با ات رسیدیم خونهی عموم عموم و زنعموم با نگرانی به ما خیره شدن

𝓗𝓪𝓻𝓭-𝓮𝓪𝓻𝓷𝓮𝓭 𝓵𝓸𝓿𝓮
𝓟𝓪𝓻𝓽 𝟔




با ا/ت رسیدیم خونه‌ی عموم. عموم و زن‌عموم با نگرانی به ما خیره شدن.
ز/ت: این چه وضعیه؟ 😰 ا/ت… چرا این‌جوری شدی؟ چی شده؟


ع/ت: زن… بذار یه نفس بکشن، بعد خودشون میگن. بیاین تو، تعریف کنین ببینم.



با ا/ت وارد شدیم. زن‌عموم اونو بغل کرد و سعی می‌کرد آرومش کنه. منم رفتم تو اتاق با عمو.



ته: عمو… من… من یکیو کشتم… (نفس‌نفس) هانو کشتم…
ع/ت: چی؟؟؟ 🤯 … (چند لحظه سکوت) … باشه. الان وقت دستپاچگی نیست. اول باید آروم باشی. یه راه دارم…
(مکث کرد)


– با اولین اتوبوس برو سئول. اونجا بزرگه، سخت‌تر پیدات می‌کنن. چند وقت بمونی، بعدش قاچاقی از کشور می‌ری بیرون. یه دوست دارم شناسنامه جعلی درست می‌کنه. رسیدی سئول، ازش بگیر. اینم پول. زود وسایلتو جمع کن، وقت نداریم…



با سر تأیید کردم. رفتم بیرون. ا/ت رو دیدم روی مبل خوابیده… خسته، با صورت پر از اشک. نتونستم بیدارش کنم. فقط پیشونیشو آروم بوسیدم و زمزمه کردم:
– منو ببخش عشقم… خداحافظ.



بعدش راه افتادم سمت ایستگاه.




ز/ت: دخترم! حالت خوبه؟ 😟
ا/ت (با بغض): تهیونگ… تهیونگ کجاست؟!
ز/ت: شرمنده‌م عزیزم… گفت بهت نگم کجا میره.


ا/ت: (اشک‌ریزان) خاله… من بدون اون نمی‌تونم زندگی کنم. نفس به نفساش بنده. اگه اون نباشه، منم زنده نیستم. خواهش می‌کنم… بگو…
ز/ت: نمی‌تونم…



دیدم فایده نداره. اشکامو پاک کردم… رفتم سمت میز. چاقوی میوه‌خوری رو برداشتم. گذاشتم زیر گلوم. با صدای لرزون داد زدم:
– یا میگی… یا همین‌جا خودمو می‌کشم! 😭



رنگ از روش پرید. دستاش می‌لرزید.
ز/ت: باشه… باشه! آروم باش دخترم… رفت ایستگاه اتوبوس…



دیگه منتظر نشدم. دویدم سمت ایستگاه. نفس‌نفس می‌زدم. همزمان اشک می‌ریختم. رسیدم… اتوبوس داشت راه میفتاد.
– وایسیددددد! تو رو خداااا وایسید! (جیغ)



کمک‌راننده منو دید، سریع درو باز کرد.
– زود باش خواهر! سوار شو!



پریدم بالا. نگاه می‌کردم بین صندلیا… چشمام دنبال تهیونگ بود. آخر ردیف… دیدمش. نشسته بود، چشم‌هاشو بسته.



با بغض رفتم سمتش. کنار گوشش زمزمه کردم:
– تهیونگ…



---

فلش‌بک – ویو ا/ت، خونه‌ی عموی تهیونگ:
یه کابوس سنگین دیدم. با جیغ از خواب پریدم. زن‌عموی تهیونگ سریع اومد سمتم.
چشمای خرماییشو باز کرد. شوکه شد.
– تو اینجا چیکار می‌کنی؟! ا/ت… تو رو خدا… برگرد. دیر نشده… برگرد.



اشکام سرازیر شد. با صدای لرزون گفتم:
– من بدون تو نمی‌تونم… اگه برگردم… خودمو می‌کشم…



دیگه طاقت نیاورد. منو محکم کشید تو بغلش. دستشو گذاشت پشت سرم، نوازش کرد.
– هیس… آروم باش… من اینجام…



کنار هم نشستیم. سرمو تکیه دادم به سینه‌ش. با همون اشک و بغض… بالاخره بعد اون شب لعنتی، تو آغوش هم خوابمون برد.



انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود… انگار فقط همین آرامش مهم بود.



ادامه دارد...



❤️ 𝟣𝟦 𝓁𝒾𝓀𝑒𝓈
💬 𝟣𝟦 𝒸𝑜𝓂𝓂𝑒𝓃𝓉𝓈
دیدگاه ها (۳۲)

𝓗𝓪𝓻𝓭-𝓮𝓪𝓻𝓷𝓮𝓭 𝓵𝓸𝓿𝓮𝓟𝓪𝓻𝓽 𝟕ویو ا/تبعد از چند ساعت توی راه بودن، ب...

𝓗𝓪𝓻𝓭-𝓮𝓪𝓻𝓷𝓮𝓭 𝓵𝓸𝓿𝓮𝓟𝓪𝓻𝓽 𝟖رفتیم سمت یه فروشگاه، صاحبش گفت باید ...

𝓗𝓪𝓻𝓭-𝓮𝓪𝓻𝓷𝓮𝓭 𝓵𝓸𝓿𝓮𝓟𝓪𝓻𝓽 𝟓کیس‌مارک‌های دردناک می‌ذاشت و داشت میو...

𝓗𝓪𝓻𝓭-𝓮𝓪𝓻𝓷𝓮𝓭 𝓵𝓸𝓿𝓮𝓟𝓪𝓻𝓽 𝟓پرت کرد رو تخت… وحشیانه.دست و پا می‌ز...

طراح عشق

: دختر خاله تهیونگ با صدای بلند خندید و گفت اینو از تو سطل ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط