{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ارزوی محال

ارزوی محال
تو رفته ای نگاه تو, نشسته روبه روی من
گرفته بغض هجر تو, تمام این گلوی من
رسیده بود این دلم به ارزوی وصل تو
تو رفتی ومحال شددوباره ارزوی من
جفای تو دل مرا به دست باد غم سپرد
تو ان کسی که برده ای تمام ابروی من
تورفته ای بی گمان اسیر غصه میشوم
امیدقلب خسته ام بیا بیا به سوی من
درون دیده اشک غم دوباره حلقه میزند
بخاطر جفای تو,برای شستو شوی من…
دیدگاه ها (۱)

حکایت یک کیلو…مرد فقیری بودکه همسرش کره میساخت و او ان را به...

سلام به همه ویسگونی های عزیز.صبح همگی پراز لبخند خدا…

همه مزرعه را ملخها خورد،بیچاره کلاغها و مترسکی که به دست ادم...

اچین و…واچین…نه پدر! تو پاهات را بر نچین.این بار باید عصایت ...

چومن روانه میشوم سحر به جستجوی گلبه جلوه طعنه میزند جمال تو ...

چه گویمت ؟ که تو خود با خبر ز حال منیچو جان، ‌نهان شده در جس...

چه گویمت ؟ که تو خود با خبر ز حال منیچو جان ،‌نهان شده در جس...

چه گویمت ؟ که تو خود با خبر ز حال منیچو جان ‌نهان شده در جسم...

چه گویمت که تو خود با خبر ز حال منیچو جان، ‌نهان شده در جسم ...

چه گویمت که تو خود با خبر ز حال منیچو جان، ‌نهان شده در جسم ...

.چه گویمت ؟! که تو خود با خبر ز حال منی !چو جان ، ‌نهان شده ...

چه گویمت که تو خود با خبر ز حال منیچو جان، ‌نهان شده در جسم ...

از تو میگذرم بی آنکه دیگر تو را ببینم از تو میگذرم بی آنکه ...

از تو میگذرم بی آنکه دیگر تو را ببینم از تو میگذرم بی آنکه خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط