spyfamily
spy×family
پارت °۸°(پارت اخر)
چند روز میگذره حدودا دو هفته
همچی عادیه اتفاق خاصی نیفتاده
بکی و آنیا همچنان رفت و آمد دارن
بکی میمیره برا لوید
خلاصه باندو هم هنوز از غذاهای یور میترسه
یکروز خیلی عادی آنیا پا میشه میره مدرسه
همهههه بهش زل زدن (بد . مخصوصا دخترا)
بعضی پسرا و دخترا دارن گریه میکنن
بعضیا دارن با خشمممم بهش نگاه میکنن
هم به آنیا و هم به دامیان.....
ولی هردو تا بنده از دنیا بی خبر نمیدونن چیشدع
اهمیت نمیدن... و پیش خودشون میگن خب ما دانش آموز امپراطوری هستیم عادیه
امروز روز تمیزکاری بود و همه داشتن زمین حیاط رو جارو میکشیدن
آنیا و بکی باهم بودن
دامیان استثنا چون خیلی سریع کار رو تموم کرده بود نشسته بود داشت کتاب میخوند رو صندلی
آنیا و بکی دارن حرف میزنن و جارو میکشن
که یکهو... به دختره میاد
تو ذهنش: آنیا... آنیا فورجر دختر خوش شانس لعنتی .... ازم دزدیدیش.....
لعنت بهتتت
دختره: سلام دخترا 😅
آنیا و بکی: سلام .. تو کی هستی هوم؟
دختره: من لورا بورن هستم...از آشنایی با شما خوشقتم
آنیا و بکی : ما هم همینطور
راستی خانم «دزموند»
چشمای آنیا و بکی از جا درمیاد
آنیا میگه: ببخشید با کی با بودی؟؟؟😅😂
لورا: با شما بودم آنیا...
آنیا: ولی من آنیا فورجر هستم اشتباه گرفتی اگر دنبال دامی..
لورا حرف آنیا رو قطع میکنه و با قیافه ملیندایی (ترسناک بود یادتونه؟) میگه: آنیا دزموند خودت خبردار نیستی؟
بکی و آنیا: چی...چییی داری میگی حالت خوبه؟
لورا: ای احمق تو تا حالا به این فکر نکردی چرااا از صبح دارن اینطوری نگات میکنن؟؟
آنیا تو ذهنش: اون چی میگیه هیچی تو ذهنش نیست..
آنیا: چه اتفاقی افتاده چرا به من میگی دزموند...؟؟؟
لورا: آنیا دزموند از نامزدیت با دامیان خبر نداری؟ عا؟
آنیا چند قدم میره عقب میگه: چ.... چی؟ چی داری میگی.... ه. هاا؟؟ نمیفهمم
بکی: غش کرده
آنیا: نه نه نه نه دروغ میگی
لورا : برو بنر مدرسه رو ببین
آنیا میدوئه و کلی عرق رو پیشونیشه
میرسه به بنر
بنر: نامزدیه فورجر و دزموند واقعیته؟ (به همراهه عکس آنیا و دامیان درحالی که دارم همو بغل میکنن)« عکس فتوشاپه»
آنیا تو ذهنش: چی ... کار باباس؟ نه نه نه چجوری نه من .. من هنوز بچم ... خیلی...
من ... عصبانیم ...
میدوئه دنبال دامیان و تا پیداش کنه
اینقدر میدوئه پیداش میکنه
آنیا:, دامیان.........(با داد)
دامیان : چی تو منو با اسمم صدا زذی؟
آنیا: اره... اره عوضی
(آنیا داره اشک میریزه موهاش ژولیده شده چند تا دکمه پیرهنش هم باز شده)
آنیا: اینا همش به خاطر توئه نه؟؟ اره؟؟ داری با آینده من بازی میکنی آدم حر...
دامیان حرفو قطع میکنه: آنیا آروم باش ... چی میگیییی(با نیمه داد)
انیا: نمیدونی؟؟... خبرنداری؟ خودتو به اون راه نزن دزموند(اشکاش همه پایین ریختن)
دامیان: چیشدهعععهه(با دادددد)
آنیا سرش رو یکلحظه میگیره ) و اونم داد میزنه: ما نامزد شدیمممممم
دامیان چند قدم میره عقب که پاش میگیره به صندلی .. رو صندلی میشینه به افق خیره میشه میگه چی؟.... ما چی کردیم؟ ....
آنیا: همه منو با فامیلی دزموند صدا میزنننن
از صبح به اون نگاه ها شک نکردی؟؟؟ بنر مدرسه رو اصن دیدییی؟؟؟ من فقط ۱۶ سالمهه دامیان ...... شونزدددهههه
دامیان بلند میشه آنیا رو کنار میزنه و میره بنر رو میبینه آنیا هم پشته دامیانع
دامیان: چی... یعنی چی.. چی شده...
چرا؟ من من من من ...
که یکهو....
(این پارت اخر بود ببخشیدذدپدد،)
پارت °۸°(پارت اخر)
چند روز میگذره حدودا دو هفته
همچی عادیه اتفاق خاصی نیفتاده
بکی و آنیا همچنان رفت و آمد دارن
بکی میمیره برا لوید
خلاصه باندو هم هنوز از غذاهای یور میترسه
یکروز خیلی عادی آنیا پا میشه میره مدرسه
همهههه بهش زل زدن (بد . مخصوصا دخترا)
بعضی پسرا و دخترا دارن گریه میکنن
بعضیا دارن با خشمممم بهش نگاه میکنن
هم به آنیا و هم به دامیان.....
ولی هردو تا بنده از دنیا بی خبر نمیدونن چیشدع
اهمیت نمیدن... و پیش خودشون میگن خب ما دانش آموز امپراطوری هستیم عادیه
امروز روز تمیزکاری بود و همه داشتن زمین حیاط رو جارو میکشیدن
آنیا و بکی باهم بودن
دامیان استثنا چون خیلی سریع کار رو تموم کرده بود نشسته بود داشت کتاب میخوند رو صندلی
آنیا و بکی دارن حرف میزنن و جارو میکشن
که یکهو... به دختره میاد
تو ذهنش: آنیا... آنیا فورجر دختر خوش شانس لعنتی .... ازم دزدیدیش.....
لعنت بهتتت
دختره: سلام دخترا 😅
آنیا و بکی: سلام .. تو کی هستی هوم؟
دختره: من لورا بورن هستم...از آشنایی با شما خوشقتم
آنیا و بکی : ما هم همینطور
راستی خانم «دزموند»
چشمای آنیا و بکی از جا درمیاد
آنیا میگه: ببخشید با کی با بودی؟؟؟😅😂
لورا: با شما بودم آنیا...
آنیا: ولی من آنیا فورجر هستم اشتباه گرفتی اگر دنبال دامی..
لورا حرف آنیا رو قطع میکنه و با قیافه ملیندایی (ترسناک بود یادتونه؟) میگه: آنیا دزموند خودت خبردار نیستی؟
بکی و آنیا: چی...چییی داری میگی حالت خوبه؟
لورا: ای احمق تو تا حالا به این فکر نکردی چرااا از صبح دارن اینطوری نگات میکنن؟؟
آنیا تو ذهنش: اون چی میگیه هیچی تو ذهنش نیست..
آنیا: چه اتفاقی افتاده چرا به من میگی دزموند...؟؟؟
لورا: آنیا دزموند از نامزدیت با دامیان خبر نداری؟ عا؟
آنیا چند قدم میره عقب میگه: چ.... چی؟ چی داری میگی.... ه. هاا؟؟ نمیفهمم
بکی: غش کرده
آنیا: نه نه نه نه دروغ میگی
لورا : برو بنر مدرسه رو ببین
آنیا میدوئه و کلی عرق رو پیشونیشه
میرسه به بنر
بنر: نامزدیه فورجر و دزموند واقعیته؟ (به همراهه عکس آنیا و دامیان درحالی که دارم همو بغل میکنن)« عکس فتوشاپه»
آنیا تو ذهنش: چی ... کار باباس؟ نه نه نه چجوری نه من .. من هنوز بچم ... خیلی...
من ... عصبانیم ...
میدوئه دنبال دامیان و تا پیداش کنه
اینقدر میدوئه پیداش میکنه
آنیا:, دامیان.........(با داد)
دامیان : چی تو منو با اسمم صدا زذی؟
آنیا: اره... اره عوضی
(آنیا داره اشک میریزه موهاش ژولیده شده چند تا دکمه پیرهنش هم باز شده)
آنیا: اینا همش به خاطر توئه نه؟؟ اره؟؟ داری با آینده من بازی میکنی آدم حر...
دامیان حرفو قطع میکنه: آنیا آروم باش ... چی میگیییی(با نیمه داد)
انیا: نمیدونی؟؟... خبرنداری؟ خودتو به اون راه نزن دزموند(اشکاش همه پایین ریختن)
دامیان: چیشدهعععهه(با دادددد)
آنیا سرش رو یکلحظه میگیره ) و اونم داد میزنه: ما نامزد شدیمممممم
دامیان چند قدم میره عقب که پاش میگیره به صندلی .. رو صندلی میشینه به افق خیره میشه میگه چی؟.... ما چی کردیم؟ ....
آنیا: همه منو با فامیلی دزموند صدا میزنننن
از صبح به اون نگاه ها شک نکردی؟؟؟ بنر مدرسه رو اصن دیدییی؟؟؟ من فقط ۱۶ سالمهه دامیان ...... شونزدددهههه
دامیان بلند میشه آنیا رو کنار میزنه و میره بنر رو میبینه آنیا هم پشته دامیانع
دامیان: چی... یعنی چی.. چی شده...
چرا؟ من من من من ...
که یکهو....
(این پارت اخر بود ببخشیدذدپدد،)
- ۶.۷k
- ۰۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط