14
14
وارد خونه شدم و گفتم:آخه چه کاری بود تازه عروسی کرده بودی...
-گلبووووو سه سال تازه است؟؟؟
-آره دیگه...
-من و عرفان عاشق بچه ایم...
-بد سلیقه ها...
-خاله بی ذوقش تا ننشستی بیا بریم اتاقشو ببین...
-باشه بریم...
وارد یه اتاق شدیم...تقریبا 15متری بود...
دیوار کاغذ رنگی های صورتی داشت...
یه تخت نوزاد هم به رنگ صورتی اونجا بود و یه کمد صورتی...
فرش روی زمین هم پرنسس ها بودن...
ویترینی که پرررر از اسباب بازی و عروسک بود...
گوشه اتاق هم دوتا مبل کوچولو و میز کوچولو داشت...
نگار رفت سمت کمد و یه لباس کوچولو آورد و گفت:خاله لباسموووو...نگاهههه چه قدر کوچولو ام...
نگار داشت با ذوق میگفت اما من چندشم شد...یه موجود به اون کوچولویی...ایی...
نخواستم ذوقشو کور کنم به خاطر همین گفتم:الههههیییی عزیزدلممممم...
چه قدر خوشگلههه،دخترمون چه اتاق خوشگلی داره...
نگار با ذوق به اطرافش نگاه کرد و گفت:نمیدونی چه حسی دارم که...
تو ذهنم گفتم:حس بد...واقعا چه حسی بودا...یه موجود دیگه تو وجودت...واییی...
-اسم دخترمون رو چی میخواید بذارید؟؟؟
-عرفان همیشه دوس داشت یه دختر داشته باشه اسمشم بذاره سارینا...که داره به آرزوش میرسه...
واقعا چه ذوقی داشت...
نمیدونست چند ماه دیگه باید ونگ و ونگ یه فسقل بچه رو تحمل کنه...
ینی مامان و بابا منم این ذوق رو برای ما داشتن؟؟؟یا فقط برای بقای نسل مارو به دنیا آورده بودن؟؟هیچ وقت احساس مسئولیت نمیکردن...
ما سه تا رو بهتر بگم ربابه خانوم بزرگمون کرد...بابا صبح تا عصر شرکت مامان هم مطب و بیمارستان...
چه زندگی بود...
به یاد ندارم مامان یه غذا با مسما درست کرده باشه...
چه حرفی بود اگه غذا درست میکرد که ناخن های کاشته شدش خراب میشد...
هعی...
-هوووووی گلبو کجاااااییی؟؟
از فکر و خیال در اومدم و گفتم:جانم چیزی گفتی؟؟؟
-حواست کجاست میگم چای میخوری یا شربت؟؟؟
بلتد شدم و گفتم:تو بیا بشین ببینمممم...سریععع خودم یه چیزی میارم...الآن عرفان ببینه پدرمو در میاره...
خندید و با احتیاط روی صندلی نشست...
چای ساز رو زدم تا آب جوش بیاد...
خودمم نشستم پیش نگار...
-نگار مگه خدمتکار ندارید؟؟؟
-چرا داریم اما امروز گفت زیاد نمیتونه باشه...غذا رو درست کرد و رفت...
-آها...
وقتی آب جوش اومد دوتا چای ریختم و همراه با شیرینی گذاشتم روی میز...
-دمت گرم گلبو بدددد هوس شیرینی تر کرده بودم...میخواستم به عرفان بگم برام بخره که خدا تورو رسوند...
-نوش جونت عزیزم بخور...
یکم که گذشت یهو دستمو گرفت و گذاشت روی شکمش...یه چیزی زیر دستم وول میخورد...
-دیدی گلبوووو شیرینی خوردم بچم تکون خورد ای خدااااا...
اینارو میگفت و عشق میکرد اما من واقعا چندشم شد...
دیگه نتونستم هیچی بخورم...
-بخور دیگه...
-نه مرسی دلمو زد...
یه شیرینی دیگه برداشت-عوض تو من میخورمشون...
-نوش جونت...
وقتی چای رو خوردیم،فنجون هاشو شستم و گفتم:دیگه برم من...
براق شد سمتم و گفت:کجاااا میخوای بری اگه بذارم...
-آخه عرفان میخواد بیاد...
-اوههههههه چه قدر تو و عرفان هم خجالت میکشید از هم...
خندیدم و گفتم:به هر حال بذار راحت باشه...
-برو بابا اصلا نمیذارم...
-باور کن میخوام برم خونه...
صدای در اومد...
-بیا اومدش...حالا ببینم میتونی بری یانه...
نگار پاشد و رفت به استقبال شوهرش...
-سلام عزیزم خسته نباشی...
-سلامت باشی...خودت خوبی؟؟؟بچه خوبه؟؟
-هم من هم فسقل خوبیم...
-خداروشکر...
چه دنیایی داشتن این دوتا...دلشون واسه اون مخل آسایش میرفت!!
رفتم جلو و گفتم:سلام آقا عرفان...
-بههههه بهههههه ببین کی اومدههه گلبو خانوم...خوش اومدی...اتفاقا کارتم داشتم خانوم خانوما!!!
باهاش دست دارم و گفتم:مرسی البته داشتم میرفتم...
اخم کرد و گفت:تا من اومدم میخوای بری؟؟؟عمرا اگه بذارم...
زن و شوهر مثل هم هر دوتاشون گیر بودن...
ناچاری گفتم:باشه حالا که ایتقدر اصرار میکنید قبول میکنم...
عرفان-بعله بایدم قبول میکردی قبولم نمیکردی به زورررر نگهت میداشتم...
رو به من گفت:گلبو جان یه زحمتی...تا من لباسمو عوض کنم تو میز رو میچینی؟؟
-حتماا...
-شرمنده هااا...
-این حرفارو نزن که اصلا بهت نمیاد...
خندید و رفت توی اتاقشون با نگار رفتیم توی آشپزخونه...
-باورت میشه از اون روزی که فهمید داریم بچه دار میشیم نمیذاره یه پر هم اینور اونور کنم...
-خوشبحالت دیگه...
خندید و گفت:تو شوهر پیدا کردن شانس آوردم!!!
وارد خونه شدم و گفتم:آخه چه کاری بود تازه عروسی کرده بودی...
-گلبووووو سه سال تازه است؟؟؟
-آره دیگه...
-من و عرفان عاشق بچه ایم...
-بد سلیقه ها...
-خاله بی ذوقش تا ننشستی بیا بریم اتاقشو ببین...
-باشه بریم...
وارد یه اتاق شدیم...تقریبا 15متری بود...
دیوار کاغذ رنگی های صورتی داشت...
یه تخت نوزاد هم به رنگ صورتی اونجا بود و یه کمد صورتی...
فرش روی زمین هم پرنسس ها بودن...
ویترینی که پرررر از اسباب بازی و عروسک بود...
گوشه اتاق هم دوتا مبل کوچولو و میز کوچولو داشت...
نگار رفت سمت کمد و یه لباس کوچولو آورد و گفت:خاله لباسموووو...نگاهههه چه قدر کوچولو ام...
نگار داشت با ذوق میگفت اما من چندشم شد...یه موجود به اون کوچولویی...ایی...
نخواستم ذوقشو کور کنم به خاطر همین گفتم:الههههیییی عزیزدلممممم...
چه قدر خوشگلههه،دخترمون چه اتاق خوشگلی داره...
نگار با ذوق به اطرافش نگاه کرد و گفت:نمیدونی چه حسی دارم که...
تو ذهنم گفتم:حس بد...واقعا چه حسی بودا...یه موجود دیگه تو وجودت...واییی...
-اسم دخترمون رو چی میخواید بذارید؟؟؟
-عرفان همیشه دوس داشت یه دختر داشته باشه اسمشم بذاره سارینا...که داره به آرزوش میرسه...
واقعا چه ذوقی داشت...
نمیدونست چند ماه دیگه باید ونگ و ونگ یه فسقل بچه رو تحمل کنه...
ینی مامان و بابا منم این ذوق رو برای ما داشتن؟؟؟یا فقط برای بقای نسل مارو به دنیا آورده بودن؟؟هیچ وقت احساس مسئولیت نمیکردن...
ما سه تا رو بهتر بگم ربابه خانوم بزرگمون کرد...بابا صبح تا عصر شرکت مامان هم مطب و بیمارستان...
چه زندگی بود...
به یاد ندارم مامان یه غذا با مسما درست کرده باشه...
چه حرفی بود اگه غذا درست میکرد که ناخن های کاشته شدش خراب میشد...
هعی...
-هوووووی گلبو کجاااااییی؟؟
از فکر و خیال در اومدم و گفتم:جانم چیزی گفتی؟؟؟
-حواست کجاست میگم چای میخوری یا شربت؟؟؟
بلتد شدم و گفتم:تو بیا بشین ببینمممم...سریععع خودم یه چیزی میارم...الآن عرفان ببینه پدرمو در میاره...
خندید و با احتیاط روی صندلی نشست...
چای ساز رو زدم تا آب جوش بیاد...
خودمم نشستم پیش نگار...
-نگار مگه خدمتکار ندارید؟؟؟
-چرا داریم اما امروز گفت زیاد نمیتونه باشه...غذا رو درست کرد و رفت...
-آها...
وقتی آب جوش اومد دوتا چای ریختم و همراه با شیرینی گذاشتم روی میز...
-دمت گرم گلبو بدددد هوس شیرینی تر کرده بودم...میخواستم به عرفان بگم برام بخره که خدا تورو رسوند...
-نوش جونت عزیزم بخور...
یکم که گذشت یهو دستمو گرفت و گذاشت روی شکمش...یه چیزی زیر دستم وول میخورد...
-دیدی گلبوووو شیرینی خوردم بچم تکون خورد ای خدااااا...
اینارو میگفت و عشق میکرد اما من واقعا چندشم شد...
دیگه نتونستم هیچی بخورم...
-بخور دیگه...
-نه مرسی دلمو زد...
یه شیرینی دیگه برداشت-عوض تو من میخورمشون...
-نوش جونت...
وقتی چای رو خوردیم،فنجون هاشو شستم و گفتم:دیگه برم من...
براق شد سمتم و گفت:کجاااا میخوای بری اگه بذارم...
-آخه عرفان میخواد بیاد...
-اوههههههه چه قدر تو و عرفان هم خجالت میکشید از هم...
خندیدم و گفتم:به هر حال بذار راحت باشه...
-برو بابا اصلا نمیذارم...
-باور کن میخوام برم خونه...
صدای در اومد...
-بیا اومدش...حالا ببینم میتونی بری یانه...
نگار پاشد و رفت به استقبال شوهرش...
-سلام عزیزم خسته نباشی...
-سلامت باشی...خودت خوبی؟؟؟بچه خوبه؟؟
-هم من هم فسقل خوبیم...
-خداروشکر...
چه دنیایی داشتن این دوتا...دلشون واسه اون مخل آسایش میرفت!!
رفتم جلو و گفتم:سلام آقا عرفان...
-بههههه بهههههه ببین کی اومدههه گلبو خانوم...خوش اومدی...اتفاقا کارتم داشتم خانوم خانوما!!!
باهاش دست دارم و گفتم:مرسی البته داشتم میرفتم...
اخم کرد و گفت:تا من اومدم میخوای بری؟؟؟عمرا اگه بذارم...
زن و شوهر مثل هم هر دوتاشون گیر بودن...
ناچاری گفتم:باشه حالا که ایتقدر اصرار میکنید قبول میکنم...
عرفان-بعله بایدم قبول میکردی قبولم نمیکردی به زورررر نگهت میداشتم...
رو به من گفت:گلبو جان یه زحمتی...تا من لباسمو عوض کنم تو میز رو میچینی؟؟
-حتماا...
-شرمنده هااا...
-این حرفارو نزن که اصلا بهت نمیاد...
خندید و رفت توی اتاقشون با نگار رفتیم توی آشپزخونه...
-باورت میشه از اون روزی که فهمید داریم بچه دار میشیم نمیذاره یه پر هم اینور اونور کنم...
-خوشبحالت دیگه...
خندید و گفت:تو شوهر پیدا کردن شانس آوردم!!!
- ۴.۶k
- ۱۷ فروردین ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط