{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به شب رسیده ام و ماه در بساطم نیست

به شب رسیده ام و ماه در بساطم نیست
بگو به آینه ها آه در بساطم نیست

به چاه زندگی افتادم و طنابی که
مرا در آورد از چاه ، دربساطم نیست

سلاح جنگ ندارم زمن مترس ای زاغ
مترسکم! که بجز کاه در بساطم نیست

مرا ز شادی خود شاد کن که من چیزی
بجزهمین غم جانکاه در بساطم نیست

اشاره می کنی از آن سر جهان به سفر
مرا که توشه ی این راه در بساطم نیست

بگو به آینه ها روی بر نگردانند
بگو به آینه ها آه در بساطم نیست
دیدگاه ها (۱)

به شب رسیده ام و ماه در بساطم نیستبگو به آینه ها آه در بساطم...

به شب رسیده ام و ماه در بساطم نیستبگو به آینه ها آه در بساطم...

به شب رسیده ام و ماه در بساطم نیستبگو به آینه ها آه در بساطم...

به شب رسیده ام و ماه در بساطم نیستبگو به آینه ها آه در بساطم...

‌به شانه ام بکشم بعد تو غمی جانکاههمین که دست من از زلف تو ش...

تقديم به ام البنين سرسيده قافله و چشم هاي تر داردبراي ام بن...

مهدی شریفی شادفر شاعر سنقری

آی مردم به گمانم که غلط آمده ایم راه را برگردیم جاده از ن...

============آمدم مجلس ترحیم خودم، همه را می دیدمهمه آنها که ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط