{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ناله آروم رد و گفت

ناله آرومى كرد و گفت:
"بايد روىِ تخت هم نشونش ميدادم؟"
گره بينِ ابروهات باز شد و دهانت از گستاخ بودنِ مردِ مقابلت،كمى از هم فاصله گرفت:
"چى؟"
مردِ بزرگتر،نيم نگاهى بهت انداخت و گوشه لبش،كمى به سمتِ بالا متمايل شد:
"منظورت همين نبود؟"
خنده عصبى كردى.ليسى به لبِ پايينت زدى و نگاهى به كتفِ زخميش انداختى.
روىِ زانوهات ايستادى.كمى سرت رو كج كردى و آروم با سرانگشتهات،روىِ باندى كه دورِ كتفش پيچيده بودى،كشيدى:
"منظورم چى..نبود؟"
نيشخندِ روىِ لبهاىِ یونگی،پررنگتر از قبل شد.ابرويى بالا انداخت و گفت:
"اينكه روىِ تخت با لب…"
جمله اش هنوز تموم نشده بود كه،فشارِ انگشتهات روىِ زخمِ كتفش رو،بيشتر از قبل كردى.
لبخندى روىِ لبهات نشست و گفتى:
"داشتى ميگفتى..روىِ تخت قراره چه غلطى بكنى،عزيزم!
دیدگاه ها (۷)

صداىِ موزيك كر كننده بود و فضاى تاريكى كه،از دودِ غليظ سيگار...

پوست لبش رو كند و تو فكر فرو رفت.بايد به حرفِ سوکجین گوش ميد...

بعد از اتمامِ جمله ات،خواستى از كنارش بلند بشى اما،با پيچيده...

تو مجبور به ازدواج با يك رئيس مافيا شدى و اون هرگز بهت علاقه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط