کیسمارکهای دردناک میذاشت و داشت میومد پایینتر کتمو با بیرحمی کشید و از تنم ...
𝓗𝓪𝓻𝓭-𝓮𝓪𝓻𝓷𝓮𝓭 𝓵𝓸𝓿𝓮
𝓟𝓪𝓻𝓽 𝟓
کیسمارکهای دردناک میذاشت و داشت میومد پایینتر… کتمو با بیرحمی کشید و از تنم درآورد که یــــهو در با شدت باز شد و…
فلشبک به زنداداش ا/ت (جیا):
دیدم یونگی خیلی نامحسوس ا/ت رو فرستاد خونهی اون هان عوضی… اونم تنها! شک برم داشت. ازش بعید نبود… حس میکردم ا/ت رو تو قمار باخته.
سریع لباسامو پوشیدم و دویدم سمت تهیونگ. با نفسنفس خودمو رسوندم بهش:
– تهیونگ… تهیونگ! (نفسنفس) یونگی… ا/ت رو فرستاد خونهی هان. فکر کنم تو قمار ا/ت رو باخته…
ویو تهیونگ:
همین که جیا گفت یونگی اون عوضی ا/ت رو تو قمار باخته، داغ کردم! نفهمیدم چطوری پام رسید دم خونهی هان.
جلوی در پر بادیگارد بود… از دیوار پریدم توی حیاط. رسیدم دم درخونه، کوبیدم به در… هیچکس جواب نداد.
ولی صدای جیغهای ا/ت میپیچید تو کل خونه…
– جیــــــــغغغ… کمکککککک! یکی منو نجات بدهههه! جیــــــغغغ…
خونم به جوش اومده بود. سه ضربهی محکم زدم و درو شکوندم، پریدم داخل. دویدم طبقه بالا… صدای ا/ت از یکی از اتاقا میومد.
چفت درو گرفتم، تکون نخورده بود. با یه ضربه درو شکوندم…
همون لحظه دنیا دور سرم چرخید… هان افتاده بود روی ا/ت رو تخت.
دیگه هیچی نفهمیدم! فقط میدونم هان بلند شد، با خشم اومد سمتم. چاقوشو از جیبش کشید بیرون، گرفت جلو صورتم.
ا/ت با گریه و هقهق جیغ زد:
– تهیونگگگ! (هق) مواظب باش… چاقو… (هق هق)
هان وحشیانه حمله کرد. چاقو رو چرخوند سمتم. جاخالی دادم. دوباره اومد، این بار دوتا دستاشو گرفتم. اون فشار میداد، من فشار میدادم. باهم میچرخیدیم دور اتاق، صداهای خفهی نفسهامون کل اتاقو پر کرده بود.
یه لحظه دستمو محکمتر فشار دادم، زورمو جمع کردم… هان با صورت پر از نفرت عقب رفت… و یهو…
چاقو صاف نشست وسط قلبش.
یخ زدم… هان با چشمای گرد شده نگام کرد… بعد با صدای خفه افتاد زمین.
یه نگاه به اون انداختم… بعد یه نگاه به ا/ت… که با صورت پر از اشک و ترس، زبونش بند اومده بود.
سریع دویدم سمتش. دستشو گرفتم.
– بیا… باید بریم.
با اون حال داغونش کشیدمش بیرون. از عمارت زدیم بیرون، دویدیم سمت تاریکی شب…
رفتیم خونهی عموم…
ادامه دارد...
بچه ها میخوام شرط بزارم
❤️ 𝟣𝟦 𝓁𝒾𝓀𝑒𝓈
💬 𝟣𝟦 𝒸𝑜𝓂𝓂𝑒𝓃𝓉𝓈
𝓟𝓪𝓻𝓽 𝟓
کیسمارکهای دردناک میذاشت و داشت میومد پایینتر… کتمو با بیرحمی کشید و از تنم درآورد که یــــهو در با شدت باز شد و…
فلشبک به زنداداش ا/ت (جیا):
دیدم یونگی خیلی نامحسوس ا/ت رو فرستاد خونهی اون هان عوضی… اونم تنها! شک برم داشت. ازش بعید نبود… حس میکردم ا/ت رو تو قمار باخته.
سریع لباسامو پوشیدم و دویدم سمت تهیونگ. با نفسنفس خودمو رسوندم بهش:
– تهیونگ… تهیونگ! (نفسنفس) یونگی… ا/ت رو فرستاد خونهی هان. فکر کنم تو قمار ا/ت رو باخته…
ویو تهیونگ:
همین که جیا گفت یونگی اون عوضی ا/ت رو تو قمار باخته، داغ کردم! نفهمیدم چطوری پام رسید دم خونهی هان.
جلوی در پر بادیگارد بود… از دیوار پریدم توی حیاط. رسیدم دم درخونه، کوبیدم به در… هیچکس جواب نداد.
ولی صدای جیغهای ا/ت میپیچید تو کل خونه…
– جیــــــــغغغ… کمکککککک! یکی منو نجات بدهههه! جیــــــغغغ…
خونم به جوش اومده بود. سه ضربهی محکم زدم و درو شکوندم، پریدم داخل. دویدم طبقه بالا… صدای ا/ت از یکی از اتاقا میومد.
چفت درو گرفتم، تکون نخورده بود. با یه ضربه درو شکوندم…
همون لحظه دنیا دور سرم چرخید… هان افتاده بود روی ا/ت رو تخت.
دیگه هیچی نفهمیدم! فقط میدونم هان بلند شد، با خشم اومد سمتم. چاقوشو از جیبش کشید بیرون، گرفت جلو صورتم.
ا/ت با گریه و هقهق جیغ زد:
– تهیونگگگ! (هق) مواظب باش… چاقو… (هق هق)
هان وحشیانه حمله کرد. چاقو رو چرخوند سمتم. جاخالی دادم. دوباره اومد، این بار دوتا دستاشو گرفتم. اون فشار میداد، من فشار میدادم. باهم میچرخیدیم دور اتاق، صداهای خفهی نفسهامون کل اتاقو پر کرده بود.
یه لحظه دستمو محکمتر فشار دادم، زورمو جمع کردم… هان با صورت پر از نفرت عقب رفت… و یهو…
چاقو صاف نشست وسط قلبش.
یخ زدم… هان با چشمای گرد شده نگام کرد… بعد با صدای خفه افتاد زمین.
یه نگاه به اون انداختم… بعد یه نگاه به ا/ت… که با صورت پر از اشک و ترس، زبونش بند اومده بود.
سریع دویدم سمتش. دستشو گرفتم.
– بیا… باید بریم.
با اون حال داغونش کشیدمش بیرون. از عمارت زدیم بیرون، دویدیم سمت تاریکی شب…
رفتیم خونهی عموم…
ادامه دارد...
بچه ها میخوام شرط بزارم
❤️ 𝟣𝟦 𝓁𝒾𝓀𝑒𝓈
💬 𝟣𝟦 𝒸𝑜𝓂𝓂𝑒𝓃𝓉𝓈
- ۱۷.۵k
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط