{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چند پارتی از مایکی پارت هفتم

🌸چند پارتی از مایکی پارت هفتم🌸🌈

دریچه حالا کاملاً باز شده بود، و میو فقط منتظر لحظه‌ای بود که همه‌ی صداها در بیرون خاموش شوند تا خودش را از میان آن فشار دهد.
اما در همان هنگام، پایین در راهرو، صدایی بلند شد — نه صدای مایکی، نه ایما. تند، جدی، و کمی مغرورانه.

**سانزو.**

> «اگه این دخترو نگه داری، دنبالش میان. و اگر میان، من باید بکشمشون. می‌فهمی؟ این مسئولیت اضافه‌ایه، مایکی!»

مایکی روی صندلی چرمی نشسته بود، بی‌حرکت، با نگاهی یخ‌زده. در کنارش، **ران هایتانی** در حال نگاه کردن به نقشه‌ای روی دیوار بود؛ ریندو پشت سرش، در سکوت و فقط با صدای کفش ضرب‌آهنگش را حفظ می‌کرد.

**ران** زمزمه کرد:
> «من نمی‌فهمم چرا یه دختر باید این‌همه سروصدا درست کنه. می‌خوای بخشی از نمایش باشه یا یه نشانه؟»

**ریندو**، خونسردتر از برادرش، گفت:
> «نه، یه نقطه‌ی ضعف.»

کاکوچو، که تا آن لحظه ساکت بود، جلو آمد. صورتش بی‌احساس اما چشمانش پر فکر بود.
> «یا شاید یه تلنگر. چیزی که مجبورمون کنه بهت نگاه کنیم نه به سایه‌ای که شدی.»

اتاق سنگین شد. سانزو خندید، با همان خنده‌ی تند عصبی که میو حتی پشت دیوار حسش کرد:
> «تلنگر؟ تو زیادی شعر می‌گی، کاکوچو. مایکی تصمیم گرفته، پس تمومه. ما فقط اجرا می‌کنیم.»

مایکی سرش را کمی بلند کرد. صدایش آرام بود اما وزن داشت:
> «من تصمیم گرفتم چون می‌خوام بدونم… تا کجا می‌تونن در مقابل من مقاومت کنن. نه اون، نه شما.»

سکوت. هیچ‌کس نپرسید منظورش “در مقابل من” دقیقاً که بود.

در همان لحظه، میو از دریچه بیرون خزید و پایش را روی لبه‌ی فلز گذاشت. هوای سرد از کانال می‌گذشت و او را لرزاند؛ زیرش سایه‌های مردان، صدای خنده‌ی سانزو، و زمزمه‌ی ناقص ران و ریندو پخش می‌شد.

میو نفسش را گرفت و به آرامی حرکت کرد؛ مسیر باریکی که به پشت عمارت می‌رسید، درست پشت انبار گروه‌های فرعی.
اما قبل از آنکه پا بیرون بگذارد، صداهایی را شنید — سانزو و کاکوچو داشتند از در بیرون می‌رفتند.

**کاکوچو** گفت:
> «اگر اون بخواد فرار کنه، من اولین کسی خواهم بود که پیداش می‌کنه.»

**سانزو** با خنده بلند گفت:
> «و من اولین کسی خواهم بود که برش می‌گردونه, حتی اگه با زخم.»

میو نفسش را آرام تخلیه کرد.
«پس باید قبل از اینکه اینا پیش‌دستی کنن، من باید برم.»

او خودش را به داخل لوله‌ی دوم کشید، تاریکی کامل بود، اما حس آزادی درونش مثل شعله داشت بالا می‌رفت.

خبببب اینم از پارت جدیدمونن🗿🌟
دیدگاه ها (۸)

🌸چند پارتی از مایکی پارت ششم🌸🌈از دریچه فقط توانسته بود صورتش...

🌸چند پارتی از مایکی پارت پنجم 🌸🌈هوا هنوز تاریک بود، اما رگه‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط