پارت ۹
پارت ۹
وارد اتاقم شدم و با دیدن اتاقم دهنم باز موند خیلی بزرگ بود شاید از خونه خودمون بزرگ تر بود اره رفتم سمت کمد لباسام تا وسایلم رو بزارم درش رو که باز کردم با کلی لباسای کیوت و بامزه مواجه شدم همشون رو خیلی دوست داشتم همین جوری داشتم به لباسا نگاه میکردم که یکی در زد
_میتونم بیام تو؟
صدا اون اقاعه کوک بود برای همین گفتم
_بیا
_چطوره؟ دوسشون داری؟ اگه نه که بگم عوضشون کنن
_ن.نه دوسشون دارم خیلی قشنگن
_اومدم بگم برای شام ساعت ۸ونیم پایین باش
_ب.باشه ممنون
_هه کیوت
با این حرف آخرش یکمی خجالت کشیدم و اونم متوجه شد و بلند بلند قهقه (درست نوشتم؟)زد
_خیلی کیوتی جئون تهیونگ
_جئون؟
_اوهوم کیوتی تو داری تو عمارت جئون زندگی میکنی پس یه جئون هستی
من دیگه میرم برای شام میبینمت
_ب.باشه
و رفت ...........
وارد اتاقم شدم و با دیدن اتاقم دهنم باز موند خیلی بزرگ بود شاید از خونه خودمون بزرگ تر بود اره رفتم سمت کمد لباسام تا وسایلم رو بزارم درش رو که باز کردم با کلی لباسای کیوت و بامزه مواجه شدم همشون رو خیلی دوست داشتم همین جوری داشتم به لباسا نگاه میکردم که یکی در زد
_میتونم بیام تو؟
صدا اون اقاعه کوک بود برای همین گفتم
_بیا
_چطوره؟ دوسشون داری؟ اگه نه که بگم عوضشون کنن
_ن.نه دوسشون دارم خیلی قشنگن
_اومدم بگم برای شام ساعت ۸ونیم پایین باش
_ب.باشه ممنون
_هه کیوت
با این حرف آخرش یکمی خجالت کشیدم و اونم متوجه شد و بلند بلند قهقه (درست نوشتم؟)زد
_خیلی کیوتی جئون تهیونگ
_جئون؟
_اوهوم کیوتی تو داری تو عمارت جئون زندگی میکنی پس یه جئون هستی
من دیگه میرم برای شام میبینمت
_ب.باشه
و رفت ...........
- ۹۴۲
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط