رمان گنگستر دردسر ساز من
رمـᩘـان:: گنگׄـــꨭ᪤ـستر دردᩘسر سا^᪲ز مـ𑄽୧ـن🫐
(پـ꩜ـارت یـازدׄ ۪۪ ـꨭ᪤ـهــم)
سرم رو پایین انداختم. حرفهای کای مثل سیلی بود که به صورتم خورده باشه. «من… نمیدونستم چطور باید بگم.» صدام به سختی شنیده میشد. «میترسیدم…»
«از چی؟» کای پرسید، صداش حالا کمی نرمتر شده بود. «از اینکه حقیقت رو بفهمه؟ یا از اینکه… از اینکه من حقیقت رو میدونم؟»
نگاهم بالا اومد و توی چشمهای کای خیره شدم. رازی که توی دلم نگه داشته بودم، حالا داشت مثل یه وزنه سنگین، وجودم رو به پایین میکشید. واقعاً وقتش بود که همه چیز رو فاش کنم؟
«تو...تو از کجا میدوني؟» عصبي شدم. صدام بلندتر از قبل بود و یکم لرزش داشت.اما این بار از ترسم نبود، از خشمم بود. «چرا داری اینو از من میپرسی؟ تو اصلاً نباید توی این ماجرا باشی! این مسئلهی منه و جونهوئه!»
دستهام را مشت کردم و به هم فشردم: «تو حق نداری اینجوری من رو قضاوت کنی یا به من دستور بدی که چیکار کنم! من فقط… من فقط داشتم سعی میکردم همه چیز رو درست کنم.» نفسنفس میزدم و سعی میکرمد جلوی خودم رو بگیرم که داد نزنم. «و اینکه تو اینجوری داری به من نگاه میکنی و انگار که من مقصر اصلیام… خیلی آزاردهندهست!»
کای هیچ قدمی عقب نرفت. چهرهاش کاملاً بیحالت شد، انگار احساسات من هیچ تأثیری روی اون نداشت. ابروهاش کمی در هم گره خورد، اما نه از ناراحتی، بلکه از خونسردی محاسبهگرانهای که نشونه خشم فروخورده یا شاید بیاهمیتی بود.
«خیلی خب، میا.» کای با صدایی که به طرز عجیبی آرام و بُرنده بود، گفت:«اینجا رو دیگه خودت بگو. من فقط میخوام بدونم که این بازیِ پنهانکاری، ارزشش رو داره یا نه.» کای کمی به عقب برگشت و با دست به مسیری تاریکتر اشاره کرد. «فکر کردی من اینجا بیکار ایستادم تا تو بتونی راحت دروغ بگی؟ تمام این مدت، من داشتم نگاه میکردم. ولی حالا، وقتشه که عواقبش رو ببینی. اگر میخوای این بازی ادامه پیدا کنه، خودت باید تصمیم بگیری که چقدر میخوای پیش بری. ولی بدون که من فقط ناظر نیستم.»
نگاهش سرد و نافذ بود، بدون هیچ اثری از همدلی. انگار که تمام حرفهای من رو شنیده بود، اما فقط به عنوان اطلاعاتی برای استفاده در نقشهی خودش.
کای چند لحظه فقط بهم زل زد، بعد یه قدم عقبتر رفت.
.
.
.
.
سلامم فداتون شممم مرسی که لایکا رو پنج تا کردید اینمم پارت یازدهم امروز پنج پارت میزارم💞💞😭😭
(پـ꩜ـارت یـازدׄ ۪۪ ـꨭ᪤ـهــم)
سرم رو پایین انداختم. حرفهای کای مثل سیلی بود که به صورتم خورده باشه. «من… نمیدونستم چطور باید بگم.» صدام به سختی شنیده میشد. «میترسیدم…»
«از چی؟» کای پرسید، صداش حالا کمی نرمتر شده بود. «از اینکه حقیقت رو بفهمه؟ یا از اینکه… از اینکه من حقیقت رو میدونم؟»
نگاهم بالا اومد و توی چشمهای کای خیره شدم. رازی که توی دلم نگه داشته بودم، حالا داشت مثل یه وزنه سنگین، وجودم رو به پایین میکشید. واقعاً وقتش بود که همه چیز رو فاش کنم؟
«تو...تو از کجا میدوني؟» عصبي شدم. صدام بلندتر از قبل بود و یکم لرزش داشت.اما این بار از ترسم نبود، از خشمم بود. «چرا داری اینو از من میپرسی؟ تو اصلاً نباید توی این ماجرا باشی! این مسئلهی منه و جونهوئه!»
دستهام را مشت کردم و به هم فشردم: «تو حق نداری اینجوری من رو قضاوت کنی یا به من دستور بدی که چیکار کنم! من فقط… من فقط داشتم سعی میکردم همه چیز رو درست کنم.» نفسنفس میزدم و سعی میکرمد جلوی خودم رو بگیرم که داد نزنم. «و اینکه تو اینجوری داری به من نگاه میکنی و انگار که من مقصر اصلیام… خیلی آزاردهندهست!»
کای هیچ قدمی عقب نرفت. چهرهاش کاملاً بیحالت شد، انگار احساسات من هیچ تأثیری روی اون نداشت. ابروهاش کمی در هم گره خورد، اما نه از ناراحتی، بلکه از خونسردی محاسبهگرانهای که نشونه خشم فروخورده یا شاید بیاهمیتی بود.
«خیلی خب، میا.» کای با صدایی که به طرز عجیبی آرام و بُرنده بود، گفت:«اینجا رو دیگه خودت بگو. من فقط میخوام بدونم که این بازیِ پنهانکاری، ارزشش رو داره یا نه.» کای کمی به عقب برگشت و با دست به مسیری تاریکتر اشاره کرد. «فکر کردی من اینجا بیکار ایستادم تا تو بتونی راحت دروغ بگی؟ تمام این مدت، من داشتم نگاه میکردم. ولی حالا، وقتشه که عواقبش رو ببینی. اگر میخوای این بازی ادامه پیدا کنه، خودت باید تصمیم بگیری که چقدر میخوای پیش بری. ولی بدون که من فقط ناظر نیستم.»
نگاهش سرد و نافذ بود، بدون هیچ اثری از همدلی. انگار که تمام حرفهای من رو شنیده بود، اما فقط به عنوان اطلاعاتی برای استفاده در نقشهی خودش.
کای چند لحظه فقط بهم زل زد، بعد یه قدم عقبتر رفت.
.
.
.
.
سلامم فداتون شممم مرسی که لایکا رو پنج تا کردید اینمم پارت یازدهم امروز پنج پارت میزارم💞💞😭😭
- ۷۵
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط