BAD BOY LOVER 💋
BAD BOY LOVER 💋
Part 22🍷
ویو ا/ت:
نیمههای شب بود.
بعد از پیامهای عجیب، خواب به چشمم نمیاومد.
توی تخت نشسته بودم که ناگهان...
صدای قدمهایی از پشت در اومد.
آروم از جام بلند شدم.
در رو کمی باز کردم.
راهرو تاریک بود.
چند متر جلوتر، سایهی یک نفر رو دیدم که داشت به سمت راهروی قدیمی میرفت.
«کیه؟»
سایه ایستاد.
اما به جای جواب دادن، سریعتر حرکت کرد.
دنبالش رفتم.
وقتی به پیچ راهرو رسیدم...
هیچکس نبود.
فقط یک کلید روی زمین افتاده بود.
کلید رو برداشتم.
روی فلزش یک حرف حک شده بود:
K
همون لحظه صدایی از پشت سرم اومد.
_ «اینجا چی کار میکنی؟»
برگشتم.
جونگکوک بود.
کلید رو توی دستم پنهان کردم.
«یه نفر رو دیدم.»
نگاهش جدی شد.
_ «کی؟»
«نمیدونم... فقط به این سمت رفت.»
جونگکوک چند لحظه به راهرو خیره شد.
بعد نگاهش روی دستم افتاد.
_ «اون چیه؟»
کلید رو نشونش دادم.
چشمهاش تغییر کرد.
_ «این کلید رو از کجا آوردی؟»
«اینجا پیداش کردم.»
ویو جونگکوک:
کلید رو از دستش گرفتم.
سالها بود این علامت رو ندیده بودم.
K.
کلید رو به سمت درِ قدیمی انتهای راهرو بردم.
چرخوندمش.
تق.
در باز شد.
اتاق تاریکی پشت در بود.
ا/ت کنارم ایستاد.
داخل اتاق، پروندههای قدیمی، جعبههای چوبی و وسایل مربوط به سالهای گذشته قرار داشت.
اما چیزی توجهم رو جلب کرد.
یک ضبط قدیمی.
دکمهاش رو زدم.
چند ثانیه خشخش کرد.
بعد...
صدای پدرم پخش شد.
_ «اگر این صدا رو میشنوی، یعنی نقشهی سایه شروع شده.»
نگاهم روی ا/ت ثابت موند.
صدا ادامه پیدا کرد:
_ «اگر روزی من و سانگهو از هم جدا شدیم... دنبال کسی نگرد که فکر میکنی دشمنته.»
ضبط دوباره خشخش کرد.
_ «به کسی که بیشترین اعتماد رو داری...»
صدا قطع شد.
چند ثانیه سکوت.
بعد دوباره روشن شد.
_ «اعتماد نکن.»
ضبط خاموش شد.
ا/ت آرام گفت:
«سایه کیه؟»
جوابی نداشتم.
چون خودم هم نمیدونستم.
گوشیام لرزید.
یک پیام ناشناس.
«اگر حقیقت مرگ کیم سانگهو رو میخواید، ساعت ۱۲ شب به باغ قدیمی بیاید.»
پایین پیام فقط یک علامت بود:
🗝️
به ساعت نگاه کردم.
۱۱:۴۸ شب.
ا/ت پیام رو دید.
«میخوای بری؟»
_ «آره.»
«تنها؟»
نگاهش کردم.
_ «تو نمیای.»
«اتفاقاً میام.»
_ «ا/ت...»
«اگه این پیام دربارهی پدرم باشه، منم حق دارم بدونم.»
چند لحظه بهش خیره شدم.
بعد فقط گفتم:
_ «پس کنارم بمون.»
ویو ا/ت:
دوازده شب شد.
من و جونگکوک وارد باغ قدیمی شدیم.
همهجا تاریک بود.
هیچکس نبود.
ناگهان...
چراغهای باغ روشن شدند.
خشکم زد.
وسط باغ یک صندلی قرار داشت.
روی صندلی...
یک عکس قدیمی.
آروم جلو رفتم.
عکس رو برداشتم.
من و جونگکوک بودیم.
همون سهسالگی.
همون باغ.
اما پشت عکس نوشته شده بود:
«شما فکر میکنید از هم جدا شدید...»
نفسم بند اومد.
خط دوم رو خوندم:
«اما حقیقت اینه که من هیچوقت نگذاشتم از هم دور بشید.»
جونگکوک عکس رو از دستم گرفت.
چند ثانیه به نوشته خیره شد.
_ «این یعنی چی...؟»
من جوابی نداشتم.
فقط یک سؤال توی سرم میچرخید:
چه کسی تمام این سالها ما رو زیر نظر داشته؟
همون لحظه...
صدای قدمهایی از پشت سرمون اومد.
جونگکوک سریع برگشت.
من هم برگشتم.
اما هیچکس نبود.
فقط صدای یک مرد در تاریکی پیچید:
ـ «بالاخره... دوباره کنار هم قرار گرفتید.»
جونگکوک دستش رو جلو آورد و من پشت سرش قرار گرفتم.
_ «بیا بیرون.»
صدای مرد خندید.
ـ «هنوز هم مثل پدرت عجولی، جونگکوک.»
چشمهای جونگکوک بازتر شد.
او صدای مرد را میشناخت.
اما قبل از اینکه چیزی بگه...
صدا دوباره گفت:
ـ «داخل موقعیت بهتر، حقیقت اولین دروغ رو براتون میگم.»
و سکوت.
ادامه دارد... 🖤🗝️
پایان پارت ۲۲ 💋
اما جونگکوک چرا صدای اون مرد رو شناخت؟
و مهمتر...
اگر «سایه» از سهسالگی اونها رو زیر نظر داشته، چرا هیچوقت اجازه نداده کاملاً از هم فراموش بشن؟ 👀🖤
خوشحال میشم نظرت و کامنت کنیی🥲💕💜
Part 22🍷
ویو ا/ت:
نیمههای شب بود.
بعد از پیامهای عجیب، خواب به چشمم نمیاومد.
توی تخت نشسته بودم که ناگهان...
صدای قدمهایی از پشت در اومد.
آروم از جام بلند شدم.
در رو کمی باز کردم.
راهرو تاریک بود.
چند متر جلوتر، سایهی یک نفر رو دیدم که داشت به سمت راهروی قدیمی میرفت.
«کیه؟»
سایه ایستاد.
اما به جای جواب دادن، سریعتر حرکت کرد.
دنبالش رفتم.
وقتی به پیچ راهرو رسیدم...
هیچکس نبود.
فقط یک کلید روی زمین افتاده بود.
کلید رو برداشتم.
روی فلزش یک حرف حک شده بود:
K
همون لحظه صدایی از پشت سرم اومد.
_ «اینجا چی کار میکنی؟»
برگشتم.
جونگکوک بود.
کلید رو توی دستم پنهان کردم.
«یه نفر رو دیدم.»
نگاهش جدی شد.
_ «کی؟»
«نمیدونم... فقط به این سمت رفت.»
جونگکوک چند لحظه به راهرو خیره شد.
بعد نگاهش روی دستم افتاد.
_ «اون چیه؟»
کلید رو نشونش دادم.
چشمهاش تغییر کرد.
_ «این کلید رو از کجا آوردی؟»
«اینجا پیداش کردم.»
ویو جونگکوک:
کلید رو از دستش گرفتم.
سالها بود این علامت رو ندیده بودم.
K.
کلید رو به سمت درِ قدیمی انتهای راهرو بردم.
چرخوندمش.
تق.
در باز شد.
اتاق تاریکی پشت در بود.
ا/ت کنارم ایستاد.
داخل اتاق، پروندههای قدیمی، جعبههای چوبی و وسایل مربوط به سالهای گذشته قرار داشت.
اما چیزی توجهم رو جلب کرد.
یک ضبط قدیمی.
دکمهاش رو زدم.
چند ثانیه خشخش کرد.
بعد...
صدای پدرم پخش شد.
_ «اگر این صدا رو میشنوی، یعنی نقشهی سایه شروع شده.»
نگاهم روی ا/ت ثابت موند.
صدا ادامه پیدا کرد:
_ «اگر روزی من و سانگهو از هم جدا شدیم... دنبال کسی نگرد که فکر میکنی دشمنته.»
ضبط دوباره خشخش کرد.
_ «به کسی که بیشترین اعتماد رو داری...»
صدا قطع شد.
چند ثانیه سکوت.
بعد دوباره روشن شد.
_ «اعتماد نکن.»
ضبط خاموش شد.
ا/ت آرام گفت:
«سایه کیه؟»
جوابی نداشتم.
چون خودم هم نمیدونستم.
گوشیام لرزید.
یک پیام ناشناس.
«اگر حقیقت مرگ کیم سانگهو رو میخواید، ساعت ۱۲ شب به باغ قدیمی بیاید.»
پایین پیام فقط یک علامت بود:
🗝️
به ساعت نگاه کردم.
۱۱:۴۸ شب.
ا/ت پیام رو دید.
«میخوای بری؟»
_ «آره.»
«تنها؟»
نگاهش کردم.
_ «تو نمیای.»
«اتفاقاً میام.»
_ «ا/ت...»
«اگه این پیام دربارهی پدرم باشه، منم حق دارم بدونم.»
چند لحظه بهش خیره شدم.
بعد فقط گفتم:
_ «پس کنارم بمون.»
ویو ا/ت:
دوازده شب شد.
من و جونگکوک وارد باغ قدیمی شدیم.
همهجا تاریک بود.
هیچکس نبود.
ناگهان...
چراغهای باغ روشن شدند.
خشکم زد.
وسط باغ یک صندلی قرار داشت.
روی صندلی...
یک عکس قدیمی.
آروم جلو رفتم.
عکس رو برداشتم.
من و جونگکوک بودیم.
همون سهسالگی.
همون باغ.
اما پشت عکس نوشته شده بود:
«شما فکر میکنید از هم جدا شدید...»
نفسم بند اومد.
خط دوم رو خوندم:
«اما حقیقت اینه که من هیچوقت نگذاشتم از هم دور بشید.»
جونگکوک عکس رو از دستم گرفت.
چند ثانیه به نوشته خیره شد.
_ «این یعنی چی...؟»
من جوابی نداشتم.
فقط یک سؤال توی سرم میچرخید:
چه کسی تمام این سالها ما رو زیر نظر داشته؟
همون لحظه...
صدای قدمهایی از پشت سرمون اومد.
جونگکوک سریع برگشت.
من هم برگشتم.
اما هیچکس نبود.
فقط صدای یک مرد در تاریکی پیچید:
ـ «بالاخره... دوباره کنار هم قرار گرفتید.»
جونگکوک دستش رو جلو آورد و من پشت سرش قرار گرفتم.
_ «بیا بیرون.»
صدای مرد خندید.
ـ «هنوز هم مثل پدرت عجولی، جونگکوک.»
چشمهای جونگکوک بازتر شد.
او صدای مرد را میشناخت.
اما قبل از اینکه چیزی بگه...
صدا دوباره گفت:
ـ «داخل موقعیت بهتر، حقیقت اولین دروغ رو براتون میگم.»
و سکوت.
ادامه دارد... 🖤🗝️
پایان پارت ۲۲ 💋
اما جونگکوک چرا صدای اون مرد رو شناخت؟
و مهمتر...
اگر «سایه» از سهسالگی اونها رو زیر نظر داشته، چرا هیچوقت اجازه نداده کاملاً از هم فراموش بشن؟ 👀🖤
خوشحال میشم نظرت و کامنت کنیی🥲💕💜
- ۱۴۵
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط