چند پارتی از بونتن پارت
چند پارتی از بونتن پارت ۱۷
اون روز فرا میرسه و میرید اونجا تا در خواست همکاری بدید ران و سانزو هم با شما میان
وقتی نشستید یه مرد اومد نشست قیافه ی سردی داشت
اون مرد . کدومتون حرف میزنه
هینا . من
اون مرد . پس اونا باید برن
ران . ولی ...
هینا . باشه میرن بیرون
ران و سانزو میرن بیرون
اون مرد . خیلی بزرگ شدی
هینا . میدونم
اون مرد . ولی تو بونتن چیکار میکنی
هینا . من آمدم در خواست همکاری بدم نه بیشتر
اون مرد . ولی من برای این اینجا نیستم
هینا . برام مهم نیست اگه موافق نیستی همینجا تموم میشه
اون مرد . بسه دیگه (داد)
هینا . هیچی نمیگه
اون مرد . نکنه یادت رفته من پدرتم
هینا . نه یادم نرفته ولی هم نیازی بهت ندارم
اون مرد. پس به زور نگهت میدارم
هینا . بنظرم این کار تموم شدست
اون مرد . نه تازه داره شروع میشه
هینا از اتاق میره بیرون ران و سانزو نیستن
هینا . اونا کجان
اون مرد . نه نه نه تو نباید به اونا فکر کنی اونا بزودی میمیرن
هینا . گفتم کجان
اون مرد . دارن شکنجه میشن
هینا . باشه از بونتن میام بیرون بزار برن
اون مرد . خوبه
هینا . ولی باید برای آخرین بار ببینمشون
اون مرد . بیا دنبالم
میرسن به یه اتاق
ران و سانزو به صندلی بسته شدن تو بدنشون غرق خونه
هینا . ران سانزو ببخشید
میره سمتشون یه جعبه دستشه
هینا . اون وسایل رو در میاره و زخم های اونا رو باند پیچی میکنه
سانزو . معلومه داری چی کار میکنی (داد )
هینا . من فقط دارم از شما محافظت میکنم همین الانم میرید خونه هیچوقت هم سعی نکنید بیاید دنبالم تا خودم برگردم
ران . پیش خودت چی فکر کردی هان
هینا . راه دیگه ای ندارم
سانزو . به چه قیمتی
یهو اون مرو تفنگ رو میگیره سمت سانزو
هینا . خواهش میکنم اون دوسته کاریم نداره تفنگتو بیار پایین
ران . یه شک عظیمی که چرا هینا آنقدر ترسیده
اون مرد . بسه دیگه آخرین حرفتو بهشون بزن باید برن
هینا . دلم بهتون تنگ میشه ولی زود میام باشه تا اون موقع زنده بمونید بر می گردم به خونه قول میدم
اون مرد میره و هینا پشت سرش
ران و سانزو رو خیلی محترمانه سوار یه ماشین میکنن و میبرن جلو ی عمارت پیاده میکنن متاسفانه بیهوش هستند
کوکو از طریق دوربین متوجه میشه
چند تا آدم میفرسته پیش اونا
ران و سانزو رو که داغون شدن میارن
مایکی . دوریاکی کوچولو کجاست چرا شما اینجوری شدید هان
کوکو . دقیقا چرا هینا پیشتون نیست
سانزو . اونو مجبور کردن نتونست با ما بیاد
ران . گفت گفت دلش بهمون تنگ میشه زود برمیگرده
مایکی . پیش اوناست آره( خشم )
تو اون لحظه که تو بونتن دعوا بود هینا نشسته بود دوست داشت گریه کنه ولی نباید اینکارو میکرد
هینا . من میرم خونه نمی تونم بمونم
اون مرد . بری کجا
هینا . تفنگ رو رو به اون مرد میگیره
هینا .چرا از مامان جدا شدی چرا چرا اینهمه سال نیومدی خونه ازت متنفرم
اون مرد. تو نمیتونی منو درک کنی من بخاطر خود تو تو رو تنها گذاشتم
هینا . ازت متنفرم تو اون کسی که باید نبودی ولی من الان یه خانواده واقعی پیدا کردم
اون مرد . میتونی منو بکشی نه نمیتونی تو میترسی
هینا . معلومه که میترسم ولی باید پا روی بزرگ ترین ترسم بزارم مارو میکشه
هینا . خالیه خودم خالیش کردم میبینی من می تونم بکشمت ولی نه درست نیست
اون مرد. من دارم ازت محافظت میکنم
هینا . نه داری همه چیو بد تر میکنی من تو این همه سال کسی به نام پدر نداشتم پس دلم بهت تنگ نشده بود آدم هیچوقت ناراحت از دست دادن چیزیو که نداره نمیشه
اون مرد . باشه پس اینطوری راحت تری عیبی نداره تو میتونی بری ولی وقتی من مردم
هینا . عیبی نداره
تو یه اتاق زندانی میشید
خیلی راحت میرید بیرون هر چی آدم بود رو ناکار میکنید
هینا . من دارم به همه آسیب میزنم چرا
بعد از خارج شدن از اون عمارت سعی میکنید که آروم باشید ولی نمیشه
هینا . دیگه نمی تونم من مثل یه هیولا م
عمارت بونتن .
مایکی . شما اونجا چه غلطی میکردید داد
ریندو. چرا نتونستید کاری کنید
ران . نمی فهمی اون برای اینکه مراقب ما باشه این کارو کرد
سانزو . باید نجاتش بدیم
کوکو . نمیشه تا خودش نخواد خودش گفته برمیگرده
هینا سعی میکنه هر جوری که شده بره سمت خونه ولی نمیشه حس میکنه الانه که بمیره
ادامش پارت بعد و همین دیگه 💖
اون روز فرا میرسه و میرید اونجا تا در خواست همکاری بدید ران و سانزو هم با شما میان
وقتی نشستید یه مرد اومد نشست قیافه ی سردی داشت
اون مرد . کدومتون حرف میزنه
هینا . من
اون مرد . پس اونا باید برن
ران . ولی ...
هینا . باشه میرن بیرون
ران و سانزو میرن بیرون
اون مرد . خیلی بزرگ شدی
هینا . میدونم
اون مرد . ولی تو بونتن چیکار میکنی
هینا . من آمدم در خواست همکاری بدم نه بیشتر
اون مرد . ولی من برای این اینجا نیستم
هینا . برام مهم نیست اگه موافق نیستی همینجا تموم میشه
اون مرد . بسه دیگه (داد)
هینا . هیچی نمیگه
اون مرد . نکنه یادت رفته من پدرتم
هینا . نه یادم نرفته ولی هم نیازی بهت ندارم
اون مرد. پس به زور نگهت میدارم
هینا . بنظرم این کار تموم شدست
اون مرد . نه تازه داره شروع میشه
هینا از اتاق میره بیرون ران و سانزو نیستن
هینا . اونا کجان
اون مرد . نه نه نه تو نباید به اونا فکر کنی اونا بزودی میمیرن
هینا . گفتم کجان
اون مرد . دارن شکنجه میشن
هینا . باشه از بونتن میام بیرون بزار برن
اون مرد . خوبه
هینا . ولی باید برای آخرین بار ببینمشون
اون مرد . بیا دنبالم
میرسن به یه اتاق
ران و سانزو به صندلی بسته شدن تو بدنشون غرق خونه
هینا . ران سانزو ببخشید
میره سمتشون یه جعبه دستشه
هینا . اون وسایل رو در میاره و زخم های اونا رو باند پیچی میکنه
سانزو . معلومه داری چی کار میکنی (داد )
هینا . من فقط دارم از شما محافظت میکنم همین الانم میرید خونه هیچوقت هم سعی نکنید بیاید دنبالم تا خودم برگردم
ران . پیش خودت چی فکر کردی هان
هینا . راه دیگه ای ندارم
سانزو . به چه قیمتی
یهو اون مرو تفنگ رو میگیره سمت سانزو
هینا . خواهش میکنم اون دوسته کاریم نداره تفنگتو بیار پایین
ران . یه شک عظیمی که چرا هینا آنقدر ترسیده
اون مرد . بسه دیگه آخرین حرفتو بهشون بزن باید برن
هینا . دلم بهتون تنگ میشه ولی زود میام باشه تا اون موقع زنده بمونید بر می گردم به خونه قول میدم
اون مرد میره و هینا پشت سرش
ران و سانزو رو خیلی محترمانه سوار یه ماشین میکنن و میبرن جلو ی عمارت پیاده میکنن متاسفانه بیهوش هستند
کوکو از طریق دوربین متوجه میشه
چند تا آدم میفرسته پیش اونا
ران و سانزو رو که داغون شدن میارن
مایکی . دوریاکی کوچولو کجاست چرا شما اینجوری شدید هان
کوکو . دقیقا چرا هینا پیشتون نیست
سانزو . اونو مجبور کردن نتونست با ما بیاد
ران . گفت گفت دلش بهمون تنگ میشه زود برمیگرده
مایکی . پیش اوناست آره( خشم )
تو اون لحظه که تو بونتن دعوا بود هینا نشسته بود دوست داشت گریه کنه ولی نباید اینکارو میکرد
هینا . من میرم خونه نمی تونم بمونم
اون مرد . بری کجا
هینا . تفنگ رو رو به اون مرد میگیره
هینا .چرا از مامان جدا شدی چرا چرا اینهمه سال نیومدی خونه ازت متنفرم
اون مرد. تو نمیتونی منو درک کنی من بخاطر خود تو تو رو تنها گذاشتم
هینا . ازت متنفرم تو اون کسی که باید نبودی ولی من الان یه خانواده واقعی پیدا کردم
اون مرد . میتونی منو بکشی نه نمیتونی تو میترسی
هینا . معلومه که میترسم ولی باید پا روی بزرگ ترین ترسم بزارم مارو میکشه
هینا . خالیه خودم خالیش کردم میبینی من می تونم بکشمت ولی نه درست نیست
اون مرد. من دارم ازت محافظت میکنم
هینا . نه داری همه چیو بد تر میکنی من تو این همه سال کسی به نام پدر نداشتم پس دلم بهت تنگ نشده بود آدم هیچوقت ناراحت از دست دادن چیزیو که نداره نمیشه
اون مرد . باشه پس اینطوری راحت تری عیبی نداره تو میتونی بری ولی وقتی من مردم
هینا . عیبی نداره
تو یه اتاق زندانی میشید
خیلی راحت میرید بیرون هر چی آدم بود رو ناکار میکنید
هینا . من دارم به همه آسیب میزنم چرا
بعد از خارج شدن از اون عمارت سعی میکنید که آروم باشید ولی نمیشه
هینا . دیگه نمی تونم من مثل یه هیولا م
عمارت بونتن .
مایکی . شما اونجا چه غلطی میکردید داد
ریندو. چرا نتونستید کاری کنید
ران . نمی فهمی اون برای اینکه مراقب ما باشه این کارو کرد
سانزو . باید نجاتش بدیم
کوکو . نمیشه تا خودش نخواد خودش گفته برمیگرده
هینا سعی میکنه هر جوری که شده بره سمت خونه ولی نمیشه حس میکنه الانه که بمیره
ادامش پارت بعد و همین دیگه 💖
- ۴.۱k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط