『روانی عاشق』
『روانی عاشق』
𝑷𝒂𝒓𝒕_𝟏𝟔
همه سوار ماشیناشون شدن و به فرودگاه رفتن ...
..
اون مرد با صورت پوشونده شده روی صندلی های فرودگاه نشسته بود( یعنی عینک و ماسک)
تهیونگ به میا گفت::
...
^میا اینجا به کمکت نیاز داریم
_چی
*مجبوری باید انجام بدی
_ باشه ولی باید چیکار کنم
^ اون مردی که صورتش پوشونده شده رو خر کن
_ها ؟!
¢یعنی باید اینجوری بگی
(ببخشید شما اقای.....هستین )
بعد بهش بگو یه نفر بیرون کارتون داره
اگه گفت کیه بگو یه زنه
_اومم باش...
....
میا رفت کنار اون مرد و همه ی اون حرفایی که نامجون بهش گفت رو تکرار کرد
.....
اون مرد اومد بیرون که یهو یونگی اون مرد و سفت گرفتشُ جلوی دهنش رو گرفت ....
.....
یونگی اون مرد و پرت کرد تو ماشین...
....
مرد::شما کی هستین ولم کنید عوضیا
:/دهنتو ببند مرتیکه
.....
اونا حرکت کردن به یه جای متروکه بردن و اون مردو نشوندن و دست و پاهاشو بستن
....
تهیونگ تفنگ رو داد به میا
^بگیر ببینم چه میکنی
_چ...چ..چی
=اه بگیر دیگه معطل نکن
میا تفنگ رو گرفت و جلوی اون مرد گرفت
~شلیک کن
میا همه وجودش رو ترس گرفته و استرس گرفته بود که یهو جونگکوک اومد جلو و توی گوش میا گفت::
...
+خیلی سخته اره😏
ولی سخت تر از این نیست که پدرت بفروشتت واقعا حس عجیبیه
*جونگکوک بس کن
+تا کی میخوای با ترس زندگی کنی هوم؟؟
میا اعصبانی شد و به حرفای کوک خوب گوش کرد
...
+اگه الان کارتو انجام بدی میتونی از پدرت انتقام بگیری پس معطل نکن کوچولو
....
میا یه جیغ بلند کشید و سه تا تیر به مرد زد...
.
اون مرد مُردُ میا روی دوتا زانو هاش افتاد و با بغض نفسش رو بیرون داد دستاش یخ شده بود و میلرزید، سرش بد گیج میرفت و صداهارو از دور میشنید...
جیمین وقتی میا رو دید یاد خودش افتاد و این نگاه باعث شد یاد خودش بیوفته وقتی که پدرشو ک//شته بود
اون بغض کرد اما به خودش اومد و
خیلی نگران میا شد و رفت کنار میا
*حالت خوبه
_(با بغض سرش رو تکون داد )
*جونگکوک این کار یعنی چییی ها ( با داد )
+اگه باهاش حرف نمیزدم تا صد سال دیگه تیر رو نمیزد
_جیمین...ب..س ک..ن واق.عا به حرفای کوک نیاز داشتم( با بغض )
*اما میا
_باید انت.. قاممو بگیرم ( با خشم و استرس )
^از امشب قبولی دختر
:/خوشم اومد
+دیدی کارام بی فایده نیست
*کوک واقعا نمیشه پیش بینیت کرد
^واقعا برای با اول عالی بود
¢چجوری سه تا تیر زدی
~امشب همه مهمون من من براتون غذا درست میکنم
+به عالی
.....
پسرا رفتن خونه ی جین و جین و جونگکوک شروع کردن به غذا درست کردن
=میا دست پخت جونگکوک و جین حرف نداره
_میا لبخند زد
*میا حالت خوبه
_اره خوبم
*🙂
....
غذا اماده شد و و پسرا شروع کردن به خوردن که میا گفت::
...
_....
ادامه دارد...
𝑷𝒂𝒓𝒕_𝟏𝟔
همه سوار ماشیناشون شدن و به فرودگاه رفتن ...
..
اون مرد با صورت پوشونده شده روی صندلی های فرودگاه نشسته بود( یعنی عینک و ماسک)
تهیونگ به میا گفت::
...
^میا اینجا به کمکت نیاز داریم
_چی
*مجبوری باید انجام بدی
_ باشه ولی باید چیکار کنم
^ اون مردی که صورتش پوشونده شده رو خر کن
_ها ؟!
¢یعنی باید اینجوری بگی
(ببخشید شما اقای.....هستین )
بعد بهش بگو یه نفر بیرون کارتون داره
اگه گفت کیه بگو یه زنه
_اومم باش...
....
میا رفت کنار اون مرد و همه ی اون حرفایی که نامجون بهش گفت رو تکرار کرد
.....
اون مرد اومد بیرون که یهو یونگی اون مرد و سفت گرفتشُ جلوی دهنش رو گرفت ....
.....
یونگی اون مرد و پرت کرد تو ماشین...
....
مرد::شما کی هستین ولم کنید عوضیا
:/دهنتو ببند مرتیکه
.....
اونا حرکت کردن به یه جای متروکه بردن و اون مردو نشوندن و دست و پاهاشو بستن
....
تهیونگ تفنگ رو داد به میا
^بگیر ببینم چه میکنی
_چ...چ..چی
=اه بگیر دیگه معطل نکن
میا تفنگ رو گرفت و جلوی اون مرد گرفت
~شلیک کن
میا همه وجودش رو ترس گرفته و استرس گرفته بود که یهو جونگکوک اومد جلو و توی گوش میا گفت::
...
+خیلی سخته اره😏
ولی سخت تر از این نیست که پدرت بفروشتت واقعا حس عجیبیه
*جونگکوک بس کن
+تا کی میخوای با ترس زندگی کنی هوم؟؟
میا اعصبانی شد و به حرفای کوک خوب گوش کرد
...
+اگه الان کارتو انجام بدی میتونی از پدرت انتقام بگیری پس معطل نکن کوچولو
....
میا یه جیغ بلند کشید و سه تا تیر به مرد زد...
.
اون مرد مُردُ میا روی دوتا زانو هاش افتاد و با بغض نفسش رو بیرون داد دستاش یخ شده بود و میلرزید، سرش بد گیج میرفت و صداهارو از دور میشنید...
جیمین وقتی میا رو دید یاد خودش افتاد و این نگاه باعث شد یاد خودش بیوفته وقتی که پدرشو ک//شته بود
اون بغض کرد اما به خودش اومد و
خیلی نگران میا شد و رفت کنار میا
*حالت خوبه
_(با بغض سرش رو تکون داد )
*جونگکوک این کار یعنی چییی ها ( با داد )
+اگه باهاش حرف نمیزدم تا صد سال دیگه تیر رو نمیزد
_جیمین...ب..س ک..ن واق.عا به حرفای کوک نیاز داشتم( با بغض )
*اما میا
_باید انت.. قاممو بگیرم ( با خشم و استرس )
^از امشب قبولی دختر
:/خوشم اومد
+دیدی کارام بی فایده نیست
*کوک واقعا نمیشه پیش بینیت کرد
^واقعا برای با اول عالی بود
¢چجوری سه تا تیر زدی
~امشب همه مهمون من من براتون غذا درست میکنم
+به عالی
.....
پسرا رفتن خونه ی جین و جین و جونگکوک شروع کردن به غذا درست کردن
=میا دست پخت جونگکوک و جین حرف نداره
_میا لبخند زد
*میا حالت خوبه
_اره خوبم
*🙂
....
غذا اماده شد و و پسرا شروع کردن به خوردن که میا گفت::
...
_....
ادامه دارد...
- ۱۶۴
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط