# 🌑 رقصِ آخرین ماه
# 🌑 رقصِ آخرین ماه
(#Dance_of_the_Last_Moon)
## فصل اول: سایههایی از جنسِ سکوت
#Part4
لمسِ فلیکس، مثلِ برخوردِ پوست با آتش بود؛ نه آتشی که میسوزاند، بلکه آتشی که میخواست تمامِ یخهایِ درونِ هیونجین را ذوب کند و آنها را به جریانی از درد تبدیل کند. هیونجین میخواست عقب برود، میخواست از این گرمایِ بیگانه فرار کند، اما انگشتانِ فلیکس مثلِ ریشههایی از نور، او را در جای خود میخکوب کرده بودند.
او در چشمانِ فلیکس، چیزی فراتر از یک ملاقاتِ ساده میدید. او تصویری از خودِ خودش را میدید که شاید روزی بوده است؛ کسی که میخندید، کسی که میسوخت، کسی که... "بود".
«چرا...؟» صدای هیونجین، به سختی از گلویش خارج شد. «تو کی هستی که با این راحتی، دنیایِ من را ویران میکنی؟»
فلیکس نزدیکتر شد. آنقدر نزدیک که هیونجین میتوانست بویِ ستارهها و طوفان را در نفسهایِ او حس کند. لبهای فلیکس در نزدیکیِ گوشِ او تکان خورد، اما کلماتش مثلِ سایههایِ جادویی در فضایِ راهرو پخش شدند:
«من همان ویرانی هستم که تو تمامِ عمرت از آن فرار کردی، هیونجین. من همان حقیقتی هستم که در حافظهیِ سوختهات، برایت نازیشده است.»
اما پیش از آنکه هیونجین بتواند این معمایِ دردناک را هضم کند، فضایِ راهرو ناگهان تغییر کرد. آن نورِ ستارهای که با حضورِ فلیکس میرقصید، با یک فشارِ عظیم و سیاه، به عقب رانده شد.
سایهها، که تا لحظاتی پیش از فلیکس هراس داشتند، حالا با وحشت به سمتِ گوشههایِ تاریکِ سقف پناه بردند. انگار که یک موجودِ باستانی و خشمگین، داشت بر آنها سایه میانداخت.
«نور... همیشه هم زیبا نیست، فلیکس. گاهی فقط برایِ نشان دادنِ جایِ زخمهاست.»
صدایِ سنگین و مقتدرِ **عمو**، مانندِ برخوردِ دو کوهستان، در راهرو طنینانداز شد. او از میانِ تاریکیِ انتهایِ راهرو قدم به جلو گذاشت. لباسهایِ سیاهش، مثلِ بالهایِ یک کلاغِ غولپیکر، پشتِ سرش کشیده شده بودند و هر قدمش، نورِ فلیکس را با خشونتِ بیشتری به عقب میراند.
نگاهِ عمو، مستقیم به دستِ فلیکس که هنوز روی گونهیِ هیونجین بود، دوخته شد. در آن نگاه، عشقی که به خاکستر تبدیل شده بود و نفرتی که از زمانهایِ دور میآید، به وضوح دیده میشد.
او به هیونجین نگاه کرد؛ نگاهی که ترکیبی از شفقتِ مسموم و سلطهیِ مطلق بود. «بسیار خوب انجام دادی، ولیعهد. اجازه دادی یک شبح، واردِ خانهیِ تو شود. اما یادت نرود... این قصر، بر پایهیِ سایهها بنا شده، نه بر پایهیِ رویاهایِ دروغینِ آسمان.»
عمو به فلیکس نزدیک شد. فاصله میانِ آنها به قدری کم بود که تنشِ میانشان، هوا را به لرزه درآورده بود. او با صدایی که از تهِ چاهِ سیاهی میآمد، زمزمه کرد:
«تو هنوز هم همان جادوگرِ ممنوعهای که فکر میکردی از من دور شدهای. اما این بار، من برایِ تو، نه یک استاد، بلکه یک گورکن هستم.»
هیونجین، در میانهیِ این دو قدرتِ عظیم، احساس کرد که هویتش در حالِ تکهتکه شدن است. از یک طرف، فلیکس بود که او را به "بودن" دعوت میکرد، و از طرف دیگر، عمویش بود که او را به "خاکستر" و "سایه" باز میگرداند.
او متوجه شد که این تنها یک ملاقات نیست؛ این آغازِ یک جنگ است. جنگی که در آن، هیچکس پیروز نخواهد شد، مگر آنکه قلبش را به قربانی بدهد.
(#Dance_of_the_Last_Moon)
## فصل اول: سایههایی از جنسِ سکوت
#Part4
لمسِ فلیکس، مثلِ برخوردِ پوست با آتش بود؛ نه آتشی که میسوزاند، بلکه آتشی که میخواست تمامِ یخهایِ درونِ هیونجین را ذوب کند و آنها را به جریانی از درد تبدیل کند. هیونجین میخواست عقب برود، میخواست از این گرمایِ بیگانه فرار کند، اما انگشتانِ فلیکس مثلِ ریشههایی از نور، او را در جای خود میخکوب کرده بودند.
او در چشمانِ فلیکس، چیزی فراتر از یک ملاقاتِ ساده میدید. او تصویری از خودِ خودش را میدید که شاید روزی بوده است؛ کسی که میخندید، کسی که میسوخت، کسی که... "بود".
«چرا...؟» صدای هیونجین، به سختی از گلویش خارج شد. «تو کی هستی که با این راحتی، دنیایِ من را ویران میکنی؟»
فلیکس نزدیکتر شد. آنقدر نزدیک که هیونجین میتوانست بویِ ستارهها و طوفان را در نفسهایِ او حس کند. لبهای فلیکس در نزدیکیِ گوشِ او تکان خورد، اما کلماتش مثلِ سایههایِ جادویی در فضایِ راهرو پخش شدند:
«من همان ویرانی هستم که تو تمامِ عمرت از آن فرار کردی، هیونجین. من همان حقیقتی هستم که در حافظهیِ سوختهات، برایت نازیشده است.»
اما پیش از آنکه هیونجین بتواند این معمایِ دردناک را هضم کند، فضایِ راهرو ناگهان تغییر کرد. آن نورِ ستارهای که با حضورِ فلیکس میرقصید، با یک فشارِ عظیم و سیاه، به عقب رانده شد.
سایهها، که تا لحظاتی پیش از فلیکس هراس داشتند، حالا با وحشت به سمتِ گوشههایِ تاریکِ سقف پناه بردند. انگار که یک موجودِ باستانی و خشمگین، داشت بر آنها سایه میانداخت.
«نور... همیشه هم زیبا نیست، فلیکس. گاهی فقط برایِ نشان دادنِ جایِ زخمهاست.»
صدایِ سنگین و مقتدرِ **عمو**، مانندِ برخوردِ دو کوهستان، در راهرو طنینانداز شد. او از میانِ تاریکیِ انتهایِ راهرو قدم به جلو گذاشت. لباسهایِ سیاهش، مثلِ بالهایِ یک کلاغِ غولپیکر، پشتِ سرش کشیده شده بودند و هر قدمش، نورِ فلیکس را با خشونتِ بیشتری به عقب میراند.
نگاهِ عمو، مستقیم به دستِ فلیکس که هنوز روی گونهیِ هیونجین بود، دوخته شد. در آن نگاه، عشقی که به خاکستر تبدیل شده بود و نفرتی که از زمانهایِ دور میآید، به وضوح دیده میشد.
او به هیونجین نگاه کرد؛ نگاهی که ترکیبی از شفقتِ مسموم و سلطهیِ مطلق بود. «بسیار خوب انجام دادی، ولیعهد. اجازه دادی یک شبح، واردِ خانهیِ تو شود. اما یادت نرود... این قصر، بر پایهیِ سایهها بنا شده، نه بر پایهیِ رویاهایِ دروغینِ آسمان.»
عمو به فلیکس نزدیک شد. فاصله میانِ آنها به قدری کم بود که تنشِ میانشان، هوا را به لرزه درآورده بود. او با صدایی که از تهِ چاهِ سیاهی میآمد، زمزمه کرد:
«تو هنوز هم همان جادوگرِ ممنوعهای که فکر میکردی از من دور شدهای. اما این بار، من برایِ تو، نه یک استاد، بلکه یک گورکن هستم.»
هیونجین، در میانهیِ این دو قدرتِ عظیم، احساس کرد که هویتش در حالِ تکهتکه شدن است. از یک طرف، فلیکس بود که او را به "بودن" دعوت میکرد، و از طرف دیگر، عمویش بود که او را به "خاکستر" و "سایه" باز میگرداند.
او متوجه شد که این تنها یک ملاقات نیست؛ این آغازِ یک جنگ است. جنگی که در آن، هیچکس پیروز نخواهد شد، مگر آنکه قلبش را به قربانی بدهد.
- ۵۸
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط