{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#موکل_خطرناک_من

#موکل_خطرناک_من
#رمان_درخواستی پارت17

ویو کوک

دست‌هایم می‌لرزید. نه از ترس، نه از خستگی، بلکه از آن اضطرابی که مثل موریانه‌ها درون استخوان‌هایم رخنه کرده بود. ماشین با سرعتِ جنون‌آمیزی از خیابان‌های پرباران می‌گذشت. نامجون در سکوتِ سنگینِ جلوی ماشین نشسته بود و فقط گاهی به آینه نگاه می‌کرد.

«رسیدیم.» نامجون با صدایی که سعی می‌کرد آرام باشد اما لرزشِ پنهانی داشت، گفت.

وقتی به ساختمانِ مخفی و امنِ مربوط به سازمان رسیدیم، پاهایم لرزید. درِ واحد مراقبت را با شدت باز کردم. بوی همان ضدعفونی‌کننده و سکوتِ سنگینِ بیمارستان اینجا هم بود.

هر قدمی که به سمت اتاقِ “ات” برمی‌داشتم، انگار یک سال از عمرم کم می‌شد. وقتی دمِ در رسیدم، ایستادم. تمامِ آن مردِ خطرناک، آن جنگجویی که چند دقیقه پیش در پارکینگ با اسلحه می‌جنگید، ناگهان فرو ریخت. من فقط یک مرد بودم که داشت از دستِ تنها داراییِ زنده‌اش، می‌ترسید.

آهسته در را باز کردم.

ویو ات

صدای باز شدنِ در، مثل یک رعد در اتاقِ ساکت پیچید. با تمامِ توانم، سعی کردم سر را بلند کنم. چشم‌هایم به در خیره ماند.

او بود.

کوک.

با لباس‌های پاره و خیس، با صورتِ زخمی و چشمانِ سرخ و پُر از اشک. او شبیه یک فرشته‌ی سقوط‌کرده بود؛ زیبا، اما ویران شده.

«کوک…» نام من در گلویم گیر کرد. فقط یک ناله بود، اما او شنید.

او با سرعتِ تمام به سمت تخت دوید. وقتی کنارم رسید، حتی جرئت نکرد دستش را روی من بگذارد، انگار می‌ترسید اگر لمسم کند، مثل یک خوابِ زیبا، از هم بپاشم و ناپدید شوم.

«ات… تویی؟ واقعاً زنده‌ای؟» صدایش چنان لرزید که قلبم را تکه‌تکه کرد. او لبه‌ی تخت نشست و سرش را میان دست‌هایش گرفت و شروع کرد به گریه کردن. گریه‌هایی که از اعماقِ تمامِ آن وحشت‌ها بیرون می‌آمد.

ویو کوک

من نتوانستم خودم را کنترل کنم. دست‌هایم را به سمت او بردم، اما وقتی به زخمِ پهلویش رسیدم، با وحشت عقب کشیدم. من، که تنها هدفم محافظت از او بود، حالا می‌ترسیدم که حتی با لمس کردنش، دردش را بیشتر کنم.

«ببخشید… ببخشید که این‌طوری شد… من… من باید بیشتر مراقب می‌بودم…» با گریه می‌گفتم. تمامِ آن غرور و قدرتِ من، در برابرِ بی‌دفاع بودنِ او، خاکستر شده بود.

ات با دستِ لرزان و ضعیفش، سعی کرد دستِ من را بگیرد. تماسِ پوستِ گرمِ او با پوستِ سرد و خیسِ من، مثل یک شوکِ الکتریکی در تمام بدنم پیچید.

کوک… نگاه کن… من اینجا هستم…» او با صدای بسیار ضعیف گفت. «نمی‌خوام فرار کنی… نمی‌خوام تنها باشی…»

من خودم را روی لبه‌ی تخت خم کردم و پیشانی‌ام را به پیشانیِ او تکیه دادم. بویِ دارو و بویِ باران و بویِ او… همه با هم یکی شده بودند.

«من هیچ‌جا نمی‌رم، ات. حتی اگه دنیا بخواد من رو ازت بگیره، باید اول از روی جنازه‌ی من رد بشن. تو تنها دلیلِ من برای آدم بودن هستی. بدون تو، من فقط یک هیولای بی‌هدفم.»

ویو ات

در میانه‌ی آن گریه‌ها و اعتراف‌ها، حسی از امنیتِ عجیب به من دست داد. با اینکه زخمی بودم و بدنم درد می‌کرد، اما وقتی کوک را در آغوشم حس کردم — آرام و با احتیاط، انگار که من از شیشه‌ی ساخته شده باشم — فهمیدم که جنگِ ما تازه شروع شده است.

او از دست پلیس فرار کرده بود، او از قانون گریخته بود، اما او برای من آمده بود.

«دوستم داری؟» با تمامِ توانم پرسیدم.

کوک، در حالی که چشمانش را روی چشم‌های من می‌دوخت، با صدایی که دیگر لرزش نداشت، بلکه فقط پُر از یقین بود، گفت: «من حتی از خودم هم بیشتر دوستت دارم. و این بار، هیچ‌کس، هیچ قانون و هیچ گروهی، نمی‌تونه بین ما فاصله بندازه.

در آن لحظه‌ی سکوت و اشک، زیر نورِ ملایمِ اتاق، تمامِ دنیا برای ما متوقف شد. فقط ما بودیم، و زخمی که شاید هرگز کاملاً خوب نشود، اما یادآورِ این بود که ما با هم، از مرگ هم برگشتیم.


امیدوارم خوشتون اومده باشه ❤️‍🔥
دیدگاه ها (۲)

مرسی بابت حمایتاتون😍عاشقام ممنون🇰🇷

#ارباب‌سنگدل #پارت_21کوک با صدایی سرد گفت : بیا اینجا همین...

پرسه در جنگل.... شب...بعد از اینکه هر دو کتابشان را بستند......

مرد بی رحم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط