چند پارتی از مایکی پارت پنجم
🌸چند پارتی از مایکی پارت پنجم 🌸🌈
هوا هنوز تاریک بود، اما رگههایی از سپیدهدم از میان شکاف پرده رد میشد و روی زمین افتاده بود. ساعت دیواری روی دیوار عقربهاش را با صدای آرامی جلو میبرد؛ هر تیک مثل ضربهای روی اعصاب میو بود.
در تمام شب نخوابیده بود. کنار دریچهٔ تهویه نشسته بود و با سنجاقی که از گوشهٔ لباسش درآورده بود، پیچ فلز را شل کرده بود. فقط یک پیچ مانده بود تا دریچه باز شود — اما باید زمان مناسب را پیدا میکرد.
در بیرون صداهایی میآمد، گفتوگوهای کوتاه میان مردان، حرکت چرخ دستی، شاید آمادهسازی برای کاری بزرگتر. ناگهان صدای پاهایی آشنا در راهرو طنین انداخت؛ سنگین، آرام، اما مطمئن. مایکی.
میو سریع سنجاق را زیر بالش گذاشت و سرش را به سمت در برگرداند. دستهایش را بیحرکت نگاه داشت، انگار هیچ کاری نکرده بود.
در با صدای خاص مایکی باز شد، نه آرام، نه خشن، فقط با اطمینان. وارد شد، لباس مشکی پوشیده، زنجیر نقرهای دور گردنش، نگاهی که هم سرد بود و هم عجیبآرام.
— «صبح بخیر، میو.»
— «صبح... خوبی نیست.»
مایکی لحظهای سکوت کرد، سپس نزدیکتر آمد. نگاهی تیز روی تخت انداخت. «چرا تخت خوابت نامرتبه؟»
او با انگشت اشاره بالش را کمی بالا زد، اما سنجاق را ندید. میو در دلش نفسش را حبس کرد.
مایکی به سمت پنجره رفت. نور کم سپیده روی چهرهاش افتاده بود و سایهای موزون روی زمین شکل گرفته بود. بعد برگشت، با لحن عادی ولی سنگین گفت:
> «امشب مهمون دارم. وقتی برم، تو نمیتونی از اتاق بیرون بری. اما اگه بخوای درست رفتار کنی، شاید اجازه بدم بعداً قدم بزنی تو حیاط.»
میو آهسته پاسخ داد:
— «من هیچ قولی نمیدم.»
مایکی لبخندی زد. از آن لبخندهایی که معلوم نیست معناشان مهربانی است یا تهدید. نزدیک آمد، تا فاصلهی چند سانتیمتری صورتش، صدایش پایین آمد:
> «قول نمیخوای بدی... ولی قانون چهارم رو یادت نرفته، نه؟»
سکوت، فقط صدای نفسهایشان. میو مستقیم نگاهش کرد، نه از روی شهامت، بلکه از روی خستگی ناب.
— «قانونهات برای خودته، مایکی. من هنوز اسم دارم.»
مایکی چند لحظه همانطور نگاهش کرد، بعد آرام عقب رفت و گفت:
> «اسم، میتونه عوض شه.»
در را بست و رفت.
لحظهای بعد صدای قفل شنیده شد. میو به سرعت به سمت دریچه برگشت، سنجاق را دوباره برداشت. آخرین پیچ را درآورد، صدای فلز لرزید و دریچه کمی باز شد. هوای سردتر به صورتش خورد.
او لبخند زد. کوچک، اما واقعی.
و زیر لب گفت:
> «من قانون خودم رو مینویسم.»
پردهها لرزیدند، نور کمکم روشنتر شد، و صدای قدمهای مایکی در راهرو دورتر میشد —
درست زمانی که اقتدارش اولین ترک را برداشت.
هعیببببببب 🗿
پارت بعدیو فردا میزارم بخاطر امتحاناتی که دارم نمیتونم زیاد تو ویس باشم 💔
هوا هنوز تاریک بود، اما رگههایی از سپیدهدم از میان شکاف پرده رد میشد و روی زمین افتاده بود. ساعت دیواری روی دیوار عقربهاش را با صدای آرامی جلو میبرد؛ هر تیک مثل ضربهای روی اعصاب میو بود.
در تمام شب نخوابیده بود. کنار دریچهٔ تهویه نشسته بود و با سنجاقی که از گوشهٔ لباسش درآورده بود، پیچ فلز را شل کرده بود. فقط یک پیچ مانده بود تا دریچه باز شود — اما باید زمان مناسب را پیدا میکرد.
در بیرون صداهایی میآمد، گفتوگوهای کوتاه میان مردان، حرکت چرخ دستی، شاید آمادهسازی برای کاری بزرگتر. ناگهان صدای پاهایی آشنا در راهرو طنین انداخت؛ سنگین، آرام، اما مطمئن. مایکی.
میو سریع سنجاق را زیر بالش گذاشت و سرش را به سمت در برگرداند. دستهایش را بیحرکت نگاه داشت، انگار هیچ کاری نکرده بود.
در با صدای خاص مایکی باز شد، نه آرام، نه خشن، فقط با اطمینان. وارد شد، لباس مشکی پوشیده، زنجیر نقرهای دور گردنش، نگاهی که هم سرد بود و هم عجیبآرام.
— «صبح بخیر، میو.»
— «صبح... خوبی نیست.»
مایکی لحظهای سکوت کرد، سپس نزدیکتر آمد. نگاهی تیز روی تخت انداخت. «چرا تخت خوابت نامرتبه؟»
او با انگشت اشاره بالش را کمی بالا زد، اما سنجاق را ندید. میو در دلش نفسش را حبس کرد.
مایکی به سمت پنجره رفت. نور کم سپیده روی چهرهاش افتاده بود و سایهای موزون روی زمین شکل گرفته بود. بعد برگشت، با لحن عادی ولی سنگین گفت:
> «امشب مهمون دارم. وقتی برم، تو نمیتونی از اتاق بیرون بری. اما اگه بخوای درست رفتار کنی، شاید اجازه بدم بعداً قدم بزنی تو حیاط.»
میو آهسته پاسخ داد:
— «من هیچ قولی نمیدم.»
مایکی لبخندی زد. از آن لبخندهایی که معلوم نیست معناشان مهربانی است یا تهدید. نزدیک آمد، تا فاصلهی چند سانتیمتری صورتش، صدایش پایین آمد:
> «قول نمیخوای بدی... ولی قانون چهارم رو یادت نرفته، نه؟»
سکوت، فقط صدای نفسهایشان. میو مستقیم نگاهش کرد، نه از روی شهامت، بلکه از روی خستگی ناب.
— «قانونهات برای خودته، مایکی. من هنوز اسم دارم.»
مایکی چند لحظه همانطور نگاهش کرد، بعد آرام عقب رفت و گفت:
> «اسم، میتونه عوض شه.»
در را بست و رفت.
لحظهای بعد صدای قفل شنیده شد. میو به سرعت به سمت دریچه برگشت، سنجاق را دوباره برداشت. آخرین پیچ را درآورد، صدای فلز لرزید و دریچه کمی باز شد. هوای سردتر به صورتش خورد.
او لبخند زد. کوچک، اما واقعی.
و زیر لب گفت:
> «من قانون خودم رو مینویسم.»
پردهها لرزیدند، نور کمکم روشنتر شد، و صدای قدمهای مایکی در راهرو دورتر میشد —
درست زمانی که اقتدارش اولین ترک را برداشت.
هعیببببببب 🗿
پارت بعدیو فردا میزارم بخاطر امتحاناتی که دارم نمیتونم زیاد تو ویس باشم 💔
- ۹۹۵
- ۲۲ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط