پارت ۱۷
پارت ۱۷
زمان برای چند ثانیه کامل ایستاد.
دستم ناخودآگاه روی مچش نشست.
گرم بود.
واقعی بود.
و قلب من رسماً داشت دیوونه میشد.
جونگکوک هنوز اونقدر نزدیک بود که بوی عطر تلخش دورم پیچیده بود.
و اون نگاه…
خدای من، اون نگاه.
انگار تمام اون سردی همیشگی برای چند ثانیه کنار رفته بود.
فقط مونده بود خودش.
خسته.
تنها.
و یه جوری… وابسته.
نمیدونستم باید چی بگم.
برای همین طبق عادت، فرار کردم سمت شوخی.
+:
— اینا رو به همه دخترا میگی یا من ویژهم؟
جونگکوک خیلی آروم نگام کرد.
و بدون حتی یه ذره مکث گفت:
-:
— تو زیادی ویژهای.
قلبم.
رسماً.
خاک شد.
جیوو از اونور زیر لب گفت:
*:
— من دیگه اینجا اضافیم.
+:
— جیوو قسم میخورم—
ولی قبل اینکه جملهمو تموم کنم، جونگکوک خیلی آروم خندید.
و لعنتی…
اون صدا مستقیم میرفت توی قلب آدم.
مینهو که هنوز کنار در ایستاده بود، نگاه کوتاهی به جونگکوک انداخت.
(/):
— باید بریم.
همون لحظه اون فضای نرم بینمون یه ذره شکست.
جونگکوک اخماش خیلی کم رفت تو هم.
انگار یادش افتاد واقعیت بیرون این کافه هنوز منتظرشه.
و من از اون تغییر متنفر بودم.
از اینکه هر بار مجبور میشد برگرده به همون آدم خطرناک.
جونگکوک آروم ازم فاصله گرفت.
ولی نگاهش هنوز روم بود.
+:
— این بار دیگه واقعاً میری؟
-:
— باید برم.
نمیدونستم چرا دلم گرفت.
اونقدر واضح که حتی خودمم تعجب کردم.
سعی کردم عادی رفتار کنم.
+:
— خب…
سعی کن کسیو نکشی.
گوشه لبش خیلی کم بالا رفت.
-:
— قول نمیدم.
اخم کردم.
+:
— جونگکوک.
این بار لحنم واقعاً نگران بود.
و اون فوراً فهمید.
چون نگاهش نرم شد.
بعد خیلی آروم گفت:
-:
— برای تو سعی میکنم.
لعنتی.
این مرد یه روز باعث سکته من میشد.
مینهو زیر لب سرفهای کرد.
(/):
— من هنوز اینجام.
+:
— متاسفم که باید این صحنهها رو ببینی.
برای اولین بار، خیلی خیلی کم ته لب مینهو بالا رفت.
و من رسماً شوکه شدم.
جونگکوک رفت سمت در.
ولی درست قبل بیرون رفتن، برگشت سمتم.
چند ثانیه فقط نگام کرد.
بعد آروم گفت:
-:
— امشب دیر وقت بیدار نمون.
پلک زدم.
+:
— ببخشید؟!
-:
— دیشب ساعت سه آنلاین بودی.
چشمام گرد شد.
+:
— تو استاکرم میکنی؟!
این بار واضحتر خندید.
واقعاً خندید.
و خدای من…
اون خنده انقدر قشنگ بود که قلبمو درد آورد.
جونگکوک سرشو خیلی کم تکون داد.
-:
— شب بخیر ا/ت.
و بعد رفت.
در کافه بسته شد.
و من هنوز همونجا خشکم زده بود.
جیوو آروم اومد کنارم.
چند ثانیه بهم خیره شد.
بعد خیلی جدی گفت:
*:
— تو بدبخت شدی.
لبمو گاز گرفتم.
و آروم زیر لب گفتم:
+:
— فکر کنم آره.
زمان برای چند ثانیه کامل ایستاد.
دستم ناخودآگاه روی مچش نشست.
گرم بود.
واقعی بود.
و قلب من رسماً داشت دیوونه میشد.
جونگکوک هنوز اونقدر نزدیک بود که بوی عطر تلخش دورم پیچیده بود.
و اون نگاه…
خدای من، اون نگاه.
انگار تمام اون سردی همیشگی برای چند ثانیه کنار رفته بود.
فقط مونده بود خودش.
خسته.
تنها.
و یه جوری… وابسته.
نمیدونستم باید چی بگم.
برای همین طبق عادت، فرار کردم سمت شوخی.
+:
— اینا رو به همه دخترا میگی یا من ویژهم؟
جونگکوک خیلی آروم نگام کرد.
و بدون حتی یه ذره مکث گفت:
-:
— تو زیادی ویژهای.
قلبم.
رسماً.
خاک شد.
جیوو از اونور زیر لب گفت:
*:
— من دیگه اینجا اضافیم.
+:
— جیوو قسم میخورم—
ولی قبل اینکه جملهمو تموم کنم، جونگکوک خیلی آروم خندید.
و لعنتی…
اون صدا مستقیم میرفت توی قلب آدم.
مینهو که هنوز کنار در ایستاده بود، نگاه کوتاهی به جونگکوک انداخت.
(/):
— باید بریم.
همون لحظه اون فضای نرم بینمون یه ذره شکست.
جونگکوک اخماش خیلی کم رفت تو هم.
انگار یادش افتاد واقعیت بیرون این کافه هنوز منتظرشه.
و من از اون تغییر متنفر بودم.
از اینکه هر بار مجبور میشد برگرده به همون آدم خطرناک.
جونگکوک آروم ازم فاصله گرفت.
ولی نگاهش هنوز روم بود.
+:
— این بار دیگه واقعاً میری؟
-:
— باید برم.
نمیدونستم چرا دلم گرفت.
اونقدر واضح که حتی خودمم تعجب کردم.
سعی کردم عادی رفتار کنم.
+:
— خب…
سعی کن کسیو نکشی.
گوشه لبش خیلی کم بالا رفت.
-:
— قول نمیدم.
اخم کردم.
+:
— جونگکوک.
این بار لحنم واقعاً نگران بود.
و اون فوراً فهمید.
چون نگاهش نرم شد.
بعد خیلی آروم گفت:
-:
— برای تو سعی میکنم.
لعنتی.
این مرد یه روز باعث سکته من میشد.
مینهو زیر لب سرفهای کرد.
(/):
— من هنوز اینجام.
+:
— متاسفم که باید این صحنهها رو ببینی.
برای اولین بار، خیلی خیلی کم ته لب مینهو بالا رفت.
و من رسماً شوکه شدم.
جونگکوک رفت سمت در.
ولی درست قبل بیرون رفتن، برگشت سمتم.
چند ثانیه فقط نگام کرد.
بعد آروم گفت:
-:
— امشب دیر وقت بیدار نمون.
پلک زدم.
+:
— ببخشید؟!
-:
— دیشب ساعت سه آنلاین بودی.
چشمام گرد شد.
+:
— تو استاکرم میکنی؟!
این بار واضحتر خندید.
واقعاً خندید.
و خدای من…
اون خنده انقدر قشنگ بود که قلبمو درد آورد.
جونگکوک سرشو خیلی کم تکون داد.
-:
— شب بخیر ا/ت.
و بعد رفت.
در کافه بسته شد.
و من هنوز همونجا خشکم زده بود.
جیوو آروم اومد کنارم.
چند ثانیه بهم خیره شد.
بعد خیلی جدی گفت:
*:
— تو بدبخت شدی.
لبمو گاز گرفتم.
و آروم زیر لب گفتم:
+:
— فکر کنم آره.
- ۶۶
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط