Psychic lover74🖤
Psychic lover74🖤
سونا:هیی اوپا حوصلم سر رفت.
شوگا:الان میگی چیکار کنم؟
سونا:نمیدونم
شوگا:دیگه بهت چیزی نگفت؟
سونا:اومم اونشب بهم درخواست رابطه داد
شوگا:دوست پسرته؟
سونا:رابطه ی جنسـ…
شوگا:چی(داد)تو الان باید بگی؟اره؟
سونا:اوپا خجالت کشیدم خوب،بعدش
من که قبول نکردم.
شوگا:اگه قبول میکردی خودم انقدر میکردمت
که دیگه رحم نداشته باشی اصن.
سونا:اوپپا(با خجالت سرش رو انداخت پایین)
شوگا:برو تو اتاقت و تا نگفتم پایین نیا.
سونا سرش و پایین انداخت و به سمت اتاقش
رفت.نمیدونست چرا ولی اون تو این سن هم
از داداشش حساب میبرد.از حرفش خیلی
خجالت کشید.واقعا حرفی برای گفتن نداشت.
اما شاید شوگا هم خیلی عصبی شده باشه.
خوب تنها کسی که داشت اون بود.
۱۰دقیقه بعد:
شوگا:سونااایااااا
سونا:بلههه اوپاااا
شوگا:بیا بیرون از اتاقت.
سونا از اتاقش اومد بیرون.
شوگا:ناهار خوردی؟
سونا:اره
شوگا:خوبه…اونجا جی میخوردی
سونا:عمارت جونگکوک خوب بود خودم غذا درست میکردم،اما اونجا روزی یک وعده یک مقدار کم غذا میاوردن و من باید عادت میکردم.الان نمیتونم بیشتر از یک وعده غذا بخورم!
شوگا:هوففف.
سونا:اومم میگم بریم بیرون؟
شوگا:باشه بریم.برو حاظر شو
سونا:صبر کن
سونا کمی آرایش کرد و لباسش رو با لباس
بیرونی عوض کرد.تصمیم گرفت ماسک
نزنه چون با یونگی در امان بود.ولی هنوز
تموم نشده.تموم شد؟شاید…نهشاید اره.
تو ذهن کوک چی میگذره؟شاید جواب
اینکه رانگ چجوری مرد هم بده.
“جونگکوک”
وقتی به سمت بالکن رفتم اونم پشت
سرم داشت میومد اومد.
وقتی وایسادم نگاش کردم دیدم که
تفنگ خودم رو به سمت خودم گرفته و
میخواد بهم شلیک کنه.چه چیزا
هه تا حالا کسی من و با چیزی که صاحبش
خودم هستم نکشته.البته هیچ
ترسی نداشتم.نه از مرگ نه از زنده بودن.
ولی مطمئن بودم زنده میمونم.
چون اون تفنگ تیرش تموم شد
من فقط سه تا تیر داخلش گذاشتم.شاید بگین من چجوری
از پس این همه نگهبان بر اومدم مگه فیلم
هندیه؟باید بگم اره…هندیه…اما تو سئول
اتفاق افتاده..خوب نه راستش بیشتر اونها هنوز فکر میکردن اونجا کار میکنم.ماشه رو کشید و شلیک کرد.
اما…هیچ تیری نبود که بخواد من و به جهنم
بفرسته!وقتی دید اینجوری شد یعنی
خیلی واضحه میشد ترس رو تو چشماش
حس کرد.بدون ترس رفتم جلو…رفتم جلو…
رفتم جلو تا تفنگ جلوی سینم قرار گرفت.
تفنگ رو خیلی راحت از دستش گرفتم.چون
انگار تو شک بود و حواسش نبود.
بهم نگاه کرد که تفنگ و انداختم پایین.
قانون اون احمق این بود که تو مکان
شخصی نباید تفنگ و چاقو وجود داشته باشه.
هه اگر این فکر مسخره نبود زنده میموند.
سونا:هیی اوپا حوصلم سر رفت.
شوگا:الان میگی چیکار کنم؟
سونا:نمیدونم
شوگا:دیگه بهت چیزی نگفت؟
سونا:اومم اونشب بهم درخواست رابطه داد
شوگا:دوست پسرته؟
سونا:رابطه ی جنسـ…
شوگا:چی(داد)تو الان باید بگی؟اره؟
سونا:اوپا خجالت کشیدم خوب،بعدش
من که قبول نکردم.
شوگا:اگه قبول میکردی خودم انقدر میکردمت
که دیگه رحم نداشته باشی اصن.
سونا:اوپپا(با خجالت سرش رو انداخت پایین)
شوگا:برو تو اتاقت و تا نگفتم پایین نیا.
سونا سرش و پایین انداخت و به سمت اتاقش
رفت.نمیدونست چرا ولی اون تو این سن هم
از داداشش حساب میبرد.از حرفش خیلی
خجالت کشید.واقعا حرفی برای گفتن نداشت.
اما شاید شوگا هم خیلی عصبی شده باشه.
خوب تنها کسی که داشت اون بود.
۱۰دقیقه بعد:
شوگا:سونااایااااا
سونا:بلههه اوپاااا
شوگا:بیا بیرون از اتاقت.
سونا از اتاقش اومد بیرون.
شوگا:ناهار خوردی؟
سونا:اره
شوگا:خوبه…اونجا جی میخوردی
سونا:عمارت جونگکوک خوب بود خودم غذا درست میکردم،اما اونجا روزی یک وعده یک مقدار کم غذا میاوردن و من باید عادت میکردم.الان نمیتونم بیشتر از یک وعده غذا بخورم!
شوگا:هوففف.
سونا:اومم میگم بریم بیرون؟
شوگا:باشه بریم.برو حاظر شو
سونا:صبر کن
سونا کمی آرایش کرد و لباسش رو با لباس
بیرونی عوض کرد.تصمیم گرفت ماسک
نزنه چون با یونگی در امان بود.ولی هنوز
تموم نشده.تموم شد؟شاید…نهشاید اره.
تو ذهن کوک چی میگذره؟شاید جواب
اینکه رانگ چجوری مرد هم بده.
“جونگکوک”
وقتی به سمت بالکن رفتم اونم پشت
سرم داشت میومد اومد.
وقتی وایسادم نگاش کردم دیدم که
تفنگ خودم رو به سمت خودم گرفته و
میخواد بهم شلیک کنه.چه چیزا
هه تا حالا کسی من و با چیزی که صاحبش
خودم هستم نکشته.البته هیچ
ترسی نداشتم.نه از مرگ نه از زنده بودن.
ولی مطمئن بودم زنده میمونم.
چون اون تفنگ تیرش تموم شد
من فقط سه تا تیر داخلش گذاشتم.شاید بگین من چجوری
از پس این همه نگهبان بر اومدم مگه فیلم
هندیه؟باید بگم اره…هندیه…اما تو سئول
اتفاق افتاده..خوب نه راستش بیشتر اونها هنوز فکر میکردن اونجا کار میکنم.ماشه رو کشید و شلیک کرد.
اما…هیچ تیری نبود که بخواد من و به جهنم
بفرسته!وقتی دید اینجوری شد یعنی
خیلی واضحه میشد ترس رو تو چشماش
حس کرد.بدون ترس رفتم جلو…رفتم جلو…
رفتم جلو تا تفنگ جلوی سینم قرار گرفت.
تفنگ رو خیلی راحت از دستش گرفتم.چون
انگار تو شک بود و حواسش نبود.
بهم نگاه کرد که تفنگ و انداختم پایین.
قانون اون احمق این بود که تو مکان
شخصی نباید تفنگ و چاقو وجود داشته باشه.
هه اگر این فکر مسخره نبود زنده میموند.
- ۱۴.۶k
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط