« ازدواج به اجبار »
« ازدواج به اجبار »
Part 12
ویوی لیانا :
بدون اینکه از جونگکوک خداحافظی کنم، از عمارت خارج شدم و به سمت شکنجهگاه رفتم. وقتی رسیدم، سانها که یکی از افراد مورد اعتمادم بود، به سمتم آمد، تعظیم کوتاهی کرد و لیست افرادی را که قرار بود امروز مجازات شوند، به من داد.
ساعت هفت صبح کارم را شروع کردم. یکی پس از دیگری، مجرمانی را که به زنان، مردان و کودکان بیگناه آسیب رسانده بودند، مجازات کردم. زمان به سرعت گذشت و وقتی آخرین نفر را هم تمام کردم، ساعت از سه بعدازظهر گذشته بود.
نگاهی به اطراف انداختم و رو به سانها گفتم:
لیانا : مراقب همهچیز باش.
او سری تکان داد و من هم بدون معطلی به سمت عمارت حرکت کردم.
وقتی رسیدم، ساعت حدود سه و نیم را نشان میداد. به محض ورود، خدمتکارها با احترام تعظیم کردند. مقابلشان ایستادم و گفتم:
لیانا : همهتون میتونید از امروز تا یک هفته مرخصی برید.
صورتهایشان از خوشحالی روشن شد و با تشکر قبول کردند.
بعد از آن به اتاقم رفتم، لباس راحتی پوشیدم و دوباره پایین آمدم. آشپزخانه ساکت و خالی بود. برای خودم یک کاسه نودل درست کردم و مشغول خوردن شدم.
در همان لحظه صدای قدمهایی به گوشم رسید.
جونگکوک بود
ویوی جونگکوک :
بعد از رفتن لیانا، من هم به سمت جلسه مافیاها راه افتادم. وقتی وارد سالن شدم، تقریباً همه حضور داشتند؛ حتی سانی و جونگسان.
همین که قدم داخل گذاشتم، سانی با لبخندی مصنوعی و عشوهگرانه به طرفم آمد.
سانی : سلام کوکی جونم.
اخمی کردم و با سردی جواب دادم:
جونگ کوک : اونجوری صدام نکن، هرزه.
پوزخندی زد.
سانی : ای بابا، جونگکوکی! راستی امشب به مهمونی من میای دیگه؟
جونگ کوک : آره، میام. چطور؟
لبخندش عمیقتر شد.
سانی : خوبه... چون قراره یه نمایش خیلی جذاب ببینی.
مشکوک نگاهش کردم.
جونگ کوک : بهتره همین الان بگی تو اون مغز پوچت چی میگذره.
خندید و شانهای بالا انداخت.
سانی : صبر کن تا شب. اون موقع با چشمهای خودت میبینی. الانم جلسه دیر میشه.
با بیحوصلگی گفتم:
جونگ کوک : برو کنار.
از کنارش رد شدم و روی صندلیام نشستم؛ تا جایی که ممکن بود دور از سانی و جونگسان.
فکر میکردم لیانا هم در جلسه حاضر میشود اما به جای او، دوهیون وارد شد. پس از خواندن اسامی، در پایان گفت:
دوهیون : خانم کیم لیانا امروز در جلسه حضور نخواهند داشت. برای ایشان کاری پیش آمده است.
بعد از آن جلسه بدون حضور لیانا آغاز شد.
ساعت چهار عصر بود که جلسه بالاخره به پایان رسید. از ساختمان خارج شدم و مستقیم به سمت عمارت رفتم.
وقتی رسیدم، لیانا را دیدم که در آشپزخانه ایستاده و نودل میخورد.
به سمتش رفتم و گفتم:
جونگکوک : دقیقاً چرا سرپا داری نودل میخوری؟
بدون اینکه نگاهش را از ظرف بردارد، جواب داد:
لیانا : اولاً سلام. دوماً دیر شده، باید سریع بخورم و برم آماده بشم.
لبخند کوتاهی زدم.
جونگکوک : باشه مادمازل.
سرش را بالا آورد.
لیانا : تو نمیخوری؟
جونگکوک : نه، فعلاً میل ندارم.
لیانا : باشه، من تموم کردم. میرم بالا آماده بشم.
جونگ کوک : باشه، برو.
ویوی لیانا :
بعد از حرفم با جونگکوک، به اتاقم رفتم. اول یک دوش آب گرم گرفتم تا خستگی روز از تنم بیرون برود.
بعد از آن لباسهایم را پوشیدم و طبق همیشه روتین مراقبت از پوست و موهایم را انجام دادم. وقتی کارم تمام شد، آرایشی ملایم روی صورتم نشاندم؛ نه آنقدر غلیظ که جلب توجه کند و نه آنقدر کمرنگ که به چشم نیاید.
در نهایت لباس مهمانیام را پوشیدم و اکسسوریهایم را با دقت انتخاب کردم.
حالا فقط باید منتظر شروع شب میماندم...
شرایط پارت بعد :
۳۰ لایک
۲۵ کامنت
۸ بازنشر
Part 12
ویوی لیانا :
بدون اینکه از جونگکوک خداحافظی کنم، از عمارت خارج شدم و به سمت شکنجهگاه رفتم. وقتی رسیدم، سانها که یکی از افراد مورد اعتمادم بود، به سمتم آمد، تعظیم کوتاهی کرد و لیست افرادی را که قرار بود امروز مجازات شوند، به من داد.
ساعت هفت صبح کارم را شروع کردم. یکی پس از دیگری، مجرمانی را که به زنان، مردان و کودکان بیگناه آسیب رسانده بودند، مجازات کردم. زمان به سرعت گذشت و وقتی آخرین نفر را هم تمام کردم، ساعت از سه بعدازظهر گذشته بود.
نگاهی به اطراف انداختم و رو به سانها گفتم:
لیانا : مراقب همهچیز باش.
او سری تکان داد و من هم بدون معطلی به سمت عمارت حرکت کردم.
وقتی رسیدم، ساعت حدود سه و نیم را نشان میداد. به محض ورود، خدمتکارها با احترام تعظیم کردند. مقابلشان ایستادم و گفتم:
لیانا : همهتون میتونید از امروز تا یک هفته مرخصی برید.
صورتهایشان از خوشحالی روشن شد و با تشکر قبول کردند.
بعد از آن به اتاقم رفتم، لباس راحتی پوشیدم و دوباره پایین آمدم. آشپزخانه ساکت و خالی بود. برای خودم یک کاسه نودل درست کردم و مشغول خوردن شدم.
در همان لحظه صدای قدمهایی به گوشم رسید.
جونگکوک بود
ویوی جونگکوک :
بعد از رفتن لیانا، من هم به سمت جلسه مافیاها راه افتادم. وقتی وارد سالن شدم، تقریباً همه حضور داشتند؛ حتی سانی و جونگسان.
همین که قدم داخل گذاشتم، سانی با لبخندی مصنوعی و عشوهگرانه به طرفم آمد.
سانی : سلام کوکی جونم.
اخمی کردم و با سردی جواب دادم:
جونگ کوک : اونجوری صدام نکن، هرزه.
پوزخندی زد.
سانی : ای بابا، جونگکوکی! راستی امشب به مهمونی من میای دیگه؟
جونگ کوک : آره، میام. چطور؟
لبخندش عمیقتر شد.
سانی : خوبه... چون قراره یه نمایش خیلی جذاب ببینی.
مشکوک نگاهش کردم.
جونگ کوک : بهتره همین الان بگی تو اون مغز پوچت چی میگذره.
خندید و شانهای بالا انداخت.
سانی : صبر کن تا شب. اون موقع با چشمهای خودت میبینی. الانم جلسه دیر میشه.
با بیحوصلگی گفتم:
جونگ کوک : برو کنار.
از کنارش رد شدم و روی صندلیام نشستم؛ تا جایی که ممکن بود دور از سانی و جونگسان.
فکر میکردم لیانا هم در جلسه حاضر میشود اما به جای او، دوهیون وارد شد. پس از خواندن اسامی، در پایان گفت:
دوهیون : خانم کیم لیانا امروز در جلسه حضور نخواهند داشت. برای ایشان کاری پیش آمده است.
بعد از آن جلسه بدون حضور لیانا آغاز شد.
ساعت چهار عصر بود که جلسه بالاخره به پایان رسید. از ساختمان خارج شدم و مستقیم به سمت عمارت رفتم.
وقتی رسیدم، لیانا را دیدم که در آشپزخانه ایستاده و نودل میخورد.
به سمتش رفتم و گفتم:
جونگکوک : دقیقاً چرا سرپا داری نودل میخوری؟
بدون اینکه نگاهش را از ظرف بردارد، جواب داد:
لیانا : اولاً سلام. دوماً دیر شده، باید سریع بخورم و برم آماده بشم.
لبخند کوتاهی زدم.
جونگکوک : باشه مادمازل.
سرش را بالا آورد.
لیانا : تو نمیخوری؟
جونگکوک : نه، فعلاً میل ندارم.
لیانا : باشه، من تموم کردم. میرم بالا آماده بشم.
جونگ کوک : باشه، برو.
ویوی لیانا :
بعد از حرفم با جونگکوک، به اتاقم رفتم. اول یک دوش آب گرم گرفتم تا خستگی روز از تنم بیرون برود.
بعد از آن لباسهایم را پوشیدم و طبق همیشه روتین مراقبت از پوست و موهایم را انجام دادم. وقتی کارم تمام شد، آرایشی ملایم روی صورتم نشاندم؛ نه آنقدر غلیظ که جلب توجه کند و نه آنقدر کمرنگ که به چشم نیاید.
در نهایت لباس مهمانیام را پوشیدم و اکسسوریهایم را با دقت انتخاب کردم.
حالا فقط باید منتظر شروع شب میماندم...
شرایط پارت بعد :
۳۰ لایک
۲۵ کامنت
۸ بازنشر
- ۱.۱k
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط