{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به شب رسیده ام و ماه در بساطم نیست

به شب رسیده ام و ماه در بساطم نیست

بگو به آینه ها آه در بساطم نیست


 به چاه زندگی افتادم و طنابی که

 مرا در آورد از چاه ، دربساطم نیست


 سلاح جنگ ندارم زمن مترس ای زاغ

مترسکم! که بجز کاه در بساطم نیست


به کیش و ماتی خود هرچه مهره داشته ام

به صفحه چیده ام و شاه در بساطم نیست


مرا ز شادی خود شاد کن که من چیزی

بجزهمین غم جانکاه در بساطم نیست


 اشاره می کنی از آن سر جهان به سفر

مرا که توشه ی این راه در بساطم نیست


بگو به آینه ها روی بر نگردانند

بگو به آینه ها آه در بساطم نیست

 


#عاشقانه ...
دیدگاه ها (۱)

اگرچه از تو هزاران سخن بجا ماندهسکوت بوده هر آنچه زمن بجا ما...

قرار بود که ما راهمان به هم بخوردکه سر نوشت دو تا بی نشان به...

گرفتی آسمانم را به جایش پر به من دادی  ز  من یک غم گرفتی صد ...

یک بوسه بس است از لب سوزان تو ما را تا آب کند این دل یخ بسته...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط