{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چند پارتی از مایکی پارت ششم

🌸چند پارتی از مایکی پارت ششم🌸🌈

از دریچه فقط توانسته بود صورتش را تا نیمه بیرون ببرد. فضای پشت تهویه باریک بود اما پر از لوله‌های قدیمی که تا زیر سقف امتداد داشتند. وقتی صدای ماشین‌های بیرون را شنید، فهمید صبح در حال کامل شدن است.

در پایین‌تر، صدای مکالمه‌ای کوتاه آمد — صدای دراکن.
> «مطمئنی می‌خوای این دخترو اینجا نگه داری؟ کاری نیست که بشه پنهونش کرد برای همیشه، مایکی.»

صدای مایکی آرام اما قاطع بود:
> «گفتم تا وقتی لازم باشه می‌مونه. کسی باهاش کاری نداره، مگر اینکه بخواد خودش دردسر درست کنه.»

میو در دلش تپش گرفت. اسم او را گفتند، با همان سردی‌ای که شاید درباره‌ی یک شیء صحبت شود. اما بعد صدایی دیگر آمد؛ نازک‌تر، زنانه‌تر — ایما.
> «او می‌ترسه، مایکی. فقط یه دختره. نمی‌خوای که نفرت رو هم اضافه کنی به نگاهش...»

یک سکوت کوتاه افتاد، بعد مایکی با لحن بی‌احساس گفت:
> «ترس، آدمو رام‌تر می‌کنه. من نیاز به فهمیدن نگاهش ندارم، فقط مطمئن شم هیچ‌کس سراغش نمی‌ره.»

ایما زیرلب گفت:
> «تو داری خودت رو از همون چیزی که نجاتش دادی، می‌سازی.»

پیش از آنکه چیزی بیشتر بشنود، صدای قدم‌ها دور شد. میو آرام خودش را عقب کشید، بدنش از سردی فلز لرزیده بود اما ذهنش روشن‌تر از قبل بود.
برای اولین بار اسم‌هایی را شنیده بود؛ حالا می‌دانست چه کسانی اطراف او هستند، و شاید یکی از آن‌ها بتواند راه خروجش باشد.

چند ساعت بعد، وقتی صدای کلید در آمد و در باز شد، دختری با موهای بلند طلایی وارد شد — ایما.
چشم‌هایش بلافاصله به دریچه افتاد، اما وانمود کرد که چیزی ندیده.
> «مایکی خواست برات ناهار بیارم. گفت خودش سرش شلوغه.»

میو نگاهش کرد. نمی‌دانست باید اعتماد کند یا خیر، اما در چهره‌ی ایما، آن برق لحظه‌ای از دراکن منعکس شده بود — نوعی شک، ترحم، یا شاید وجدان.

میو آهسته گفت:
— «تو باورش داری؟ اینکه اینجا امنه؟»
ایما سکوت کرد، سینی را روی میز گذاشت و گفت:
> «بعضی درها برای محافظت قفل می‌شن، بعضی برای پنهون کردن. فقط بدون... هر قفلی کلیدی داره.»

بعد رفت.
وقتی در قفل شد، میو به سینی نگاه کرد — در میان وسایل، قاشق فلزی کوچک برق می‌زد؛ کمی بیش از حد سنگین برای چیزی ساده.

لبخندی زد.
حالا دیگر دو چیز داشت: "راه فرار" و'کسی که شاید طرف او باشد.'


پارت بعدی رو بنویسم؟ 🗿💔
دیدگاه ها (۳)

🌸چند پارتی از مایکی پارت پنجم 🌸🌈هوا هنوز تاریک بود، اما رگه‌...

🌸چند پارتی از مایکی پارت چهارم🌸🌈میو بعد از رفتن مایکی مدت زی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط