{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پوست لبش رو ند و تو فر فرو رفتباد به حرف سوکجین گوش

پوست لبش رو كند و تو فكر فرو رفت.بايد به حرفِ سوکجین گوش ميداد و ميرفت؟
شايد رفتن پيش سوکجین،گزينه مناسب ترى نسبت به اينكه بشينه و به دختر و پسرِ بغل دستش كه،رسما تو حلقِ هم بودن،نگاه كنه؛بود!
آهى كشيد و از پشت ميز بلند شد.با كنجكاوى،
هردو دستش رو،وارد جيب كت جينش كرد و با قدم هاىِ،شمرده خودش رو،به پيشخوان رسوند.
اونجا نسبت به مكان هاىِ ديگه اين كلاب،خلوت تر بود و اين چيزى بود كه واقعا،لوسيا بهش نياز داشت!
به مرد مقابلش كه،پشت بهش نشسته بود خيره شد.
مردِ مقابلش به خاطر اون،به اين كلاب اومده بود و اين چيزى بود كه،قطعا به دلِ دخترِ كوچكتر نشسته بود!
لب پايينش رو گزيد و مردد،روىِ صندلى كنار سوکجین،پشتِ پيشخوان نشست.
فاصله بين صندلى هاشون زياد نبود،اما سوکجین به نظر اونقدر تو فكر ميومد كه،متوجه حضور دخترك اونم درست كناره،نشده بود.
لوسيا از اين حواس پرتىِ مرد،تك خنده اى كرد و بعد،سعى كرد تو جلدِ جديش فرو بره:
"شما،اينجا؟زياد بهتون نميخوره اهل كلاب رفتن باشيد،سرآشپز!"
سوکجین به سرعت سرش رو سمت دخترك برگردوند و با ديدنش،نفسى از سرِ آسودگى كشيد.
انعكاسِ نور بنفش و آبى،تو چشمهاىِ دخترك؛چيزى بود كه توجه سوکجین رو تو نگاه اول جلب كرده بود.
"من،اينجا؟درسته،زياد بهم نميخوره اهل كلاب رفتن باشم ولى…ولى يكى اينجاست كه باعثش شده!"
لوسيا تك خنده اى كرد و خواست چيزى بگه كه،بارمنى كه يك شات رو با دستمال خشك ميكرد پرسيد:
سوکجین خواست جوابِ منفى بده اما،دخترِ كوچكتر پيش دستى كرد و لب زد:
"من تكيلاىِ ذغال اختتون رو خيلى دوست داشتم..لطفا يكى ديگه از همونو بهم بديد!"
بارمن سري تكون داد و مشغول درست كردن سفارشِ دخترك شد.
دیدگاه ها (۰)

سوکجین اما ناباور،آهي كشيد و به نيم رخِ بيخيالِ دخترِ بغل دس...

توسطِ مردى كه ميخواست انتقامِ مرگِ پدرش رو بگيره،دزديده شدى....

صداىِ موزيك كر كننده بود و فضاى تاريكى كه،از دودِ غليظ سيگار...

ناله آرومى كرد و گفت:"بايد روىِ تخت هم نشونش ميدادم؟"گره بين...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط