رمان گنگستر دردسر ساز من
رمـᩘـان:: گنگׄـــꨭ᪤ـستر دردᩘسر سا^᪲ز مـ𑄽୧ـن🫐
(پـ꩜ـارت دواׄ ۪۪ ـꨭ᪤ـزدهم)
نفسهام تند شده بود و دستهام هی گرم میشد و سرد میشد. نمیدونستم چی بگم.
کای گفت:« تمومش کن. دیگه بسه.»
آروم گفتم:« چی رو؟ تو از هیچی خبر نداری که!»
کای اخماش رفت تو هم و صداشو یهکم برد بالا:«چرا، اتفاقاً همهچیو میدونم. فقط میخوام از زبون خودت بشنوم.»
«نگاهمو بردم زمین. نمیخواستم مستقیم نگاهش کنم.
گفتم: تو دنبال چیای؟ چرا انقدر گیر میدی؟»
کای یه لبخند خیلی کوتاه زد. «اون لبخند اعصاب خوردکن سرد« چون منم بازی خودمو دارم.»
برای چند ثانیه هیچکدوم چیزی نگفتیم. فقط صدای نفسم میاومد.«گفتم: بازی؟ یعنی چی؟»
کای بدون اینکه چشم ازم برداره گفت:«یعنی هرچی قایم کردی، بالاخره درمیاد. بهتره خودت بگی قبل از اینکه من بگم.»
«یه قدم رفتم جلو ولی صدام پر از شک بود:«داری تهدیدم میکنی؟»
کای آروم گفت:« نه فقط دارم زمان میخرم... برای خودت، هنوز فرصت داری.»
عصبی گفتم:« تو معلوم هست چته؟! یه بار میگی اذیتم نمیکنی یه بار میگی مهم نیستم برات! بالاخره چی میخوای؟ معلوم هست چی داري میگی؟!»
کای یه لحظه ساکت موند. نگاهش رفت پایین، بعد سریع برگشت تو چشمهام. جا خورده بود... معلوم بود انتظار همچین حرفي رو نداشت.( توی ذهنش) درست میگفت... من ازش خوشم نمیومد. ولي اون لحظه، همین حرفش یه چیزی رو تکون داد. یه چیزی که خودمم نمیفهمیدم چیه. من هنوز داشتم نفسنفس میزدم، نگاهم جدا نمیشد. «فقط گفتم: من...نمیدونم.» با پوزخندم گفتم:« هه چیو نمیدونی؟! خیر سرت تا الان همهچیو میدونستی.»
یهو حالت صورت کای عوض شد. انگار یه چیزی تو وجودش منفجر شد. اومد جلو، دستش رفت سمت یقه لباسمو چنگ زد. کای با داد و کلی اعصبانیت:«یه بار دیگه... فقط یه بار دیگه ببینم اینجوری باهام رفتار میکنی، قول نمیدم زندهت بزارم! تا الانشم زنده موندی برو خداروشکر کن.»
من یه لحظه جا خوردم. نه از ترس، از جسارتش! ولي لبخندم رو حفظ کردم، هرچند یه کم لرزید. دستم رو گذاشتم روی دستش یه یقهام رو گرفته بود و سعي کردم یهکم عقبش بزنم.
«هه، تهدیدت مثل خودت مسخرهست، کای.» صدام آروم ولی با یه لحن کشدار و پر از تمسخر بود. «فکر کردی من ازت میترسم؟ تویی که معلوم نیست چی تو سرته. یه بار عاشقی، یه بار دشمن خونی. همهش نمایشه، نه؟»
کای انگار انتظار این جواب رو نداشت. چشمهاش گرد شد و دستش رو ول کرد. فقط مونده بود نفسنفس بزنه و زل بزنه به من. انگار میخواست ببینه من واقعاً چقدر جدیام.
کای هنوز داشت با بهت بهم زل میزد. انگار حرفای من حسابی گیجش کرده بود و عصبانیت قبلیاش رفته بود. یه قدم عقب رفت، ولی هنوز داشت بهم نگاه میکرد، انگار داشت سعی میکرد بفهمه قضیه چیه. بعد خیلی آروم گفت:«نمایش؟ چی داری میگی، میا؟»
صداش خیلی آروم بود، اصلا شبیه اون فریاد اولش نبود. انگار داشت سعی میکرد بفهمه من واقعاً کی هستم. دوباره یه مکث کرد، انگار داشت فکر میکرد چی بگه.
بعد، با لحنی که هنوز یه کم گیج بود ولی سعی میکرد جدی باشه، ادامه داد: «ول کن این حرفا رو. الان وقت این بحثا نیست. فقط بگو… اونجا چیکار میکردی؟ دنبال چی بودی؟»
.
.
گیگیلیییی اینم پارت دوازده💕💕
(پـ꩜ـارت دواׄ ۪۪ ـꨭ᪤ـزدهم)
نفسهام تند شده بود و دستهام هی گرم میشد و سرد میشد. نمیدونستم چی بگم.
کای گفت:« تمومش کن. دیگه بسه.»
آروم گفتم:« چی رو؟ تو از هیچی خبر نداری که!»
کای اخماش رفت تو هم و صداشو یهکم برد بالا:«چرا، اتفاقاً همهچیو میدونم. فقط میخوام از زبون خودت بشنوم.»
«نگاهمو بردم زمین. نمیخواستم مستقیم نگاهش کنم.
گفتم: تو دنبال چیای؟ چرا انقدر گیر میدی؟»
کای یه لبخند خیلی کوتاه زد. «اون لبخند اعصاب خوردکن سرد« چون منم بازی خودمو دارم.»
برای چند ثانیه هیچکدوم چیزی نگفتیم. فقط صدای نفسم میاومد.«گفتم: بازی؟ یعنی چی؟»
کای بدون اینکه چشم ازم برداره گفت:«یعنی هرچی قایم کردی، بالاخره درمیاد. بهتره خودت بگی قبل از اینکه من بگم.»
«یه قدم رفتم جلو ولی صدام پر از شک بود:«داری تهدیدم میکنی؟»
کای آروم گفت:« نه فقط دارم زمان میخرم... برای خودت، هنوز فرصت داری.»
عصبی گفتم:« تو معلوم هست چته؟! یه بار میگی اذیتم نمیکنی یه بار میگی مهم نیستم برات! بالاخره چی میخوای؟ معلوم هست چی داري میگی؟!»
کای یه لحظه ساکت موند. نگاهش رفت پایین، بعد سریع برگشت تو چشمهام. جا خورده بود... معلوم بود انتظار همچین حرفي رو نداشت.( توی ذهنش) درست میگفت... من ازش خوشم نمیومد. ولي اون لحظه، همین حرفش یه چیزی رو تکون داد. یه چیزی که خودمم نمیفهمیدم چیه. من هنوز داشتم نفسنفس میزدم، نگاهم جدا نمیشد. «فقط گفتم: من...نمیدونم.» با پوزخندم گفتم:« هه چیو نمیدونی؟! خیر سرت تا الان همهچیو میدونستی.»
یهو حالت صورت کای عوض شد. انگار یه چیزی تو وجودش منفجر شد. اومد جلو، دستش رفت سمت یقه لباسمو چنگ زد. کای با داد و کلی اعصبانیت:«یه بار دیگه... فقط یه بار دیگه ببینم اینجوری باهام رفتار میکنی، قول نمیدم زندهت بزارم! تا الانشم زنده موندی برو خداروشکر کن.»
من یه لحظه جا خوردم. نه از ترس، از جسارتش! ولي لبخندم رو حفظ کردم، هرچند یه کم لرزید. دستم رو گذاشتم روی دستش یه یقهام رو گرفته بود و سعي کردم یهکم عقبش بزنم.
«هه، تهدیدت مثل خودت مسخرهست، کای.» صدام آروم ولی با یه لحن کشدار و پر از تمسخر بود. «فکر کردی من ازت میترسم؟ تویی که معلوم نیست چی تو سرته. یه بار عاشقی، یه بار دشمن خونی. همهش نمایشه، نه؟»
کای انگار انتظار این جواب رو نداشت. چشمهاش گرد شد و دستش رو ول کرد. فقط مونده بود نفسنفس بزنه و زل بزنه به من. انگار میخواست ببینه من واقعاً چقدر جدیام.
کای هنوز داشت با بهت بهم زل میزد. انگار حرفای من حسابی گیجش کرده بود و عصبانیت قبلیاش رفته بود. یه قدم عقب رفت، ولی هنوز داشت بهم نگاه میکرد، انگار داشت سعی میکرد بفهمه قضیه چیه. بعد خیلی آروم گفت:«نمایش؟ چی داری میگی، میا؟»
صداش خیلی آروم بود، اصلا شبیه اون فریاد اولش نبود. انگار داشت سعی میکرد بفهمه من واقعاً کی هستم. دوباره یه مکث کرد، انگار داشت فکر میکرد چی بگه.
بعد، با لحنی که هنوز یه کم گیج بود ولی سعی میکرد جدی باشه، ادامه داد: «ول کن این حرفا رو. الان وقت این بحثا نیست. فقط بگو… اونجا چیکار میکردی؟ دنبال چی بودی؟»
.
.
گیگیلیییی اینم پارت دوازده💕💕
- ۱۳۲
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط