رمان گنگستر دردسر ساز من
رمـᩘـان:: گنگׄـــꨭ᪤ـستر دردᩘسر سا^᪲ز مـ𑄽୧ـن🫐
(پـ꩜ـارت نهׄـ ۪۪ ـꨭ᪤ـم)
جون هو با پوزخند به سمت من و اِمی اومد و دستشو گذاشت رو میز میا:« به به میبینم که میا خانم اینجاست!»
تعجب کرده بودم از رفتاراش:« تو کی هستی دیگه؟! اومم یکی از قلدارای مدرسه؟!
اِمی زیر لب زمزمه کرد:«این دیگه کیه؟»
من سرم رو از دفترم بلند کردم و مستقیم تو چشمهاش نگاه کردم. اصلاً واکنشی نبود که انتظارش داشت.
آروم بدون اینکه جا بخورم،گفتم:« تو باید جون هو باشی، درسته؟»
جون هو پوزخندش شل شد:« تو... منو میشناسی؟»
همونطور با حالت عادی گفتم:« آمم بزار حدس بزنم... دیشب یه کسي نصفهشبی بیدارت کرده، گفته '' یه مأموریت ویژه" داري! و حدود یک، یک ربع اینا کای بهت زنگ زده و نقشه رو گفته!»
اِمی هاج و واج مونده بود:« چی؟!»
جونهو فقط نگام کرد. چشمهاش میگفتن که زدم تو هدف.
جونهو با صدای آروم:«تو... دیشب... فهمیدی؟!»
چشمم رو ازش برنداشتم:« من از کای، بیشتر از خودش میدونم. او هنوز فکر میکنه من همون دختر سادهای ام که فقط نامه مینویسه و منتظر جواب میمونه.»
دستم رو روي میز گذاشتم و یکم جلوتر رفتم:« ولي اشتباه بزرگش این بود که یادش رفت، منم میتونم بازي کنم.»
اون لحظه، جونهو برای اولین بار توي تمام مکالمهمون، کاملاً جدي شد. پوزخندش کمکم محو شد:« داري میگی... تو از نقشه ی انتقام خبر داشتی و بازم اومدی مدرسه، جلوی همه نشستی و وانمود کردی، هیچی نمیدونی؟»
نفس عميقي کشیدم:« نه فقط خبر داشتم... دارم فکر میکنم چطور میتونم از خود نقشه، علیه خودش استفاده کنم.»
سکوت کوتاهي، حیاط رو گرفت. صدای بچهها تو پس زمینه بود ولي اینجا، روی این میز، یه چیز دیگه داشت شکل میگرفت.
جونهو که متوجه سکوت میا شده بود، حرفش رو قطع کرد و پرسید:« هی خوبي؟ انگار یه لحظه رفتی تو دنياي دیگه.»
سریع به خودم اومدم و لبخند زورکی زدم:« آره، آره... فقط... داشتم فکر میمیکردم.»
نگاهم رو سریع از کای گرفتم و دوباره به جونهو نگاه کردم. اما قبل از اینکه جونهو بتونه فرصت کنه جواب بده، سایه ای روی هردومون افتاد. کای از پشت درختها بیرون اومده بود و حالا داشت مستقیم به سمتمون میومد. قدمهاش آروم ولي مصمم بود.
امروز چهار پارت داریممم قشنگامم⭐️🎀
(پـ꩜ـارت نهׄـ ۪۪ ـꨭ᪤ـم)
جون هو با پوزخند به سمت من و اِمی اومد و دستشو گذاشت رو میز میا:« به به میبینم که میا خانم اینجاست!»
تعجب کرده بودم از رفتاراش:« تو کی هستی دیگه؟! اومم یکی از قلدارای مدرسه؟!
اِمی زیر لب زمزمه کرد:«این دیگه کیه؟»
من سرم رو از دفترم بلند کردم و مستقیم تو چشمهاش نگاه کردم. اصلاً واکنشی نبود که انتظارش داشت.
آروم بدون اینکه جا بخورم،گفتم:« تو باید جون هو باشی، درسته؟»
جون هو پوزخندش شل شد:« تو... منو میشناسی؟»
همونطور با حالت عادی گفتم:« آمم بزار حدس بزنم... دیشب یه کسي نصفهشبی بیدارت کرده، گفته '' یه مأموریت ویژه" داري! و حدود یک، یک ربع اینا کای بهت زنگ زده و نقشه رو گفته!»
اِمی هاج و واج مونده بود:« چی؟!»
جونهو فقط نگام کرد. چشمهاش میگفتن که زدم تو هدف.
جونهو با صدای آروم:«تو... دیشب... فهمیدی؟!»
چشمم رو ازش برنداشتم:« من از کای، بیشتر از خودش میدونم. او هنوز فکر میکنه من همون دختر سادهای ام که فقط نامه مینویسه و منتظر جواب میمونه.»
دستم رو روي میز گذاشتم و یکم جلوتر رفتم:« ولي اشتباه بزرگش این بود که یادش رفت، منم میتونم بازي کنم.»
اون لحظه، جونهو برای اولین بار توي تمام مکالمهمون، کاملاً جدي شد. پوزخندش کمکم محو شد:« داري میگی... تو از نقشه ی انتقام خبر داشتی و بازم اومدی مدرسه، جلوی همه نشستی و وانمود کردی، هیچی نمیدونی؟»
نفس عميقي کشیدم:« نه فقط خبر داشتم... دارم فکر میکنم چطور میتونم از خود نقشه، علیه خودش استفاده کنم.»
سکوت کوتاهي، حیاط رو گرفت. صدای بچهها تو پس زمینه بود ولي اینجا، روی این میز، یه چیز دیگه داشت شکل میگرفت.
جونهو که متوجه سکوت میا شده بود، حرفش رو قطع کرد و پرسید:« هی خوبي؟ انگار یه لحظه رفتی تو دنياي دیگه.»
سریع به خودم اومدم و لبخند زورکی زدم:« آره، آره... فقط... داشتم فکر میمیکردم.»
نگاهم رو سریع از کای گرفتم و دوباره به جونهو نگاه کردم. اما قبل از اینکه جونهو بتونه فرصت کنه جواب بده، سایه ای روی هردومون افتاد. کای از پشت درختها بیرون اومده بود و حالا داشت مستقیم به سمتمون میومد. قدمهاش آروم ولي مصمم بود.
امروز چهار پارت داریممم قشنگامم⭐️🎀
- ۲۰۴
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط