حکایت یک کیلو…
حکایت یک کیلو…
مرد فقیری بودکه همسرش کره میساخت و او ان
را به بقالیهای شهرمیفروخت.ان زن کره ها را به صورت دایره های یک کیلویی درست میکرد,مرد ان را به یکی ازبقالیهای شهرمیداد ودر مقابل مایحتاج خانه را میخرید.
روزی مرد بقال به اندازه های کره ها شک کرد وتصمیم گرفت انها را وزن کند.هنگامی که انها را وزن کرد,اندازه هرکره ۹۰۰ گرم بود!
او از مرد فقیر عصبانی شد و روز بعد به مرد فقیرگفت:دیگر ازتو کره نمیخرم.تو کره را به عنوان یک کیلوبه من میفروختی در حالی که وزن ان۹۰۰ گرم است.
مرد فقیرناراحت شد وسرش را پایین انداخت وگفت:ما ترازویی نداریم اما یک کیلوشکر ازشماخریدیم به عنوان وزنه قرارمیدادیم,یقین دارم به اندازه خودتان برایتان اندازه میگیرم!!
مرد فقیری بودکه همسرش کره میساخت و او ان
را به بقالیهای شهرمیفروخت.ان زن کره ها را به صورت دایره های یک کیلویی درست میکرد,مرد ان را به یکی ازبقالیهای شهرمیداد ودر مقابل مایحتاج خانه را میخرید.
روزی مرد بقال به اندازه های کره ها شک کرد وتصمیم گرفت انها را وزن کند.هنگامی که انها را وزن کرد,اندازه هرکره ۹۰۰ گرم بود!
او از مرد فقیر عصبانی شد و روز بعد به مرد فقیرگفت:دیگر ازتو کره نمیخرم.تو کره را به عنوان یک کیلوبه من میفروختی در حالی که وزن ان۹۰۰ گرم است.
مرد فقیرناراحت شد وسرش را پایین انداخت وگفت:ما ترازویی نداریم اما یک کیلوشکر ازشماخریدیم به عنوان وزنه قرارمیدادیم,یقین دارم به اندازه خودتان برایتان اندازه میگیرم!!
- ۸۸۷
- ۱۸ بهمن ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط