{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝕸𝖔𝖓𝖘𝖙𝖊𝖗

𝕸𝖔𝖓𝖘𝖙𝖊𝖗
𝕻𝖆𝖗𝖙 20

'ساعت 3 بامداد.'

اتاق فضای آرومی داشت. تاریک و دنج که فقط یه چراغ خواب طلایی رنگ روشنش کرده بود.
کنار پنجره، دختری پریشان از غم و گیجی ذهن، به ماه خیره شده بود.

چشماش و بست تا کمی ذهنش و آروم کنه که در با صدای چند تقه به صدا درآمد.
با خودش گفت این فقط شب کسی جز داداشش نیست.
"بیا تو"

اما خبری از کسی نشد.
بلند شد و سمت در رفت، وقتی در و باز کرد با جونگ کوک مواجه شد. کابوسش، دلیل بدبختیش.
با چشم های تر و پر از نفرت بهش چشم دوخته بود.
"چیه؟ اومدی معذرت خواهی کنی یا حال بدم و تماشا کنی؟"
"همونطور که قبلا گفتم وقتی معذرت خواهی میکنم که پشیمون باشم."
صداش مثل سوزنی زیر پوست دختر رفت.
پوزخند غمگینی زد و با تندی گفت
"حوصله چرت و پرتات و ندارم. آخرین کسی هستی که الان میخوام ببینمش."
خواست در و ببنده که پای جونگ کوک مانع شد.
در و باز کرد و بدون دعوت وارد شد و روی تخت ولو شد.

"تو چه مرگته ها؟"
صدای دختر تندتر و بلند تر شده بود. کلافه بود و این و از روی نفس های تندش میشد حدس زد.

"عاشقم."
...
سکوت.
سکوت سنگین.
این کلمه مرد سنگینی وزنه های روی قلب دختر و بالا برد.
کلمه ای که در زمان اشتباه گفته شده بود.

"چی؟!"
صدای متعجب دختر بلند شد.

جونگ کوک تکرار کرد
"گفتم...عاشقتم، کیم جِین."


دختر پوزخندی صدا دار زد از اینکه اسم کاملش و توسط اون بشنوه حرصش گرفت و ثانیه ای بعد دوباره رنگ شوخ از چهره اش رفت
"جدی؟ دیوونه ای؟ عقلت سر جاش نیست؟"

اشک توی چشماش حلقه زد و ادامه داد
"بعد از تمام کارهایی که کردی، حالا صاف توی چشمام نگاه میکنی و میگی، عاشقمی؟ آخه چه مرگته، ها؟ مشکلت چیه؟"
یواش یواش با هر جمله اشکاش می‌ریخت.

جونگ کوک ایستاد جلوی دختر و قدمی نزدیک شد
"مشکلم چیه؟ چرا از تو نپرسم؟"
بازوی دختر و گرفت و چند قدم عقب پرت کرد
"ها؟ چه بلایی سرم اوردی؟ چرا تنها چیزی که توی سرمه تویی؟ چرا نمی تونم کسی و کنارت تحمل کنم؟ چرا الان دلم میخواد جوری گردنت و گاز بگیرم و نشونت کنم،که دیگه جرعت نزدیک شدن به کسی و نداشته باشی؟! ها!"
جمله تند تند پشت سرهم ردیف میشدن و توی قلب دختر فرو میرفتن

ذهنش داغون تر از همیشه لکنت گرفته بود و چیزی به زبونش نیومد
"ت..تو دیوونه ای"

"آره دیوونه ام"
عربده کشید. نزدیک اومد و پیشونی داغش از عصبانیت و به پیشونی دختر چسبوند.
"دیوونه تو، بهم بگو. چه بلایی سرم اوردی؟"
این دفعه زمزمه وار گفت اما مشخص بود دلش می‌خواست فریاد بکشه.

مردمک های لرزان دختر به چشمای آتشین جونگ کوک خیره بود.
نمی‌دونست باید چیکار کنه و چی بگه شاید چون حتی نمی‌دونست چه حسی داره.
دیدگاه ها (۰)

𝕸𝖔𝖓𝖘𝖙𝖊𝖗 𝕻𝖆𝖗𝖙 21جِین چشماش و بست و بغضش و قورت داد.بعد دستش و...

𝕸𝖔𝖓𝖘𝖙𝖊𝖗 𝕻𝖆𝖗𝖙 19جِین فقط به نقطه محو شدن هیونجین توی تاریکی خ...

𝕸𝖔𝖓𝖘𝖙𝖊𝖗 𝕻𝖆𝖗𝖙 18هیونجین راهش و کج و با نگاهی سردتر از همیشه ا...

زیبای من...p5

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط