{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۱۸ (کتک میخوام تا برم بخوابم🗿☕️)

پارت ۱۸ (کتک میخوام تا برم بخوابم🗿☕️)

ناروتو به ابتدای راهرو که رسید، ایستاد.
ساعت ۹ شب بود و همه ی زندانی ها از قبل توی تخت هایشان بودند، طبق قانون.
او به راهروی خالی اشاره کرد و به ساسکه گفت:"خب دیگه، برو تو سلولت."
و در زندان را برای ساسکه باز کرد. اهن زنگ زده با صدای جیر باز شد. ولی ان شب؟ ساسکه احساس خوبی نداشت.
رفت تو، بدون هیچ حرفی. و بعد...

N:"شب بخیر."

ناروتو بود. پشت میله ها پشت سرش. شب بخیر را زمزمه میکرد انگار کل ان روز را از ساسکه بابت بوسه و اینجور چیز ها عصبانی نبود.

ساسکه برگشت و به ناروتو نگاه کرد، موهای پف دار و بور او را زیر نور کم راهرو بررسی کرد.
خط های بانمک روی گونه اش، که مورد علاقه ی ساسکه بودند.
لب های نرمش، چشم های زندگی بخشش و جزئیات صورتش.
یک دور همه ی انها را با دقت نگاه کرد، چون حسی به او میگفت امشب باید اینکار را بکند.
چند لحظه گذشت.

Sa:"شب بخیر."

او ان ارزوی کوچک را به ناروتو برگرداند، برای اولین بار. و تماشا کرد چجوری لب های ناروتو رو به بالا خم میشوند تا زیر نور راهرو به او لبخند هدیه دهند.
و بعد ناروتو دستی تکان داد و پیچید توی راهرو.
احتمالا برای اینکه برود سمت اقامتگاه خودش و بخوابد.

ساسکه برگشت توی سلول، نگاهی انداخت. هیچوقت اینقدر ساکت نبود.
معمولا باید جر و بحث های یاهیکو و کونان را میشنید، یا صدای خفه ی ناگاتو از ته سلول توی زندان میپیچید.
ولی امشب؟ نه، هیچی نبود.
تاریک و ساکت انگار همه حتی خود اتاق خوابیده بودند.

ساسکه چند قدم رفت جلوتر و بعد...

Na:"منتظرت بودیم، چقد طولش دادی."

صدای ناگاتو بود، ساسکه سریع سرش را چرخاند.
مرد مو قرمز روی زمین نشسته بود، کنار یاهیکو. ور حالی که کونان فقط به تخت تکیه داده بود.
Sa:"چرا نخوابیدین؟"
ساسکه پرسید و نشست لبه ی تخت. هر وقت این موقع شب بیدار میماندند به ان معنا بود که حرف خصوصی دارند.
Y:"خبر مهمو اومدیم بهت بدیم، بالاخره وقتش رسیده."
ساسکه یک لحظه [ناخواسته و ناخوداگاه] خشکش زد. البته ان را به روی خودش نیاورد:"وقت چی؟"
Ko:"خودت میدونی. منظورمون ف-ر-ا-ر عه"

ساسکه به مدت دو یا سه ثانیه هیچی نگفت، فقط خیره شد.
فرار، کاری که از همان ابتدا میخواست انجامش دهد.
کل این مدتی که حواس ناروتو را پرت کرده بود، برای فرار بود.
کل این مدتی که با ناروتو وقت گذرانده و باهاش حرف زده بود، برای فرار بود.

ولی اینبار حس کرد سخت شده. چون حالا ناروتو دیگر فقط ناروتو نبود.

برای او عمیق تر شده بود، به هر حال انها همدیگر را بغل کرده بودند.
حرف های خصوصی زده بودند، بیشتر کارها را با هم انجام داده بودند.
و مهم تر از همه، همدیگر را بوسیده بودند.
مزخرف بود اگر بگوید هیچ احساسی ندارد، البته که داشت. و احساساتش متعلق به ناروتو بود.

Sa:"چقد از دیوارو کندین؟"
Y:"به اندازه ای که بشه ازش رد شد."
Sa:"و کی قراره فرار کنیم؟"
ساسکه پرسید. نه بخاطر اینکه عجله داشت، بلکه به این دلیل که دلش میخواست وقت بیشتری را با ناروتو بگذراند.
اگر فرار میکرد و جدا میشدند، چه. قت دیگری دوباره شانس برای دیدن هم داشتند؟
ساسکه میشد یک فراری و ناروتو پلیس نگهبان.
ربطی نداشتند و دل ساسکه پیچ خورد. چیزی عجیب و خطرناک مثل...دلتنگی؟

و وقتی ناگاتو جواب داد:"امشب." دست ساسکه یکبار نامحسوس لرزید.
این یعنی بدون ناروتو.
و ناگهان به فکر ساسکه رسی که: اصلا چرا باید فرار کنم؟ چرا دارم اینکارو میکنم؟
و بعد دلیلش یادش افتاد.
سی میلیون دیه.
چیزی که احتمالا پرداختنش برای پدرش سخت بود.
و اگر فوگاکو نمیتوانست دیه را بدهد؟ احتمالا شکایت به جاهای بدتری ختم میشد.
بالا رفتن دیه به چهل میلیون یا حتی پنجاه=حبس بیشتر ساسکه
این تنها راهش بود...فعلا.

Na:"چرا انقد مکث میکنی؟ به چی شک کردی؟"
ساسکه سعی کرد عادی باشد:"ناروتو نمیفهمه؟"
Na:"نه اون نمیفهمه چرا انقد تو نخ اونی؟"
Y:"بابا من که گفتم چرا، این دلش گیره."
Sa:"هووو اینجور حرفا رو اینجا نزنا."
و بعد کونان از جایش بلند شد، خیره شد توی چشم های ساسکه:"ببین بچه، ما کلی زحمت کشیدیم، مخصوصا تو. که الان بتونیم فرار کنیم. بهتره بعدا برای اینجور مسائل وقت بذاری. الان یه کلمه بگو میای یا نه؟"

یک ثانیه

دو ثانیه

Sa:"باشه میام."
دیدگاه ها (۲)

پارت ۲۱برخلاف کل انتظارات کاکاشی، داستان کلا یجور دیگه پیش ر...

پارت ۲۲اوبیتو شروع کرد به جمع کردن وسایلش.جایی که تا الان در...

دقیقاااااااا

بچه ها یه بدبختی ای پیش اومد مثل اینکه یک حلیم زاده ی فلان ش...

بقیش ●Na:"نباید انقد بهش بچسبی، وابسته اش میشی."ناگاتو گفت. ...

پارت ۷J:"چه خبر با زندانیا نگهبان؟"N:"به شدت سگی داره پیش می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط