{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آه از این بخت که یک بار به دادم نرسید

آه از این بخت که یک بار به دادم نرسید
دیر شد...وقت به بادا و مبادم نرسید

عاشقی را به من آموخت و چشمم را بست
عشق صد نامه فرستاد و سوادم نرسید

عمر طولانی با خنده ی کوتاه گذشت
فرصت گریه به غم های زیادم نرسید

تا نشستم بکشم حسرت چشمانش را
خون به رگ های من و مغز مدادم نرسید

گرچه دیر آمد و از دور صدایم زد و رفت
هیچ کس غیر همین عشق به دادم نرسید...!
دیدگاه ها (-۲)

✦ اولین گناه ✦فصل بیست‌وهشتم: چاقویی که نرسید---آن شب.در جنگ...

آه از این بخت که یک بار به دادم نرسیددیر شد...وقت به بادا و ...

مردم از درد و به گوش تو فغانم نرسیدمردم از درد و به گوش تو ف...

خون شد دل آیینه ها پس کی می آیییا مهدی ای آرام دل های پریشان...

سلام ای وارث مظلومیت مادر غربت و تنهای پدر سلام آقای مهربانم...

گفتمش در عشق پا برجاست دل گر گشایی چشم دل، زیباست دل گر تو...

*یه روز تو خونه بودم مامانم هی صدام میزد هی میگفت حامیم جواب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط