناگهان تمام اتفاقات شب براش دژاوو شد.
نه...نه...نه...
"نهههههههههه!!!!"
با جیغی که کشید جونگ کوک از خواب پرید وبا حالت گیجی بهش نگاه کرد.
وقتی از روی تخت اومد پایین متوجه شد جز تیشرت دیشب جونگ کوک چیزی تنش نیست.
اهمیت نداد و سریع رفت طرف آیینه.
به گردنش نگاه کرد، جای خونریزی خشک شده و دندون هایی با عمق زیاد.
همانطور که با ترس به آینه خیره بود دستای شخصی دورش حلقه شد.
"میبینی؟ حالا دیگه واقعا مال منی."
جِین سریع هلش داد عقب کشید
"تو چیکار کردی؟!"
جونگکوک پوزخندی زد و گفت
"منکه بدون رضایت خودت انجامش ندادم"
صورت جِین مثل لبو سرخ شده بود، از حرص؟ از شرم؟ نمیدونست اما میدونست که تقصیر خودشه.
"فقط.. فراموشش کن."
رفت سمت در اتاقش که دستای جونگکوک روی بازوش مانع شد.
"بهترین شب زندگیم و بهم دادی اونوقت میگی فراموشش کنم؟"
جِین ایندفعه برگشت و مشتی به سمت صورت جونگکوک پرتاب کرد.
جونگ کوک کمی عقب خم شد که مشت دختر توی هوا شلاق زد.
پوزخندی جذاب و بازیگوش روی لب پسر اومد.
"جِین؟ بیدار شدی؟"
صدای تهیونگ مانند پتکی توی سر دختر توی راهرو ها پیچید.
سری جونگکوک و توی کمدش هل داد و موهاش و روی گردنش ریخت.
با باز شدن در آروم گرفت و به صورت نگران برادرش خیره شد.
"نتونستم جونگ کوک و پیدا کنم، میدونی کجاست؟"
تهیونگ نگاهش به سر تا پای دختر افتاد که جز یه تیشرت بلند چیزی نپوشیده بود
"این تیشرت مال جونگ کوک نیست؟"
جِین ترسید و با لکنت گفت
"اوه واقعا؟ توی سبد پیداش کردم فکر کردم لباس توعه!"
با خنده مصنوعی گفت.
تهیونگ خیالش راحت شد اما مشخص بود قانع نشده
"باشه پس...راستی بیا پایین برای صبحونه."
بعد از رفتن برادرش درد وحشتناکی توی ناحیه کمرش حس کرد.
جونگ کوک از کمد بیرون امد و بغلش کرد.
مثل پر حملش کرد و گذاشتتش روی تخت.
"زیاد به خودت فشار نیار، پرنسس"
پرنسس؟ کلمه قشنگی بود. مخصوصا برای دختری که سال هاست محبتی نگرفته بود.
𝕻𝖆𝖗𝖙 22
صدای جیک جیک گنجشکا لب پنجره ذهنش و از عالم خواب بیرون کشید
چشماش لحظه ای برای پرتوی خورشید مچاله شدن.
انگشتاش و روی چشماش کشید و کمی تکون خورد.
وقتی چشماش و کامل باز کرد با جونگ کوکی لخت روی تخت دراز کشیده مواجه شد.
ناگهان تمام اتفاقات شب براش دژاوو شد.
نه...نه...نه...
"نهههههههههه!!!!"
با جیغی که کشید جونگ کوک از خواب پرید وبا حالت گیجی بهش نگاه کرد.
وقتی از روی تخت اومد پایین متوجه شد جز تیشرت دیشب جونگ کوک چیزی تنش نیست.
اهمیت نداد و سریع رفت طرف آیینه.
به گردنش نگاه کرد، جای خونریزی خشک شده و دندون هایی با عمق زیاد.
همانطور که با ترس به آینه خیره بود دستای شخصی دورش حلقه شد.
"میبینی؟ حالا دیگه واقعا مال منی."
جِین سریع هلش داد عقب کشید
"تو چیکار کردی؟!"
جونگکوک پوزخندی زد و گفت
"منکه بدون رضایت خودت انجامش ندادم"
صورت جِین مثل لبو سرخ شده بود، از حرص؟ از شرم؟ نمیدونست اما میدونست که تقصیر خودشه.
"فقط.. فراموشش کن."
رفت سمت در اتاقش که دستای جونگکوک روی بازوش مانع شد.
"بهترین شب زندگیم و بهم دادی اونوقت میگی فراموشش کنم؟"
جِین ایندفعه برگشت و مشتی به سمت صورت جونگکوک پرتاب کرد.
جونگ کوک کمی عقب خم شد که مشت دختر توی هوا شلاق زد.
پوزخندی جذاب و بازیگوش روی لب پسر اومد.
"جِین؟ بیدار شدی؟"
صدای تهیونگ مانند پتکی توی سر دختر توی راهرو ها پیچید.
سری جونگکوک و توی کمدش هل داد و موهاش و روی گردنش ریخت.
با باز شدن در آروم گرفت و به صورت نگران برادرش خیره شد.
"نتونستم جونگ کوک و پیدا کنم، میدونی کجاست؟"
تهیونگ نگاهش به سر تا پای دختر افتاد که جز یه تیشرت بلند چیزی نپوشیده بود
"این تیشرت مال جونگ کوک نیست؟"
جِین ترسید و با لکنت گفت
"اوه واقعا؟ توی سبد پیداش کردم فکر کردم لباس توعه!"
با خنده مصنوعی گفت.
تهیونگ خیالش راحت شد اما مشخص بود قانع نشده
"باشه پس...راستی بیا پایین برای صبحونه."
بعد از رفتن برادرش درد وحشتناکی توی ناحیه کمرش حس کرد.
جونگ کوک از کمد بیرون امد و بغلش کرد.
مثل پر حملش کرد و گذاشتتش روی تخت.
"زیاد به خودت فشار نیار، پرنسس"
پرنسس؟ کلمه قشنگی بود. مخصوصا برای دختری که سال هاست محبتی نگرفته بود.
- ۲۸۵
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط