ویو ات
𝓗𝓪𝓻𝓭-𝓮𝓪𝓻𝓷𝓮𝓭 𝓵𝓸𝓿𝓮
𝓟𝓪𝓻𝓽 𝟕
ویو ا/ت
بعد از چند ساعت توی راه بودن، بالاخره رسیدیم سئول… بزرگ بود، شلوغ بود، چراغا همه جا میدرخشیدن، ولی ما مرکز شهر نبودیم؛ یه جای خیلی پایینتر و دربوداغونتر بودیم.
دست توی دست تهیونگ داشتم قدم میزدم که یهو یه پسر بچه حدود ۱۴ ساله با لباسای کهنه و موهای ژولیده خورد بهمون. با عجله گفت:
– ببخشید… ببخشید… معذرت میخوام…
و دوید رفت.
چیزی نگفتم… اما یههو شکمم قار و قور کرد 🤦♀️ تهیونگ با لبخند نگام کرد:
– خانمم، بریم یه چیزی بخوریم.
ا/ت: نه بابا… گشنم نیس.
که دوباره شکمم بلند قاروقور کرد. 😭
ته: آره معلومه که نیسی! بیا، پاشو بریم. به فکر جیب منم نباش.
خلاصه رفتیم یه رستوران کوچیک کنار خیابون. نشستیم سر میز. تهیونگ رامیون و دوکبوکی سفارش داد، به اضافه چندتا چیز کوچیک مثل کیمچی. خوردیم… بعدشم حسابی دلم گرم شد.
نوبت حساب شد. تهیونگ رفت پول بده… جیب راستشو گشت، بعد جیب چپ… بعد پشتشو… هرچی گشت پولها نبود! 😳
ته: چ… چی؟ پولام کو؟
منم شوکه. همینطوری مات نگاش میکردم. یه دفعه تو ذهنم برق زد.
ا/ت و ته (همزمان): اون بچهه…!
اشکم داشت درمیومد.
ا/ت: هعییی زندگی… حالا چیکار کنیم؟
صاحب رستوران (یه اجوما مهربون) اومد جلو.
اجوما: اشکالی نداره جوونا. ایندفعه حساب با من. ولی مواظب باشین، این محله پر از دزده.
نگاهش مهربون بود. انگار دلش برای ما سوخته بود. کلی تشکر کردیم.
بعد از اون، راه افتادیم سمت جایی که عمو گفته بود برای شناسنامههای جعلی. یه مرد میانسال با عینک تهاستکانی اونجا بود. تهیونگ پول داد (از اونایی که عمو داده بود) و مرد خیلی سریع دوتا شناسنامه جعلی آماده کرد. همون موقع گذاشت دستمون.
وقتی تهیونگ شناسنامهها رو گرفت و نگاه کرد، یه نفس عمیق کشید. انگار برای اولین بار بعد اون شب لعنتی یه کم احساس امنیت کرد.
منم از کنارش دستشو فشار دادم و گفتم:
– حالا واقعا شدیم زن و شوهر فراری، نه؟ 😅
تهیونگ خندید… ولی پشت اون خنده، استرس موج میزد.
ادامه دارد...
𝓟𝓪𝓻𝓽 𝟕
ویو ا/ت
بعد از چند ساعت توی راه بودن، بالاخره رسیدیم سئول… بزرگ بود، شلوغ بود، چراغا همه جا میدرخشیدن، ولی ما مرکز شهر نبودیم؛ یه جای خیلی پایینتر و دربوداغونتر بودیم.
دست توی دست تهیونگ داشتم قدم میزدم که یهو یه پسر بچه حدود ۱۴ ساله با لباسای کهنه و موهای ژولیده خورد بهمون. با عجله گفت:
– ببخشید… ببخشید… معذرت میخوام…
و دوید رفت.
چیزی نگفتم… اما یههو شکمم قار و قور کرد 🤦♀️ تهیونگ با لبخند نگام کرد:
– خانمم، بریم یه چیزی بخوریم.
ا/ت: نه بابا… گشنم نیس.
که دوباره شکمم بلند قاروقور کرد. 😭
ته: آره معلومه که نیسی! بیا، پاشو بریم. به فکر جیب منم نباش.
خلاصه رفتیم یه رستوران کوچیک کنار خیابون. نشستیم سر میز. تهیونگ رامیون و دوکبوکی سفارش داد، به اضافه چندتا چیز کوچیک مثل کیمچی. خوردیم… بعدشم حسابی دلم گرم شد.
نوبت حساب شد. تهیونگ رفت پول بده… جیب راستشو گشت، بعد جیب چپ… بعد پشتشو… هرچی گشت پولها نبود! 😳
ته: چ… چی؟ پولام کو؟
منم شوکه. همینطوری مات نگاش میکردم. یه دفعه تو ذهنم برق زد.
ا/ت و ته (همزمان): اون بچهه…!
اشکم داشت درمیومد.
ا/ت: هعییی زندگی… حالا چیکار کنیم؟
صاحب رستوران (یه اجوما مهربون) اومد جلو.
اجوما: اشکالی نداره جوونا. ایندفعه حساب با من. ولی مواظب باشین، این محله پر از دزده.
نگاهش مهربون بود. انگار دلش برای ما سوخته بود. کلی تشکر کردیم.
بعد از اون، راه افتادیم سمت جایی که عمو گفته بود برای شناسنامههای جعلی. یه مرد میانسال با عینک تهاستکانی اونجا بود. تهیونگ پول داد (از اونایی که عمو داده بود) و مرد خیلی سریع دوتا شناسنامه جعلی آماده کرد. همون موقع گذاشت دستمون.
وقتی تهیونگ شناسنامهها رو گرفت و نگاه کرد، یه نفس عمیق کشید. انگار برای اولین بار بعد اون شب لعنتی یه کم احساس امنیت کرد.
منم از کنارش دستشو فشار دادم و گفتم:
– حالا واقعا شدیم زن و شوهر فراری، نه؟ 😅
تهیونگ خندید… ولی پشت اون خنده، استرس موج میزد.
ادامه دارد...
- ۷.۷k
- ۱۷ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط