۳ پارتی ( درخاستی.)
۳ پارتی ( درخاستی.)
پدر خانده؟ ۱.
پرورشگاه «خونشون» یکی از زیرزمینی ترین لانه های سئول بود. نه برای بچه های معمولی، برای گوشت قربانی.
ات این را روز اول فهمید. وقتی مادر و پدر خوانده قبلیاش او را پس فرستادند با کبودی روی دستهاش، سوپروایزر پیر فقط خندید و گفت:
؟بازاریش هنوز بالاست، نگران نباش.
معنی «بازاری» را نفهمید. تا آن شب که حراج برگزار شد.
مردها با کت و کراوات توی سالن نشسته بودند، مثل حراج ماشین، بچه ها را نگاه میکردند. ات با سارا، همان دختر موبور حسود، توی ردیف عقب ایستاده بود. سارا آرنج زد به پهلو ات: &اونی که ردیف اوله رو میبینی؟ جونگکوک، رئیس باند شرق. میگن آدم میکشه با دست خودش...
ات نگاه کرد. مرد جوانی با کت مشکی و دستمال سفید توی جیب. صورتش مثل مجسمه بود، اما چشمانش... چشمانش چیزی داشت که ات هیچوقت ندیده بود. نه شهوت، نه ترحم. چیزی شبیه «مالکیت» قبل از خرید.
بقیهٔ مردها بچه های کوچکتر را میبردند. یکی از حرامیان پیر، سارا را نگاه کرد، اما سارا پشت ات قایم شد.
تا اینکه جونگکوک بلند شد.
تمام سالن ساکت ماند.
چشمهایش را دوخت به ات. قدم زد آمد. ایستاد روبرویش. قدش خیلی بلندتر بود. بوی عطرش گرم و چوب صندل. دست کرد توی جیب، چکی نوشت و داد به سوپروایزر بدون اینکه نگاهش را از ات بردارد.
_اسمت؟
+ات... ات-هیونگ؟
صدایش میلرزید.
لبخند نزد.
_از امروز باهام زندگی میکنی.
سارا نفسش بند آمد. قلم از دستش افتاد. صورتش از عصبانیت و حسادت قرمز شد.
&...چرا همیشه تو؟! تو که هیچی نیستی! فقط یه صورت قشنگ...
جونگکوک بدون نگاه به سارا، دستش را گرفت دور مچ باریک ات. خیلی آرام، اما محکم.
_بیا.
توی ماشین رولزرویس مشکی، سکوت بود. ات جرأت نکرد حرف بزند. تا اینکه جونگکوک گفت:
_نترس. من بچه باز نیستم. اون کثافتا رو فقط میخرم تا نجاتشون بدم. تو هم... پناهم میدی.
ات گاز لبش را گرفت.
+پناه؟ من شانزده سالمه...
_دقیقاً. سنی که مادرم وقتی مُرد، داشتم. شبیه اونی.
صورت ات سفید شد. اما جونگکوک دستش را گذاشت روی موهای ات و محکم نوازش کرد.
_تو دیگه مال هیچکس نیستی. تو دیگه... تو دیگه دخترمی.
—
پدر خانده؟ ۱.
پرورشگاه «خونشون» یکی از زیرزمینی ترین لانه های سئول بود. نه برای بچه های معمولی، برای گوشت قربانی.
ات این را روز اول فهمید. وقتی مادر و پدر خوانده قبلیاش او را پس فرستادند با کبودی روی دستهاش، سوپروایزر پیر فقط خندید و گفت:
؟بازاریش هنوز بالاست، نگران نباش.
معنی «بازاری» را نفهمید. تا آن شب که حراج برگزار شد.
مردها با کت و کراوات توی سالن نشسته بودند، مثل حراج ماشین، بچه ها را نگاه میکردند. ات با سارا، همان دختر موبور حسود، توی ردیف عقب ایستاده بود. سارا آرنج زد به پهلو ات: &اونی که ردیف اوله رو میبینی؟ جونگکوک، رئیس باند شرق. میگن آدم میکشه با دست خودش...
ات نگاه کرد. مرد جوانی با کت مشکی و دستمال سفید توی جیب. صورتش مثل مجسمه بود، اما چشمانش... چشمانش چیزی داشت که ات هیچوقت ندیده بود. نه شهوت، نه ترحم. چیزی شبیه «مالکیت» قبل از خرید.
بقیهٔ مردها بچه های کوچکتر را میبردند. یکی از حرامیان پیر، سارا را نگاه کرد، اما سارا پشت ات قایم شد.
تا اینکه جونگکوک بلند شد.
تمام سالن ساکت ماند.
چشمهایش را دوخت به ات. قدم زد آمد. ایستاد روبرویش. قدش خیلی بلندتر بود. بوی عطرش گرم و چوب صندل. دست کرد توی جیب، چکی نوشت و داد به سوپروایزر بدون اینکه نگاهش را از ات بردارد.
_اسمت؟
+ات... ات-هیونگ؟
صدایش میلرزید.
لبخند نزد.
_از امروز باهام زندگی میکنی.
سارا نفسش بند آمد. قلم از دستش افتاد. صورتش از عصبانیت و حسادت قرمز شد.
&...چرا همیشه تو؟! تو که هیچی نیستی! فقط یه صورت قشنگ...
جونگکوک بدون نگاه به سارا، دستش را گرفت دور مچ باریک ات. خیلی آرام، اما محکم.
_بیا.
توی ماشین رولزرویس مشکی، سکوت بود. ات جرأت نکرد حرف بزند. تا اینکه جونگکوک گفت:
_نترس. من بچه باز نیستم. اون کثافتا رو فقط میخرم تا نجاتشون بدم. تو هم... پناهم میدی.
ات گاز لبش را گرفت.
+پناه؟ من شانزده سالمه...
_دقیقاً. سنی که مادرم وقتی مُرد، داشتم. شبیه اونی.
صورت ات سفید شد. اما جونگکوک دستش را گذاشت روی موهای ات و محکم نوازش کرد.
_تو دیگه مال هیچکس نیستی. تو دیگه... تو دیگه دخترمی.
—
- ۱۶۰
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط