{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حکایت یک کیلو…

حکایت یک کیلو…
مرد فقیری بودکه همسرش کره میساخت و او ان
را به بقالیهای شهرمیفروخت.ان زن کره ها را به صورت دایره های یک کیلویی درست میکرد,مرد ان را به یکی ازبقالیهای شهرمیداد ودر مقابل مایحتاج خانه را میخرید.
روزی مرد بقال به اندازه های کره ها شک کرد وتصمیم گرفت انها را وزن کند.هنگامی که انها را وزن کرد,اندازه هرکره ۹۰۰ گرم بود!
او از مرد فقیر عصبانی شد و روز بعد به مرد فقیرگفت:دیگر ازتو کره نمیخرم.تو کره را به عنوان یک کیلوبه من میفروختی در حالی که وزن ان۹۰۰ گرم است.
مرد فقیرناراحت شد وسرش را پایین انداخت وگفت:ما ترازویی نداریم اما یک کیلوشکر ازشماخریدیم به عنوان وزنه قرارمیدادیم,یقین دارم به اندازه خودتان برایتان اندازه میگیرم!!
دیدگاه ها (۳)

سلام به همه ویسگونی های عزیز.صبح همگی پراز لبخند خدا…

این روزه که میگذردیک ترانه تلخ قصه ی تنهایی های مرا میسرایدس...

ارزوی محال تو رفته ای نگاه تو, نشسته روبه روی منگرفته بغض هج...

همه مزرعه را ملخها خورد،بیچاره کلاغها و مترسکی که به دست ادم...

نماز با زبان عربی

مردفقیری بودکه همسرش از ماست کره میساخت و او آنرا به یکی از ...

مردفقیری بودکه همسرش کَره می ساخت واوآنرابه یکی ازبقالی های...

بخونید خیلی قشنگهمردفقیری بودکه همسرش از ماست کره میساخت و ا...

بخونید خیلی قشنگه مردفقیری بودکه همسرش از ماست کره میساخت و ...

بخونید خیلی قشنگهمردفقیری بودکه همسرش از ماست کره میساخت و ا...

مردفقيرى بودکه همسرش از ماست کره ميساخت و او آنرا به يکى از ...

مردفقیری بودکه همسرش از ماست کره میساخت و او آنرا به یکی از ...

مردفقیری بودکه همسرش از ماست کره میساخت و او آنرا به یکی از ...

#داستان مردفقیری بودکه همسرش از ماست کره میساخت و او آنرا ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط