{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#غیر_ممکنه_عاشقت_شم

#غیر_ممکنه_عاشقت_شم


پارت: ³⁵


یکی از خدمه ی گروگان گرفته شده ی هتل که مردی نسبتا عضله ای بود از بین جمعیت برخاست و با یک حرکت ناگهانی اسلحه رو از دست یکی از افراد تهیونگ گرفت و شروع به شلیک کرد. چند نفر همراه اون بلند شدند.
تهیونگ خیلی سریع کلتش رو از پست کمرش بیرون کشید و خیلی سریع ات رو همراه خودش پشت یکی از میز های بلند چوبی پناه داد.
ات با ترس و گریه آروم پرسید
ات : این... اینجا چه خبره
تهیونگ درحالی که از بالای میز چوبی سعی میکرد به مردان مهاجم شلیک کنه با فریاد گفت
تهیونگ : ات فعلا... فعلا فقط خفه شو
ات از ترس توی خودش جمع شد و دستش و روی گوشش گذاشت و بی صدا گریه کرد و هر از گاهی حس بادی که بر اثر زمین نشستم با بلند شدن تهیونگ به وجود میومد توجهش و جلب میکرد.
اونقدری همه چیز ناگهانی گذشت که ات متوجه نشد صدای شلیک ها متوقف شده تا تهیونگ دستش و دور بازوش حلقه کرد و به بالا کشید.
ات گذرا به اطراف نگاه کرد ، تقریبا همه افراد معمولی غرق در خون بودند و یکی از اون چند مردی که تصمیم گرفتند حمله کنند گوشه دیوار درحالی که از کتفش خون جاری بود توسط چند تن از اعضای تهیونگ محاصره شده بود، احتمالا تیر اسلحه اش تموم شده بود که به این وضعیت دچار شده بود.
با فشار و حرکت تهیونگ ات از هتل خارج شد و خیلی سریع وارد اتاقک ماشین لوکس تهیونگ شد.
تهیونگ رو به راننده کرد و گفت
تهیونگ : حرکت کن
ات خواست حرفی بزنه که با واکنش شدید تهیونگ مواجه شده.
تهیونگ انگشت اشاره اش رو بالا آورد و روی بینی‌اش گذاشت و گفت.
تهیونگ : هیس خانم کوچولو... بهتره فقط آرزو کنی همین الان میمردی.
ات سکوت کرد تا به عمارت رسیدند و ماشین جلوی در بزرگ عمارت متوقف شد.
ات با ترس به محل آتیش گرفته و سرتاسر عمارت خوفناک نگاه کرد.
به ترس پاس و از ماشین بیرون گذاشت که یکدفعه.....


شرط؟
۱۰ بازنشر
۳۰ لایک
دیدگاه ها (۴)

#غیر_ممکنه_عاشقت_شم پارت : ³⁴ناگهان با صدای برخورد محکمی از ...

بچه ها خواستم باهم تو کامنتا صحبت کنیم(:اینکه ب این امید دار...

#غیر_ممکنه_عاشقت_شم پارت: ⁸تهیونگ تند راه می‌رفت و ات مجبور ...

#غیر_ممکنه_عاشقت_شمپارت: ¹⁴ات از حموم برگشت. برگشت و متوجه ل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط