فیک طراحه من...؟!
فیک طراحه من...؟!
پارت²
بعد چند ساعت به فرانسه رسیده بود...به درخواست رئیس شرکت به جلسه رفت...مشتاق بود تا بهترین طراح این شرکتو ببینه...ی چند دقیقه که گزشت در خورد و ی دختر وارد جلسه شد
+:سلام...دیر که نکردم؟
رئیس:خوش اومدی...نه به موقع اومدی
تهیونگ از جاش پاشد و دستش رو به سمت ات دراز کرد
_:کیم تهیونگ هستم
+ :جئون ات هستم...خوشبحتم جناب کیم
رئیس:خانم جئون بهترین طراحه پاریس و شرکت ما هستن
+ :*لبخند*
رئیس:و اقای کیم یکی از سهامدارای شرکتمون هستن و رئیس این شرکت به حساب میان...شعبه دیگه شرکتمون تو کره به دست اقای کیم اداره میشه...خب دیگه جلسه رو شروع میکنیم...توی این مدت فعالیت زیادی توی شرکت نداشتیم..و بخاطرش ضرر زیادی دیدیم...خانم جئون امیدوارم که طراحی های بینظیری انجام دادی
+ :بله...
پاشد تا درمورد طراحیاش توضیح بده..تو این مدت تهیونگ با چشای برق زده نگاش میکرد...انگشتاشو اروم روی لب پایینش میکشید و نیشخند ریزی میزد...خیلی راحت و لش روی صندلی نشسته بود...یعنی اون دختر تایپشه؟...کسیه که این همه مدت منتظرش بوده؟...بعد تموم شدن جلسه پاشد تا بره اما با ی صدای اشنا برگشت سمت میز جلسه
+ :اقای کیم
_:بله
+:از اشنایی باهاتون خوشبخت شدم
_:منم همینطور
+ :با اجازتون دیگه میرم
_:عااا...خانم جئون
+ :بله
_:وقت دارین امشب باهم شام بخوریم؟
+ :عومم..نه...متاسفم با یکی دیگه قرار شام دارم
_:اوکیه...شب خوش
+:شب خوش
بعد شرکت مستقیم به خونه ای که دوستش گرفته بود رفت...درو باز کرد و رفت داخل
÷:سلام
_:آه...سلام...چخبر؟
÷:هیچی...جلسه چطور بود؟...طراحو دیدی؟
_:بدک نبود...اره دیدم
÷:چطوریه؟
_:خوشگله
÷:هوم..بریم بار؟...خستگیتم در میره
_:باشه..اماده شو بریم
تو این فاصله سر قرارش با ویلیام رفته بود...وقتی رسید ویلیام صندلی رو براش عقب کشید و ات نشست...بعد چند ثانیه حرفاشون شروع شد
×:جلسه چطور بود؟
+:بدک نبود
×:رییس به طراحیات چی گفت؟
+:گفت مثل همیشه عالین*لبخند*
×:خوشحالم که تاییدشون کرده
+:هوم..
یکم گزشت و اخرای غذا خوردن بودن که..
ویلیام:اهم..ات...میخواستم یچیزی بهت بگم
+ :بگو
ویلیام:ات...من..........من
+ :تو چی؟
ویلیام:من دوست دارم
+:چی؟!
ویلیام:درست شنیدی
+ :*ی لبخند ارومی زد*...میشه بهم اجازه بدی تا درمورد حرفات فک کنم؟
پارت²
بعد چند ساعت به فرانسه رسیده بود...به درخواست رئیس شرکت به جلسه رفت...مشتاق بود تا بهترین طراح این شرکتو ببینه...ی چند دقیقه که گزشت در خورد و ی دختر وارد جلسه شد
+:سلام...دیر که نکردم؟
رئیس:خوش اومدی...نه به موقع اومدی
تهیونگ از جاش پاشد و دستش رو به سمت ات دراز کرد
_:کیم تهیونگ هستم
+ :جئون ات هستم...خوشبحتم جناب کیم
رئیس:خانم جئون بهترین طراحه پاریس و شرکت ما هستن
+ :*لبخند*
رئیس:و اقای کیم یکی از سهامدارای شرکتمون هستن و رئیس این شرکت به حساب میان...شعبه دیگه شرکتمون تو کره به دست اقای کیم اداره میشه...خب دیگه جلسه رو شروع میکنیم...توی این مدت فعالیت زیادی توی شرکت نداشتیم..و بخاطرش ضرر زیادی دیدیم...خانم جئون امیدوارم که طراحی های بینظیری انجام دادی
+ :بله...
پاشد تا درمورد طراحیاش توضیح بده..تو این مدت تهیونگ با چشای برق زده نگاش میکرد...انگشتاشو اروم روی لب پایینش میکشید و نیشخند ریزی میزد...خیلی راحت و لش روی صندلی نشسته بود...یعنی اون دختر تایپشه؟...کسیه که این همه مدت منتظرش بوده؟...بعد تموم شدن جلسه پاشد تا بره اما با ی صدای اشنا برگشت سمت میز جلسه
+ :اقای کیم
_:بله
+:از اشنایی باهاتون خوشبخت شدم
_:منم همینطور
+ :با اجازتون دیگه میرم
_:عااا...خانم جئون
+ :بله
_:وقت دارین امشب باهم شام بخوریم؟
+ :عومم..نه...متاسفم با یکی دیگه قرار شام دارم
_:اوکیه...شب خوش
+:شب خوش
بعد شرکت مستقیم به خونه ای که دوستش گرفته بود رفت...درو باز کرد و رفت داخل
÷:سلام
_:آه...سلام...چخبر؟
÷:هیچی...جلسه چطور بود؟...طراحو دیدی؟
_:بدک نبود...اره دیدم
÷:چطوریه؟
_:خوشگله
÷:هوم..بریم بار؟...خستگیتم در میره
_:باشه..اماده شو بریم
تو این فاصله سر قرارش با ویلیام رفته بود...وقتی رسید ویلیام صندلی رو براش عقب کشید و ات نشست...بعد چند ثانیه حرفاشون شروع شد
×:جلسه چطور بود؟
+:بدک نبود
×:رییس به طراحیات چی گفت؟
+:گفت مثل همیشه عالین*لبخند*
×:خوشحالم که تاییدشون کرده
+:هوم..
یکم گزشت و اخرای غذا خوردن بودن که..
ویلیام:اهم..ات...میخواستم یچیزی بهت بگم
+ :بگو
ویلیام:ات...من..........من
+ :تو چی؟
ویلیام:من دوست دارم
+:چی؟!
ویلیام:درست شنیدی
+ :*ی لبخند ارومی زد*...میشه بهم اجازه بدی تا درمورد حرفات فک کنم؟
- ۹.۴k
- ۰۳ تیر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط