#غیر_ممکنه_عاشقت_شم
#غیر_ممکنه_عاشقت_شم
پارت: ²⁹
جین بود که به همه دستور وایسادن میداد
همه با ترس به پشت برگشتن و ات خودش رو بین افراد قد بلند و قوی پنهان کرد.
جین: معلوم هست کجا دارید میرید ؟
ندیمه ها مشغول جرو بحث و التماس شدند تا بتونم از اون جهنم کوفتی نجات پیدا کنن.
جین: همه برید تو وگرنه...
مکثی کرد و کلتش رو از پشتش بیرون کشید
جین: به جای آتیش یه تیر حرومتون میشه....
حرفش به اهر نرسیده بود که صدای انفجار مهیبی از پشت بلند شد. انبار بارون ها هم نابود شد و همین یک لحظه غفلت جین کافی بود تا ات بدون اینکه کسی بفهمه از بین جمعیت لیز بخوره و از در باز که برای ورود افراد کمکی به داخل باز بود خارج بشه.
با سرعتی که تو عمرش نداشت از عمارت قرار میکرد. چند لحظه نگذشته بود که صدای تیر بلند شد... سپس صدای جیغ ندیمه ها بلند شد.
ات درحالی که میدوید به پشت برگشت هیچکس دنبالش نیومده بود... یعنی نجات پیدا کرده بود...
ات با خودش فکر میکرد که « شاید بهتر باشه بره پیش پدرش..»
اما خریت محض بود. اگر تهیونگ متوجه فرار اون میشد و ات رو داخل عمارت پدرش پیدا میکرد حتما اون رو میکشت و این یعنی غرق شدن بیشتر توی بدبختی.
ات به دور تا دورش نگاه کرد. همه جا جنگل و درخت بود و فقط یه جاده اون کنار بود. وارد جاده شد و سمت جلو دوید حتما این جاده به شهر ختم میشد.
کمی به دویدن ادامه داد که صدای بوق ماشینی توگهش رو جلب کرد.
با ترس به پشت پرید. یه ماشین متوسط سفید رنگ بود که به مرد به ظاهر معمولی روی صندلی راننده نشسته بود.
مرد سرش رو از پنجره بیرون آورد و فریاد کشید
- کمک نمیخواید؟
ات درحالی که نور چراغ های ماشین چشمش رو اذیت میکرد با ترس به سمت ماشین حرکت کرد....
پارت: ²⁹
جین بود که به همه دستور وایسادن میداد
همه با ترس به پشت برگشتن و ات خودش رو بین افراد قد بلند و قوی پنهان کرد.
جین: معلوم هست کجا دارید میرید ؟
ندیمه ها مشغول جرو بحث و التماس شدند تا بتونم از اون جهنم کوفتی نجات پیدا کنن.
جین: همه برید تو وگرنه...
مکثی کرد و کلتش رو از پشتش بیرون کشید
جین: به جای آتیش یه تیر حرومتون میشه....
حرفش به اهر نرسیده بود که صدای انفجار مهیبی از پشت بلند شد. انبار بارون ها هم نابود شد و همین یک لحظه غفلت جین کافی بود تا ات بدون اینکه کسی بفهمه از بین جمعیت لیز بخوره و از در باز که برای ورود افراد کمکی به داخل باز بود خارج بشه.
با سرعتی که تو عمرش نداشت از عمارت قرار میکرد. چند لحظه نگذشته بود که صدای تیر بلند شد... سپس صدای جیغ ندیمه ها بلند شد.
ات درحالی که میدوید به پشت برگشت هیچکس دنبالش نیومده بود... یعنی نجات پیدا کرده بود...
ات با خودش فکر میکرد که « شاید بهتر باشه بره پیش پدرش..»
اما خریت محض بود. اگر تهیونگ متوجه فرار اون میشد و ات رو داخل عمارت پدرش پیدا میکرد حتما اون رو میکشت و این یعنی غرق شدن بیشتر توی بدبختی.
ات به دور تا دورش نگاه کرد. همه جا جنگل و درخت بود و فقط یه جاده اون کنار بود. وارد جاده شد و سمت جلو دوید حتما این جاده به شهر ختم میشد.
کمی به دویدن ادامه داد که صدای بوق ماشینی توگهش رو جلب کرد.
با ترس به پشت پرید. یه ماشین متوسط سفید رنگ بود که به مرد به ظاهر معمولی روی صندلی راننده نشسته بود.
مرد سرش رو از پنجره بیرون آورد و فریاد کشید
- کمک نمیخواید؟
ات درحالی که نور چراغ های ماشین چشمش رو اذیت میکرد با ترس به سمت ماشین حرکت کرد....
- ۶۱۵
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط