I loved be angel
I loved be angel
PART 4
اسلاید اول . ا/ت
اسلاید دوم . یورا
اسلاید سوم. تهیونگ
اسلاید چهارم. سونگبین
ا/ت . بدبخت شدم.... ( یه نگاهی به مرد بیمار کرد ...
چرا اون کار رو کردی؟ میدونستی اگه چیزیت میشد من بدبخت میشدم ؟
مرد بیمار بی تفاوت به ا/ت پشتش رو بهش کرد و دراز کشید ...
ا/ت . هعی...
ادمین . ا/ت. باکس قرص ها رو برداشت و رفت و سرجاشون گذاشت و قرص بیمار ۳۴۵ رو برداشت و به سمت اتاقش رفت...
ا/ت . آروم دستگیره در رو گرفت و در رو باز کرد و آروم و بی سر صدا وارد اتاق شد اما در کمال تعجب هیچ کس اونجا نبود ...
ا/ت از اینکه مرد نبود بیشتر ترسید چون اگه اینم می افتاد گردنش به معنای واقعی بدبخت میشد....
ا/ت چند قدم جلو تر رفت که حس کرد کسی پشت سرشه..
ترسید و خواست برگرده و پشتش رو نگاه کنه اما برای یه لحظه با خودش گفت اگه برگردم و بهش نگاه کنم میفهمه ازش میترسم ...
برای همین بیخیال بدون اینکه شک کنه به سمت پاتختی رفت و قرص رو گذاشت روی میز و یه لیوان آب ریخت و برای اینکه ترسش بخوابه یه نفس عمیق کشید و لبخند کوچکی زد و برگشت سمت مردی که مطمن بود پشت سرش ایستاده....
ا/ت . سلام آقا....قرص هاتون رو آوردم ( لبخند کوچکی زد که ترسشو پنهان کنه
مرد. تو کی هستی ؟ ( سرد و جدی
ا/ت. من لیم ا/ت هستم پزشک جدیدتون ...
مرد . گمشو بیرون ..
ا/ت . منم از اشناییتون خوشبختم ( لبخند
مرد. ابروش بالا رفت .... فکر کنم گوشات مشکل داره گفتم گمشو بیرون تا نکشتمت ...
ا/ت . نه آقا گوشای من مشکل نداره خیالتون راحت ..... وقتی قرصتون رو خورید من از اینجا میرم....
مرد . نمیخورم توام گم میشی بیرون ...
ا/ت . متاسفانه من به عنوان پزشک شما مسئولم..و تا زمانی که قرصتون رو نخورید نمیتونم برم....
مرد. گلوی ا/ت رو گرفت و فشار داد... توی نیم وجبی داری برای من نایین تکلیف میکنی ؟ ... ( عصبی
ا/ت . سعی کرد دست مرد رو پس بزنه اما زورش نمی رسید و مدام میگفت ولم کن..
مرد. محکم تر گلوی ا/ت رو فشار داد تا حدی که ا/ت به نفس زدن افتاد...
ادامه دارد.......
#تابع_قوانین_ویسگون
PART 4
اسلاید اول . ا/ت
اسلاید دوم . یورا
اسلاید سوم. تهیونگ
اسلاید چهارم. سونگبین
ا/ت . بدبخت شدم.... ( یه نگاهی به مرد بیمار کرد ...
چرا اون کار رو کردی؟ میدونستی اگه چیزیت میشد من بدبخت میشدم ؟
مرد بیمار بی تفاوت به ا/ت پشتش رو بهش کرد و دراز کشید ...
ا/ت . هعی...
ادمین . ا/ت. باکس قرص ها رو برداشت و رفت و سرجاشون گذاشت و قرص بیمار ۳۴۵ رو برداشت و به سمت اتاقش رفت...
ا/ت . آروم دستگیره در رو گرفت و در رو باز کرد و آروم و بی سر صدا وارد اتاق شد اما در کمال تعجب هیچ کس اونجا نبود ...
ا/ت از اینکه مرد نبود بیشتر ترسید چون اگه اینم می افتاد گردنش به معنای واقعی بدبخت میشد....
ا/ت چند قدم جلو تر رفت که حس کرد کسی پشت سرشه..
ترسید و خواست برگرده و پشتش رو نگاه کنه اما برای یه لحظه با خودش گفت اگه برگردم و بهش نگاه کنم میفهمه ازش میترسم ...
برای همین بیخیال بدون اینکه شک کنه به سمت پاتختی رفت و قرص رو گذاشت روی میز و یه لیوان آب ریخت و برای اینکه ترسش بخوابه یه نفس عمیق کشید و لبخند کوچکی زد و برگشت سمت مردی که مطمن بود پشت سرش ایستاده....
ا/ت . سلام آقا....قرص هاتون رو آوردم ( لبخند کوچکی زد که ترسشو پنهان کنه
مرد. تو کی هستی ؟ ( سرد و جدی
ا/ت. من لیم ا/ت هستم پزشک جدیدتون ...
مرد . گمشو بیرون ..
ا/ت . منم از اشناییتون خوشبختم ( لبخند
مرد. ابروش بالا رفت .... فکر کنم گوشات مشکل داره گفتم گمشو بیرون تا نکشتمت ...
ا/ت . نه آقا گوشای من مشکل نداره خیالتون راحت ..... وقتی قرصتون رو خورید من از اینجا میرم....
مرد . نمیخورم توام گم میشی بیرون ...
ا/ت . متاسفانه من به عنوان پزشک شما مسئولم..و تا زمانی که قرصتون رو نخورید نمیتونم برم....
مرد. گلوی ا/ت رو گرفت و فشار داد... توی نیم وجبی داری برای من نایین تکلیف میکنی ؟ ... ( عصبی
ا/ت . سعی کرد دست مرد رو پس بزنه اما زورش نمی رسید و مدام میگفت ولم کن..
مرد. محکم تر گلوی ا/ت رو فشار داد تا حدی که ا/ت به نفس زدن افتاد...
ادامه دارد.......
#تابع_قوانین_ویسگون
- ۳۳.۸k
- ۲۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط