{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥
⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 133 End ・⁠]⁠ᕗ

نگام ازم گرفت و جدي واروم و داغون سر تکون داد.
رفتم سمت دین
بغلم کرد و کنار گوشم گفت : مواظب خودت باش خواهر کوچولوی
من.. بدون من همیشه پشتتم هر چیزی شد خبرم کن
از آغوشش بیرون اومدم و فقط لبخند پردردی بهش زدم مامان
مامان عزیزم. رفتم سمتش و بغلش کردم
مامان : یه روزی من جای تو بودم به اجبار زن مردی شدم که حسی
بهش نداشتم..
پردرد ولی محکم گفتم : تو فرق داشتنی مامان... تو قلبت خالی
بود. اما قلب من لبریزه لبریزه.. جاي براي پرسه توماس وجود نداره..
اره.. قلب من لبریز از عشق جونگکوک بود و از توماس متنفر بودم و این
بزرگترین و دردناک ترین فرق من با مامان و داستان عشقش با بابا
بود.
رفتم توی کالسکه نشستم.صداي گريه مامان رو میشنیدم.
توماس هم روبروم نشست.
نگاش نکردم پرده کالسکه رو کشیدم. حتی دیدن نور آزارم میداد
کالسکه حرکت کرد.
سرم رو به پنجره کالسکه تکیه دادم. صدای فریادی باعث شد سریع سر بلند کنم. خودش بود.
جونگکوک : کریستینا||||||||
فریاد زد...اسمم رو فریاد زد. یه دفعه زدم زیر گریه و سریع پرده پشتی کالسکه رو کمی کنار زدم و نگاه کردم.
خودش بود جونگکوک من..
زود فهمید زودتر از اونچه که من میخواستم...
پردرد به کالسکه خیره بود و حالت تهاجمی داشت و دست بابا
ودین روی سینه اش نگهش داشته بود.
باز صدام زد.
جونگکوک : کریستینااا
ناباور بود.گنگ بود. گریه ام به ضجه بلندي تبديل شد.
زانوهاي جونگکوک خم شد و روی زمین نشست.
قلبم درد گرفت و سریع پرده رو انداختم. سرم رو پایین انداختم و گوشام رو با دستم گرفتم نمیخواستم بشنوم.
این مرد صاحب روح و قلب و جسمم بود و من بزرگترین فاصله ممکن رو بینمون انداختم. مجبور بودم مجبور
میترسیدم از اینکه جونگکوک خرد شه..غم لهش کنه
هق هق های بلند و پردردم کل کالسکه رو پر کرده بود اما
حیوون روبروم انگار یه تیکه سنگ بود و بی تفاوت ترین حالت ممکن رو داشت. قلبم درد میکرد و دعا میکردم از کار وایسته
معده ام شدیدا میسوخت.
گوشام رو محکم گرفته بودم. تا صدا زدن پردرد و ناباورو
شاید عصبیش رو نشنوم. لعنت به این زندگی که منه احمق امروز عروسش بودم. عروس سیاه بخت که همه چیزش رو از دست داد.
پدري که گفت با این کار نمیبخشتم جونگکوکم رو..عشقي که
روح و جسم و همه وجودم بود آسایش و آرامش و یه زندگي پر از عشق رو..من همه چیز رو از دست داده بودم.توي يه لحظه همه چیز خراب شد.. فقط یه لحظه.و من بدبخت ترین عروس دنیا شدم.


پایان فصل اول
دیدگاه ها (۶)

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 132・⁠]⁠ᕗهرچند دیدن لباس و سر...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 131・⁠]⁠ᕗباز صدای در...اینبار...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 82・⁠]⁠ᕗبلند زدم زیر گریه و ب...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 87・⁠]⁠ᕗسریع سر تکون دادم. رف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط