ℳ𝒴 𝒸ℎ𝒶𝓇𝓂𝒾𝓃ℊ 𝒹ℯ𝓋𝒾𝓁
ℳ𝒴 𝒸ℎ𝒶𝓇𝓂𝒾𝓃ℊ 𝒹ℯ𝓋𝒾𝓁
𝓈ℯ𝒶𝓈ℴ𝓃:1
𝒫𝒶𝓇𝓉:19
سکوت خونه سنگینتر از هر صدایی بود.
شیشههای شکسته کف سالن پخش شده بودن.
بارون از پنجرهی خردشده به داخل میوزید.
ولی هیچکس تکون نمیخورد.
ا/ت هنوز به تهیونگ خیره بود.
+...جوابمو بده.
تهیونگ چیزی نگفت.
فقط فکش منقبض شد.
و همین کافی بود تا دل ا/ت فرو بریزه.
چون برای اولین بار...
تهیونگ نمیخواست جواب بده.
نه اینکه نتونه.
نمیخواست.
+اون موجود درباره پدر و مادرم چی میدونست؟
لوسی هم گیج بین اون دوتا نگاه میکرد.
"صبر کن...
یعنی اینا چه ربطی به پدر و مادر ا/ت داره؟
تهیونگ آروم چشمهاشو بست.
انگار داشت با خودش میجنگید.
بعد خیلی آهسته گفت:
_بعضی حقیقتها وقتی زود فهمیده بشن...
فقط اوضاعو بدتر میکنن.
ا/ت با عصبانیت خندید.
+سه ماه یه شیطان تو زندگیم ظاهر شده.
امشب یه هیولای چندشآور از پنجره اومد داخل.
فکر نمیکنم چیزی از این بدتر بشه.
چشمهای سیاه تهیونگ برای لحظهای روی صورتش موند.
بعد زیرلب گفت:
_اشتباه میکنی.
باد سردی از پنجره وزید.
و دوباره سکوت افتاد.
تا اینکه لوسی آروم پرسید:
"اون موجود چرا به ا/ت میگفت ملکه؟"
هیچکس جواب نداد.
ولی ا/ت دید که تهیونگ مشتهاشو گره کرد.
و این سؤال رو توی ذهنش نگه داشت.
───
نیم ساعت بعد...
لوسی بالاخره بعد از کلی اصرار راضی شد بره توی اتاقش.
البته قبلش سه بار به تهیونگ گفت:
"اگه به دوستم آسیب بزنی، با ماهیتابه میزنم تو سرت."
و برخلاف انتظار...
تهیونگ فقط لبخند خیلی کوتاهی زده بود.
اولین باری بود که لوسی میدید اون موجود عجیب واقعاً لبخند میزنه.
اما همین هم ترسناکش میکرد.
───
حالا فقط ا/ت و تهیونگ توی سالن مونده بودن.
صدای بارون هنوز میاومد.
ا/ت کنار پنجره ایستاده بود.
دست به سینه.
عصبانی.
+دیگه خسته شدم.
تهیونگ ساکت نگاهش کرد.
+همهچی رو نصفه میگی.
اون موجود منو میشناخت.
پدر و مادرم رو میشناخت.
تو رو هم میشناخت.
نفسش لرزید.
+پس یه بار برای همیشه حقیقتو بگو.
چند ثانیه گذشت.
طولانی.
سنگین.
بعد تهیونگ خیلی آروم جلو اومد.
نه اونقدر نزدیک که بترسونتش.
فقط نزدیک.
و برای اولین بار...
ا/ت غم رو توی چشمهاش دید.
غم.
توی چشمهای یه شیطان.
_پدر و مادرت...
صداش برای لحظهای برید.
_پدر و مادرت اولین کسایی بودن که سعی کردن دروازه رو ببندن.
ا/ت خشکش زد.
+چی...؟
_سالها قبل از اینکه تو به دنیا بیای، یه شکاف بین دنیاها باز شد.
نفس ا/ت سنگین شد.
_و اونا جزو گروهی بودن که جلوش ایستادن.
قلب دختر محکم کوبید.
+داری میگی...
_مرگشون تصادفی نبود.
دنیا برای چند ثانیه ایستاد.
بارون.
باد.
صداها.
همهچی دور شد.
فقط اون جمله موند.
مرگشون تصادفی نبود.
ا/ت آروم عقب رفت.
+نه...
تهیونگ نگاهشو پایین انداخت.
_اونا کشته شدن.
اشک توی چشمهای ا/ت جمع شد.
نه از ترس.
از شوک.
تمام عمرش فکر کرده بود توی یه حادثه از دستشون داده.
تمام عمر.
و حالا...
+کی؟
صداش لرزید.
+چه کسی کشتشون؟
این بار تهیونگ فوراً جواب نداد.
و همین...
بدترین بخش ماجرا بود.
ا/ت حس کرد قلبش داره فرو میریزه.
+تهیونگ...
چشمهای سیاه مرد آهسته بالا اومدن.
و برای اولین بار...
واقعاً ترس توی نگاهش دیده میشد.
_اگه اسمو بهت بگم...
اونم اسم تو رو میفهمه.
سکوت.
بعد صدای خیلی آرومی از طبقه بالا اومد.
تق.
تق.
تق.
هر دو همزمان سرشونو چرخوندن.
و رنگ از صورت تهیونگ پرید.
چون اون صدا...
از اتاقی میاومد که لوسی توش تنها بود
ویسگون پاک کرده بود 😐
واد فااازز🤬
𝓈ℯ𝒶𝓈ℴ𝓃:1
𝒫𝒶𝓇𝓉:19
سکوت خونه سنگینتر از هر صدایی بود.
شیشههای شکسته کف سالن پخش شده بودن.
بارون از پنجرهی خردشده به داخل میوزید.
ولی هیچکس تکون نمیخورد.
ا/ت هنوز به تهیونگ خیره بود.
+...جوابمو بده.
تهیونگ چیزی نگفت.
فقط فکش منقبض شد.
و همین کافی بود تا دل ا/ت فرو بریزه.
چون برای اولین بار...
تهیونگ نمیخواست جواب بده.
نه اینکه نتونه.
نمیخواست.
+اون موجود درباره پدر و مادرم چی میدونست؟
لوسی هم گیج بین اون دوتا نگاه میکرد.
"صبر کن...
یعنی اینا چه ربطی به پدر و مادر ا/ت داره؟
تهیونگ آروم چشمهاشو بست.
انگار داشت با خودش میجنگید.
بعد خیلی آهسته گفت:
_بعضی حقیقتها وقتی زود فهمیده بشن...
فقط اوضاعو بدتر میکنن.
ا/ت با عصبانیت خندید.
+سه ماه یه شیطان تو زندگیم ظاهر شده.
امشب یه هیولای چندشآور از پنجره اومد داخل.
فکر نمیکنم چیزی از این بدتر بشه.
چشمهای سیاه تهیونگ برای لحظهای روی صورتش موند.
بعد زیرلب گفت:
_اشتباه میکنی.
باد سردی از پنجره وزید.
و دوباره سکوت افتاد.
تا اینکه لوسی آروم پرسید:
"اون موجود چرا به ا/ت میگفت ملکه؟"
هیچکس جواب نداد.
ولی ا/ت دید که تهیونگ مشتهاشو گره کرد.
و این سؤال رو توی ذهنش نگه داشت.
───
نیم ساعت بعد...
لوسی بالاخره بعد از کلی اصرار راضی شد بره توی اتاقش.
البته قبلش سه بار به تهیونگ گفت:
"اگه به دوستم آسیب بزنی، با ماهیتابه میزنم تو سرت."
و برخلاف انتظار...
تهیونگ فقط لبخند خیلی کوتاهی زده بود.
اولین باری بود که لوسی میدید اون موجود عجیب واقعاً لبخند میزنه.
اما همین هم ترسناکش میکرد.
───
حالا فقط ا/ت و تهیونگ توی سالن مونده بودن.
صدای بارون هنوز میاومد.
ا/ت کنار پنجره ایستاده بود.
دست به سینه.
عصبانی.
+دیگه خسته شدم.
تهیونگ ساکت نگاهش کرد.
+همهچی رو نصفه میگی.
اون موجود منو میشناخت.
پدر و مادرم رو میشناخت.
تو رو هم میشناخت.
نفسش لرزید.
+پس یه بار برای همیشه حقیقتو بگو.
چند ثانیه گذشت.
طولانی.
سنگین.
بعد تهیونگ خیلی آروم جلو اومد.
نه اونقدر نزدیک که بترسونتش.
فقط نزدیک.
و برای اولین بار...
ا/ت غم رو توی چشمهاش دید.
غم.
توی چشمهای یه شیطان.
_پدر و مادرت...
صداش برای لحظهای برید.
_پدر و مادرت اولین کسایی بودن که سعی کردن دروازه رو ببندن.
ا/ت خشکش زد.
+چی...؟
_سالها قبل از اینکه تو به دنیا بیای، یه شکاف بین دنیاها باز شد.
نفس ا/ت سنگین شد.
_و اونا جزو گروهی بودن که جلوش ایستادن.
قلب دختر محکم کوبید.
+داری میگی...
_مرگشون تصادفی نبود.
دنیا برای چند ثانیه ایستاد.
بارون.
باد.
صداها.
همهچی دور شد.
فقط اون جمله موند.
مرگشون تصادفی نبود.
ا/ت آروم عقب رفت.
+نه...
تهیونگ نگاهشو پایین انداخت.
_اونا کشته شدن.
اشک توی چشمهای ا/ت جمع شد.
نه از ترس.
از شوک.
تمام عمرش فکر کرده بود توی یه حادثه از دستشون داده.
تمام عمر.
و حالا...
+کی؟
صداش لرزید.
+چه کسی کشتشون؟
این بار تهیونگ فوراً جواب نداد.
و همین...
بدترین بخش ماجرا بود.
ا/ت حس کرد قلبش داره فرو میریزه.
+تهیونگ...
چشمهای سیاه مرد آهسته بالا اومدن.
و برای اولین بار...
واقعاً ترس توی نگاهش دیده میشد.
_اگه اسمو بهت بگم...
اونم اسم تو رو میفهمه.
سکوت.
بعد صدای خیلی آرومی از طبقه بالا اومد.
تق.
تق.
تق.
هر دو همزمان سرشونو چرخوندن.
و رنگ از صورت تهیونگ پرید.
چون اون صدا...
از اتاقی میاومد که لوسی توش تنها بود
ویسگون پاک کرده بود 😐
واد فااازز🤬
- ۹۰۳
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط